<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن هاى سه شنبه ها - تمامی انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://forum.mehransw.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن هاى سه شنبه ها - http://forum.mehransw.ir]]></description>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 11:41:07 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "زیر درخت چنار" نوشته ی یاسمن دارابی]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=45</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 20:02:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=45</guid>
			<description><![CDATA[داستان کوتاه "زیر درخت چنار" نوشته ی یاسمن دارابی<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s3.picofile.com/file/7383888274/zire_derakhte_chenar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  zire_derakhte_chenar.jpg]" /><br />
<br />
<b>زیر درخت چنار</b></div>
<br />
از اینجا که نگاه کنی، ته جاده را که بگیری، ده زیر نور آفتاب برق می زند. انگار همه ی آدم ها، خانه ها، درخت ها، حتی پسر کل حسین هم توی گرما آب می شوند و بخارشان توی هوا بالا می رود. محو می شوند و دیگر نیستند. گمانم خیالاتی شده ام. توی این هوای گرم هیچ هم بعید نیست. چشم هام را روی هم می فشارم. اینطور موقع ها آدم دلش هندوانه یخی می خواهد.<br />
رو به جاده که نگاه کنی یک سرش می رسد به شهر و سر دیگرش به دار آبی. کمی آنطرف تر هم توی همان جاده ای که می رسد به شهر، شهری ها آمده اند و دارند مسجد می سازند برای اهالی ده. هنوز نیمه کاره است ولی امام زاده کنارش سال هاست که بوده.<br />
زن های ده نذر کرده هاشان را آورده اند پیش مادرم. مادرم هم می بردشان برای دار آبی. من که نرفته ام اما مادرم بارها رفته. می گوید:" از دور که نگاه می کنی درخت بزرگ و بی برگی را می بینی که رنگش آبی است. آبی ای که می درخشد. بعضی شاخه هاش آبی پررنگ تر، بعضی کم رنگ تر. از یک نگاه سبز می زند. اصلن هفت رنگ به چشم آدم می آید. نزدیک که می شوی آبی های روی درخت تکان می خورند. هم پررنگ هاش و هم کم رنگ هاش. سرهایشان را که بالا می آورند، نگاهشان که می کنی باورت نمی شود همه ی آن آبی های براق مار بوده اند. نزدیک تر که می شوی صدایشان هم بلند می شود. انگار که همه شان یک صدا می گویند هیس، هیس و تو نباید یک کلام هم حرف بزنی." اولین بار ننه خاتون پیدایشان کرده بود. ننه خاتون زن کل حسین را می گویم. می گفته مارهاش آنقدر زیبا بوده اند که هر چه نگاهشان می کردی سیر نمی شدی. آن هایی که رگه های طلایی داشته اند از بقیه زیباتر هم بوده اند. می گفته که این درخت، مقدس است. تکه ای از بهشت خداست که روی زمین جا مانده. وگرنه مار که آبی نمی شود آن هم اینکه بزرگ و کوچک شان یک جا جمع شوند روی یک درخت. عجیب تر اینکه کاری به کارت هم نداشته باشند. البته نه اینکه با همه کس این طور باشند. می گفتند چند بار هم مردهای ده خواستند که بروند آنجا اما هر بار چیزی می شده که نمی توانستند جلو بروند. انگار طلسم شده باشند. از آن به بعد هم دیگر کسی حتی نخواسته که برود آنجا. از آن روز تا حالا مردم این درخت را مقدس می دانند. نذرهاشان را دعاهاشان را می سپارند به مادرم که ببردشان برای دار آبی. من که نرفته ام اما مادرم بارها رفته. هیچ هم نمی ترسد که یکی شان از آن بالای درخت بپرد رویش. حیوان است دیگر، چه می فهمد که مثلا مادرم بچه سید است. هر چند که مادرم می گفت کاری به کار ما ندارند. حتی می گفت یک روز هم که مثل همیشه رفته بوده آنجا برای بردن نذر زن های ده، از دور که می آمده یکی شان را دیده بود که کله اش را بالا آورده و انگار که منتظر مادرم باشد هی سرش را می چرخانده. مادرم خم شده و دستش را کشیده سمتش. مار هم چنبره زده بوده دور دست مادرم. مادرم می گفت تا نزدیک درخت هم دور دستش بوده به آنجا که رسیده روی تنش سر خورده و پایین آمده.<br />
می گفت:« بعد از من مردم ده نذرشان را می سپارند به تو.» من اما هیچ خوشم نمی آید از آن درخت، از آن جاده. دلم می خواهد جاده ای که می خورد به شهر را تا آخرش بروم. هیچ هم از آن جاده که می رسد به دار آبی خوشم نمی آید. دست خودم نیست که. به مادرم که می گفتم این کار را دوست ندارم، می گفتم از دار آبی خوشم نمی آید، عصبانی می شد و وسط حرف هام دستش را می گذاشت روی دهانم که هیچ نگویم.<br />
امروز ننه خاتون آمده بود خانه مان. پسرش رفته بود شهر. می گفت رفته پی کار. ظهری که مادرم می خواست برود پیش دار آبی، هی اصرار می کرد که من هم همراهش بروم. همیشه همین طور است. مجبورم می کند که باهاش بروم. توی راه که می رویم پسر کل حسین را می بینیم. مادرش که گفت رفته شهر. پس اینجا چه می کند؟ قلبم تند می زند. آنقدر تند که می شود ضربه هاش را شمرد. تنم می لرزد با هر ضربه اش. سرم را پایین می اندازم و نگاهش نمی کنم. تا سرم را بالا می آورم رفته است. حتی سلام هم نکرد. انگار اصلن ندیدمان. تا می رسیم، توی راه هی توی فکرم است. حتی سلام هم نکرد. چرا اینقدر با عجله راه می رفت. شاید هول شده و نتوانسته سلام کند. وقتی می رسیم سر دوراهی مادرم باز اصرارهایش شروع می شود. که چی؟ که من هم باید همراهش بروم. می گوید:<br />
_ اگه نیای مردم فکر می کنن زبونم لال اعتقادت سست شده. نا سلامتی تو دختر بزرگمی. جانشینمی. باید دلت صاف باشه. با دل چرکین نمی شه حاجت مردم رو از دار بخوای.<br />
حرصم می گیرد وقتی اینطور اصرار می کند. پارچه های زن کل حسین را بهش می دهم. و می گویم:<br />
_ من نمی یام، خودت برو.<br />
می نشینم سر دوراهی، کنار همان درخت چنار تا برگردد. رو به جاده ای که می رسد به شهر، تکیه ام بر درخت است. چه می شد اگر می توانستم تا ته این جاده را بروم. دیگر دلم نمی خواهد بمانم اینجا. حالم از هرچه مار است به هم می خورد. مار آبی که دیگر هیچ. کاش من هم با پسر کل حسین می رفتم شهر. توی راه هم سری می زدیم به امام زاده. خیلی وقت است که دیگر کسی به امام زاده سر نمی زند. بچه که بودم یک بار با عمه پری رفته بودم امام زاده. عمه پری این روزهای آخر عمرش دائم توی امام زاده بود. مادرم بهش گفته بوده" اعتقادت سست شده. نه که زبانم لال بگم بد است که می روی امام زاده، نه. فقط می گم اعتقادت به دار آبی سست شده. دار مراد می ده. مگه نمی بینی این همه آدم حاجت روا شده اند." اصلن عمه پری خودش به مادرم گفته بوده که از مار بدش می آید. یک بار که به اصرار مادرم رفته بود همراهش. انگار که مادرم رفته بوده کمی آن طرف تر پی کاری. وقتی که برگشته دیده که عمه خاتون نگاهش به دار آبی قفل شده. از آن روز تا وقتی که مرده نتوانسته حتی یک کلام هم حرف بزند. دلم می خواست توی راه که می رویم شهر، بروم امام زاده و النگویی که نذر کرده بودم را بیندازم توی صحن. مادرم دارد می آید. توی راه که بر می گردیم سر اینکه نرفتم همراهش اخم هاش توی هم اند. وقتی از دار آبی باهاش حرف می زنم اخم هاش باز می شوند. نزدیک خانه که می رسیم ازش می پرسم:<br />
_اصلن این همه نذر کرده که می بری برای دار آبی به چه دردش می خوره؟ مار چه می فهمه قواره پارچه ابریشمی چیه. یا چه می دونم طلای چند عیار بهتره.<br />
_هیس دختر. می خوای همه بفهمن دختری که من تربیتش کردم داره چی می گه؟<br />
توی خانه که می رویم اصرار که می کنم، می گوید:<br />
_ چه می دونم؟ هر بار که نذر کرده ها رو می برم فردای اون روز دیگه نیستشون. حالا هی بگو مار چه می فهه. اگه نمی فهمید که برشون نمی داشت.<br />
یعنی چه؟ مار که نمی فهمد که بخواهد برشان دارد. تازه اگر هم بفهمد به چه دردش می خورد؟ پس کی برشان می دارد؟ به جز مادرم و آن مارهای لعنتی که دیگر کسی آن جا نمی رود. هیچ سر در نمی آورم.<br />
صبح که از خواب بیدار می شوم مادرم توی رختخوابش نیست. گمانم کله سحر بیرون رفته. دیروز می گفت که می خواهد برود پیش ننه خاتون. مردم ده همه باورش دارند. اعتقادشان به خاتون بیش تراز دار آبی نباشد، کم تر هم نیست.  مادرم می گفت وقتی من یک یا دو ساله بوده ام، آبله ای پخش شده بود توی ده. آبله ای که آن زمان درمان نداشته. من هم همان موقع آبله را گرفته بوده ام. می گفت مریضی ام آنقدر سخت بوده که حتی مادرم هم امید نداشته که زنده بمانم. مادرم گفته بود که وقتی دستشان به هیچ جا نرسیده، برده بودنم پیش ننه خاتون. ننه خاتون هم گفته بود درختی را می شناسد که مراد می دهد. گفته بود من را ببرند یک شب و روز زیر درخت بخوابانند. مادرم اولش هول برش داشته بوده آن همه مار را روی درخت دیده. اما بعد که فهمیده بود کاری به کار ما ندارند، من را برده بود زیر درخت خوابانده بود. مادرم قسم می خورد که دو شبانه روز بعدش خوب شده بوده ام.<br />
مادرم می گفت می خواهد برود پیش ننه خاتون بگوید که دخترش اعتقادش سست شده بلکه کاری از دستش بربیاید. مادرم که بر می گردد توی دستش کاغذی است که با پارچه سبزی پیچانده شده. با سنجاق می زندش زیر لباسم. ظهر که می شود باز هم مجبوریم برویم پیش دار آبی. مادرم برای من نذر کرده دارد. نذر کرده ها را توی یک قواره پارچه سبز ابریشمی پوشانده.<br />
وقتی می رسیم آنجا. من سر همان دوراهی می نشینم. تکیه بر درخت چنار. چقدر هوا گرم است. اینطور موقع ها آدم دلش هندوانه یخی می خواهد. رو به جاده، از دور کسی نزدیک می شود. گمانم باز خیالاتی شده ام. خوب که نگاه می کنم انگار نه واقعن کسی می آید. نزدیک تر که می شود، پسر کل حسین است. خودم را قایم می کنم پشت درخت. اینجا چه می کند؟ حتمن می رود شهر. اما نه، پیاده که نمی روند شهر. دارد سمت جاده ی دار آبی می آید. برای چه می رود آنجا؟ نمی ترسد بلایی سرش بیاید. او که می داند این جاده می رسد به کجا. پس چرا می رود. یک لحظه توی فکر می روم. به خودم که می آیم دیگر نمی بینمش. انگار غیبش زد.<br />
مادرم که می آید راضی اش می کنم که خودش تنها برگردد خانه. هر چه که می پرسد چرا؟ چیزی بهش نمی گویم. می نشینم، تکیه بر همان درخت. زمین چقدر داغ شده. آنقدر منتظر می مانم تا برگردد. وقتی برگشت ازش می پرسم که اینجا چه می کرده؟ لابد دلیلی دارد دیگر. بی خودی که آن جا نرفته. شاید هم بهش گفتم که دلم می خواهد با هم برویم شهر و توی راه یک سر برویم تا امام زاده. ازش هم گلایه می کنم که چرا آن روز که توی کوچه دیدمان حتی سلام هم نکرد.  <br />
دیروز مادرش سر حرف را با مادرم باز کرده بود. گفته بود دخترتان نامزدی، چیزی ندارد؟ مادرم هم گفته بود که نه. لابد خودش مادرش را فرستاده دیگر. سر خود که مادرش نمی آید پی من.<br />
رو به جاده که نگاه می کنم از دور دارد می آید. نزدیک تر که می شود چیزهایی توی دستش رنگ می گیرند. گمانم باز آفتاب توی سرم خوره. خودم را پشت درخت چنار قایم می کنم. چشم هام دودو می بینند. خوب که نگاه می کنم، سبزی پارچه های مادرم از دور برق می زند. توی دستش همه چیزهایی ست که زن ها آورده بودند خانه مان نذری. هیچ هم حواسش به من نیست. حالم دارد بد می شود. چشم هام سیاهی می روند. تا غروب آن جا می مانم. به خودم فکر می کنم. به جاده ای که می رسد به شهر و نه به ننه خاتون و پسرش.<br />
دیگر هیچ چیز نمی خواهم. من فقط دلم هندوانه یخی می خواهد که کنار حوض بنشینیم و مادرم قاچشان کند. با هم حرف بزنیم از دار آبی، از امامزاده و از مسجد نیمه کاره. شاید هم مادرم را راضی کردم تا ته جاده شهر را با هم رفتیم. <br />
<br />
<br />
یاسمن دارابی- اردیبهشت 1391]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[داستان کوتاه "زیر درخت چنار" نوشته ی یاسمن دارابی<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s3.picofile.com/file/7383888274/zire_derakhte_chenar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  zire_derakhte_chenar.jpg]" /><br />
<br />
<b>زیر درخت چنار</b></div>
<br />
از اینجا که نگاه کنی، ته جاده را که بگیری، ده زیر نور آفتاب برق می زند. انگار همه ی آدم ها، خانه ها، درخت ها، حتی پسر کل حسین هم توی گرما آب می شوند و بخارشان توی هوا بالا می رود. محو می شوند و دیگر نیستند. گمانم خیالاتی شده ام. توی این هوای گرم هیچ هم بعید نیست. چشم هام را روی هم می فشارم. اینطور موقع ها آدم دلش هندوانه یخی می خواهد.<br />
رو به جاده که نگاه کنی یک سرش می رسد به شهر و سر دیگرش به دار آبی. کمی آنطرف تر هم توی همان جاده ای که می رسد به شهر، شهری ها آمده اند و دارند مسجد می سازند برای اهالی ده. هنوز نیمه کاره است ولی امام زاده کنارش سال هاست که بوده.<br />
زن های ده نذر کرده هاشان را آورده اند پیش مادرم. مادرم هم می بردشان برای دار آبی. من که نرفته ام اما مادرم بارها رفته. می گوید:" از دور که نگاه می کنی درخت بزرگ و بی برگی را می بینی که رنگش آبی است. آبی ای که می درخشد. بعضی شاخه هاش آبی پررنگ تر، بعضی کم رنگ تر. از یک نگاه سبز می زند. اصلن هفت رنگ به چشم آدم می آید. نزدیک که می شوی آبی های روی درخت تکان می خورند. هم پررنگ هاش و هم کم رنگ هاش. سرهایشان را که بالا می آورند، نگاهشان که می کنی باورت نمی شود همه ی آن آبی های براق مار بوده اند. نزدیک تر که می شوی صدایشان هم بلند می شود. انگار که همه شان یک صدا می گویند هیس، هیس و تو نباید یک کلام هم حرف بزنی." اولین بار ننه خاتون پیدایشان کرده بود. ننه خاتون زن کل حسین را می گویم. می گفته مارهاش آنقدر زیبا بوده اند که هر چه نگاهشان می کردی سیر نمی شدی. آن هایی که رگه های طلایی داشته اند از بقیه زیباتر هم بوده اند. می گفته که این درخت، مقدس است. تکه ای از بهشت خداست که روی زمین جا مانده. وگرنه مار که آبی نمی شود آن هم اینکه بزرگ و کوچک شان یک جا جمع شوند روی یک درخت. عجیب تر اینکه کاری به کارت هم نداشته باشند. البته نه اینکه با همه کس این طور باشند. می گفتند چند بار هم مردهای ده خواستند که بروند آنجا اما هر بار چیزی می شده که نمی توانستند جلو بروند. انگار طلسم شده باشند. از آن به بعد هم دیگر کسی حتی نخواسته که برود آنجا. از آن روز تا حالا مردم این درخت را مقدس می دانند. نذرهاشان را دعاهاشان را می سپارند به مادرم که ببردشان برای دار آبی. من که نرفته ام اما مادرم بارها رفته. هیچ هم نمی ترسد که یکی شان از آن بالای درخت بپرد رویش. حیوان است دیگر، چه می فهمد که مثلا مادرم بچه سید است. هر چند که مادرم می گفت کاری به کار ما ندارند. حتی می گفت یک روز هم که مثل همیشه رفته بوده آنجا برای بردن نذر زن های ده، از دور که می آمده یکی شان را دیده بود که کله اش را بالا آورده و انگار که منتظر مادرم باشد هی سرش را می چرخانده. مادرم خم شده و دستش را کشیده سمتش. مار هم چنبره زده بوده دور دست مادرم. مادرم می گفت تا نزدیک درخت هم دور دستش بوده به آنجا که رسیده روی تنش سر خورده و پایین آمده.<br />
می گفت:« بعد از من مردم ده نذرشان را می سپارند به تو.» من اما هیچ خوشم نمی آید از آن درخت، از آن جاده. دلم می خواهد جاده ای که می خورد به شهر را تا آخرش بروم. هیچ هم از آن جاده که می رسد به دار آبی خوشم نمی آید. دست خودم نیست که. به مادرم که می گفتم این کار را دوست ندارم، می گفتم از دار آبی خوشم نمی آید، عصبانی می شد و وسط حرف هام دستش را می گذاشت روی دهانم که هیچ نگویم.<br />
امروز ننه خاتون آمده بود خانه مان. پسرش رفته بود شهر. می گفت رفته پی کار. ظهری که مادرم می خواست برود پیش دار آبی، هی اصرار می کرد که من هم همراهش بروم. همیشه همین طور است. مجبورم می کند که باهاش بروم. توی راه که می رویم پسر کل حسین را می بینیم. مادرش که گفت رفته شهر. پس اینجا چه می کند؟ قلبم تند می زند. آنقدر تند که می شود ضربه هاش را شمرد. تنم می لرزد با هر ضربه اش. سرم را پایین می اندازم و نگاهش نمی کنم. تا سرم را بالا می آورم رفته است. حتی سلام هم نکرد. انگار اصلن ندیدمان. تا می رسیم، توی راه هی توی فکرم است. حتی سلام هم نکرد. چرا اینقدر با عجله راه می رفت. شاید هول شده و نتوانسته سلام کند. وقتی می رسیم سر دوراهی مادرم باز اصرارهایش شروع می شود. که چی؟ که من هم باید همراهش بروم. می گوید:<br />
_ اگه نیای مردم فکر می کنن زبونم لال اعتقادت سست شده. نا سلامتی تو دختر بزرگمی. جانشینمی. باید دلت صاف باشه. با دل چرکین نمی شه حاجت مردم رو از دار بخوای.<br />
حرصم می گیرد وقتی اینطور اصرار می کند. پارچه های زن کل حسین را بهش می دهم. و می گویم:<br />
_ من نمی یام، خودت برو.<br />
می نشینم سر دوراهی، کنار همان درخت چنار تا برگردد. رو به جاده ای که می رسد به شهر، تکیه ام بر درخت است. چه می شد اگر می توانستم تا ته این جاده را بروم. دیگر دلم نمی خواهد بمانم اینجا. حالم از هرچه مار است به هم می خورد. مار آبی که دیگر هیچ. کاش من هم با پسر کل حسین می رفتم شهر. توی راه هم سری می زدیم به امام زاده. خیلی وقت است که دیگر کسی به امام زاده سر نمی زند. بچه که بودم یک بار با عمه پری رفته بودم امام زاده. عمه پری این روزهای آخر عمرش دائم توی امام زاده بود. مادرم بهش گفته بوده" اعتقادت سست شده. نه که زبانم لال بگم بد است که می روی امام زاده، نه. فقط می گم اعتقادت به دار آبی سست شده. دار مراد می ده. مگه نمی بینی این همه آدم حاجت روا شده اند." اصلن عمه پری خودش به مادرم گفته بوده که از مار بدش می آید. یک بار که به اصرار مادرم رفته بود همراهش. انگار که مادرم رفته بوده کمی آن طرف تر پی کاری. وقتی که برگشته دیده که عمه خاتون نگاهش به دار آبی قفل شده. از آن روز تا وقتی که مرده نتوانسته حتی یک کلام هم حرف بزند. دلم می خواست توی راه که می رویم شهر، بروم امام زاده و النگویی که نذر کرده بودم را بیندازم توی صحن. مادرم دارد می آید. توی راه که بر می گردیم سر اینکه نرفتم همراهش اخم هاش توی هم اند. وقتی از دار آبی باهاش حرف می زنم اخم هاش باز می شوند. نزدیک خانه که می رسیم ازش می پرسم:<br />
_اصلن این همه نذر کرده که می بری برای دار آبی به چه دردش می خوره؟ مار چه می فهمه قواره پارچه ابریشمی چیه. یا چه می دونم طلای چند عیار بهتره.<br />
_هیس دختر. می خوای همه بفهمن دختری که من تربیتش کردم داره چی می گه؟<br />
توی خانه که می رویم اصرار که می کنم، می گوید:<br />
_ چه می دونم؟ هر بار که نذر کرده ها رو می برم فردای اون روز دیگه نیستشون. حالا هی بگو مار چه می فهه. اگه نمی فهمید که برشون نمی داشت.<br />
یعنی چه؟ مار که نمی فهمد که بخواهد برشان دارد. تازه اگر هم بفهمد به چه دردش می خورد؟ پس کی برشان می دارد؟ به جز مادرم و آن مارهای لعنتی که دیگر کسی آن جا نمی رود. هیچ سر در نمی آورم.<br />
صبح که از خواب بیدار می شوم مادرم توی رختخوابش نیست. گمانم کله سحر بیرون رفته. دیروز می گفت که می خواهد برود پیش ننه خاتون. مردم ده همه باورش دارند. اعتقادشان به خاتون بیش تراز دار آبی نباشد، کم تر هم نیست.  مادرم می گفت وقتی من یک یا دو ساله بوده ام، آبله ای پخش شده بود توی ده. آبله ای که آن زمان درمان نداشته. من هم همان موقع آبله را گرفته بوده ام. می گفت مریضی ام آنقدر سخت بوده که حتی مادرم هم امید نداشته که زنده بمانم. مادرم گفته بود که وقتی دستشان به هیچ جا نرسیده، برده بودنم پیش ننه خاتون. ننه خاتون هم گفته بود درختی را می شناسد که مراد می دهد. گفته بود من را ببرند یک شب و روز زیر درخت بخوابانند. مادرم اولش هول برش داشته بوده آن همه مار را روی درخت دیده. اما بعد که فهمیده بود کاری به کار ما ندارند، من را برده بود زیر درخت خوابانده بود. مادرم قسم می خورد که دو شبانه روز بعدش خوب شده بوده ام.<br />
مادرم می گفت می خواهد برود پیش ننه خاتون بگوید که دخترش اعتقادش سست شده بلکه کاری از دستش بربیاید. مادرم که بر می گردد توی دستش کاغذی است که با پارچه سبزی پیچانده شده. با سنجاق می زندش زیر لباسم. ظهر که می شود باز هم مجبوریم برویم پیش دار آبی. مادرم برای من نذر کرده دارد. نذر کرده ها را توی یک قواره پارچه سبز ابریشمی پوشانده.<br />
وقتی می رسیم آنجا. من سر همان دوراهی می نشینم. تکیه بر درخت چنار. چقدر هوا گرم است. اینطور موقع ها آدم دلش هندوانه یخی می خواهد. رو به جاده، از دور کسی نزدیک می شود. گمانم باز خیالاتی شده ام. خوب که نگاه می کنم انگار نه واقعن کسی می آید. نزدیک تر که می شود، پسر کل حسین است. خودم را قایم می کنم پشت درخت. اینجا چه می کند؟ حتمن می رود شهر. اما نه، پیاده که نمی روند شهر. دارد سمت جاده ی دار آبی می آید. برای چه می رود آنجا؟ نمی ترسد بلایی سرش بیاید. او که می داند این جاده می رسد به کجا. پس چرا می رود. یک لحظه توی فکر می روم. به خودم که می آیم دیگر نمی بینمش. انگار غیبش زد.<br />
مادرم که می آید راضی اش می کنم که خودش تنها برگردد خانه. هر چه که می پرسد چرا؟ چیزی بهش نمی گویم. می نشینم، تکیه بر همان درخت. زمین چقدر داغ شده. آنقدر منتظر می مانم تا برگردد. وقتی برگشت ازش می پرسم که اینجا چه می کرده؟ لابد دلیلی دارد دیگر. بی خودی که آن جا نرفته. شاید هم بهش گفتم که دلم می خواهد با هم برویم شهر و توی راه یک سر برویم تا امام زاده. ازش هم گلایه می کنم که چرا آن روز که توی کوچه دیدمان حتی سلام هم نکرد.  <br />
دیروز مادرش سر حرف را با مادرم باز کرده بود. گفته بود دخترتان نامزدی، چیزی ندارد؟ مادرم هم گفته بود که نه. لابد خودش مادرش را فرستاده دیگر. سر خود که مادرش نمی آید پی من.<br />
رو به جاده که نگاه می کنم از دور دارد می آید. نزدیک تر که می شود چیزهایی توی دستش رنگ می گیرند. گمانم باز آفتاب توی سرم خوره. خودم را پشت درخت چنار قایم می کنم. چشم هام دودو می بینند. خوب که نگاه می کنم، سبزی پارچه های مادرم از دور برق می زند. توی دستش همه چیزهایی ست که زن ها آورده بودند خانه مان نذری. هیچ هم حواسش به من نیست. حالم دارد بد می شود. چشم هام سیاهی می روند. تا غروب آن جا می مانم. به خودم فکر می کنم. به جاده ای که می رسد به شهر و نه به ننه خاتون و پسرش.<br />
دیگر هیچ چیز نمی خواهم. من فقط دلم هندوانه یخی می خواهد که کنار حوض بنشینیم و مادرم قاچشان کند. با هم حرف بزنیم از دار آبی، از امامزاده و از مسجد نیمه کاره. شاید هم مادرم را راضی کردم تا ته جاده شهر را با هم رفتیم. <br />
<br />
<br />
یاسمن دارابی- اردیبهشت 1391]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "سلام سارا" نوشته ی امین شیرپور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=43</link>
			<pubDate>Wed, 09 May 2012 05:26:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=43</guid>
			<description><![CDATA[داستان کوتاه "سلام سارا" نوشته ی امین شیرپور<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s2.picofile.com/file/7359107197/salam_sara.jpg" border="0" alt="[تصویر:  salam_sara.jpg]" /><br />
<br />
سلام سارا<br />
<br />
بعد از یک هفته، بالاخره وقت آزادی پیدا می کنم. یک راست می روم سمت مسافرخانه. وقتی می رسم روبروی ساختمان دو طبقه و فرسوده ی مسافرخانه، دلم آرام می گیرد. انگار که خانه ی خودم است. لبخندی می زنم و وارد راهروی تاریک می شوم. ته راهرو خسرو خان را می بینم که پشت میزش نشسته و دود سیگارش را بیرون می دهد. من را که می بیند پاهایش را از روی میز برمی دارد و می خندد. طوری که زردی دندان هایش معلوم می شوند. تا می رسم می گوید: "به به، آقای شازده کوچولو، الیور تویست قرن، چه عجب، بالاخره فیلت یاد هندوستان کرد! نمی گی یه پیرمردی هم هست برم بهش سر بزنم؟ حالا چرا ساکتی؟ حتماً باید بهت بگم دخترک کبریت فروش تا بگی علیک سلام؟" با خنده می گویم:" نه خسروخان، اگه دقت کنین می بینین همه چی گفتین الا سلام!" پیرمرد که دست بردار نیست؛ یکی یکی حرف هایش را می شمارد: "یه شازده کوچولو بود، یه فیل ، اون پسر و دختر بدبخته رو هم گفتم. آخ آخ راست می گی ها، غمت نباشه. الان میگم: سلام بر یگانه بیکار این شهر!" می خندم و می گویم: "علیک سلام. ماشالا امروز سرحالین. خبریه؟" اطراف را نگاه می کنم و می گویم: "عصمت خانم چیزی گفتن؟"<br />
یکهو از روی صندلی بلند می شود و دستش را روی دهنم می گذارد و می گوید: "یواش، چه خبرته؟ یکی می شنوه شر میشه، من آبرو دارم."<br />
بوی سیگار که توی حلقم می رود سرفه می کنم. زیر سیگاری را بر می دارد و سیگارش را خاموش می کند: "چشم استاد، چشم" بعد هم کلید بهترین اتاقش را از کشوی میز در می آورد و کف دستم می گذارد. انگار که قرار نیست ساکت شود! وقتی از پله ها بالا می روم می گوید: "حالا این چمدون واسه چیته؟ به سلامتی اومدی که اینجا موندگار بشی؟" صبر می کند و منتظر جوابم می شود : "نه، فقط همین امشب اینجام." <br />
به در اتاق که می رسم تا کلید را می چرخانم سنگینی چند نگاه را حس می کنم. از لای درهایی که کمی باز شده اند من را نگاه می کنند. بی تفاوت وارد می شوم. در را می بندم و از پشت قفلش می کنم. نکند مثل آن دفعه یکیشان وسط نوشتنم بیاید تو و بگوید:"وای ببخشید اشتباهی اومدم." بعد هم انتظار داشته باشد که بگویم بماند! خسروخان کاغذ دیواری های اتاق را عوض کرده. سفیدی ملافه ها و نوئی موکت از همانجا معلوم است. فکر کنم می خواهد بعداً همینجا با عصمت خانم زندگی کند. خدا را شکر تخت را عوض نکرده وگرنه عذاب وجدان همانجا پشیمانم می کرد. کتم را در می آورم و می اندازم روی تخت. کلید اتاق و موبایلم را هم همینطور. چمدانم هنوز جلوی در است. 5 دقیقه نشده آمده ام که خسرو خان کلید می اندازد و با یک سینی غذا می آید تو. نگاهش که می کنم خودش می فهمد حرفم چیست.<br />
- "من در زدن بلد نیستم، وقتی عصمت خانم برات شام فرستادن باید بخوری، نخوری خودم میخورمش. انقد هم سگرمه هات تو هم نباشه؛ بدبخت، ما یه عمر گشنه خوابیدیم کسی حتی نفهمید." سینی را از دستش می گیرم و می نشینم به خوردن. هنوز به در نرسیده بر می گردد و با حالت جدی می گوید: "امروز یه دختر جدید اومد. درو پشت سرم قفل می کنم، خوش ندارم کسی مزاحمت بشه." صدای چرخیدن کلید داخل قفل آخرین چیزی است که می شنوم، سینی را کنار می گذارم و می روم سمت چمدان. یکی یکی وسایل را در می آورم. کت و شلوار مشکی رنگم را می گذارم روی تخت، کاغذهایم را می گذارم روی موکت. آلبوم عکس ها، ضبط صوت، روسری مادرم، کارت پستال هایی که بوی عطر 2 ساله شان انگار امضای سارا است. یکی یکی که درشان می آورم تمام خاطرات ریز و درشتم تداعی می شوند. آخریشان بطری عرقی است که چند روز پیش خریدم. چمدان را زیر تخت قایم می کنم. در شیشه را که باز می کنم بویش گلویم را می زند. سریع پس می کشم و سرفه می کنم. کلید را از روی تخت بر می دارم و می روم شیشه را می گذارم جلوی یکی از درها. اتاق چند تا دانشجوست. وقتی بر می گردم باز هم یکی دارد از لای در نگاهم می کند. شاید منظور خسرو خان همین بود که گفت دوس ندارم کسی مزاحمت بشه. بیخیالش می شوم و می روم داخل. نفهمیدم چند ساعت بود اما مدام نوشتم. متن هایی که تا دیروز فکر کردن بهشان گریه ام می انداخت را یکی یکی می نوشتم و هیچ حسی بهشان نداشتم. وقتی به خودم آمدم که دیدم لامپ راهرو روشن شده و کمتر صدای ماشین ها شنیده می شود. بلند می شوم و سینی غذا را بر می دارم. می روم توی آشپرخانه ته راهرو و اضافه غذا را می ریزم، ظرف ها را می شورم و می روم پشت در اتاق عصمت خانم. با هزار جور تعارف و خواهش می بردم داخل، برایم چایی می ریزد و انتظار دارد که کمی پیشش بمانم. پوست صورتش هنوز جوان است، سنی هم ندارد. بیچاره از وقتی شوهرش توی تصادف مرد زندگیش را باخت؛ آواره کوچه و خیابان شد. خیلی بی کس بود. تا اینکه خسرو خان او را دید و آوردش اینجا. از آن به بعد هم مراقبش است اما جرأت نکرده حرف دلش را بزند. پیاله چایی را که سر می کشد دست می کنم توی جیبم و کاست را می گذارم جلویش. تظاهر می کنم که این هم مثل کاست های قبلی آهنگ است. می گویم که "فردا ضبط صوتم را پیش خسروخان می ذارم تا گوشش بدین." وقتی بهم می گوید پسرم، یاد مادرم می افتم. روسریش توی طبقه بالا ول مانده. از اتاقش که بیرون می آیم خسرو خان را می بینم که روی میز خوابش برده. بیچاره از کجا می دانست وقتی همانطور آمد داخل اتاقم و با من درد دل کرد ضبط صوتم روشن است؟ فردا یا پس فردا از نگاه های عصمت خانم حتماً می فهمد که او همه چیز را می داند. به اتاق که بر می گردم می بینم در کمی باز است و داخل اتاق تاریک. یادم می آید وقتی رفتم پایین در را قفل نکرده بودم. تو می روم و کلید لامپ را می زنم. با دست جلوی چشمانش را می گیرد. پتو را تا زیر چشم هایش بالا آورده. فقط موهای قهوه ایش معلوم اند و دست لختش. همانیست که بعضی شب ها اشتباهی می آمد داخل اتاقم! چشمش که به نور عادت می کند دستش را بر می دارد و زل می زند به من. لباس هایش را یکی یکی از روی زمین جمع می کنم و می گذارم روی پتو. خودش انگار می فهمد چه می خواهم بگویم. پشت در می مانم تا بپوشد. زود از توی راهرو رد می شود و می رود توی اتاقش. به جز لباس هایی که بغل کرده بود، هیچی تنش نبود. <br />
آن نگاه دزدکی از لای در هنوز دارد نگاهم می کند. حالا پیش خودش چه فکری می کند؟ اول آن بطری حالا هم این؟<br />
می روم داخل و چمدان را از زیر تخت می کشم بیرون. جعبه ی چوبی وسایلم را از داخلش در می آورم. چند کاغذی که زیر هفت تیر هستند را در می آورم. اسم دو نفر دیگر را هم می نویسم. اولی پدرم بود، دومی هم زن جدیدش که مادرم را بدبخت کرد. پدر را وقتی کشتم دلیلش را می دانستم، نه شوهر خوبی برای مادرم بود، نه پدر خوبی برای من. حتی وقتی اسلحه را سمتش گرفته بودم من را نمی شناخت. نمی دانست من همان پسر 10 ساله ای هستم که 12 سال پیش ولش کرد و رفت. وقتی زنش را می کشتم اصلاً نمی دانستم چرا این کار را می کنم، نمی دانستم او چه گناهی کرده. فقط می خواستم صدایش را ببرد، جیغ نزند و گریه نکند. چون او ارزش گریه کردن نداشت. واقعاً گفتنش برایم عجیب است، اما پدرم، پدر من ارزش گریه کردن نداشت. مادرم این را خیلی وقت پیش ها فهمیده بود. شب ها وقتی گریه می کرد به خاطر او نبود، یا حتی به خاطر خودش. به حال من زار می زد. آنقدر هم گریه کرد و غصه خورد که آخرش دق کرد. همان موقع بود که من تصمیم گرفتم این کار را بکنم. وقتی از بهشت زهرا برگشتم خانه، در را که بستم سکوت آمد تا خفه ام کند، چسباندم به در و همه ی خاطراتم را از جلوی چشم هام رد کرد. آن وسط حتی باد هم بیکار نبود، پیچیده بود توی خانه و می خواست بوی مادرم را ببرد بیرون. نگذاشتم، در و پنجره ها را بستم. نشستم و هی نفس کشیدم. انقدر که 5 سالم شد. اول تند تند نفس می کشیدم، بعد که مادر نازم کرد آرام تر. آنقدر آرام که همانجا سر گذاشتم روی پایش و خوابیدم. حالا هم نمی دانم این ها همه خواب اند یا من دوست دارم خواب باشند.<br />
آن روز اتاق همان بویی را می داد که حالا روسری مادر می دهد. خوب که بو می کشم بعضم می ترکد. از دست خودم عصبی می شوم، نمی دانم چرا. با چشم های خیس و حس عصبانیت و بیزاری از خودم، می روم سراغ کاغذها. خط به خط وصیت می نویسم. می نویسم که بعد از من با وسایلم چه کنند، یا اصلاً چرا این کار را کردم. حالا صدای دانشجوها از اتاقشان بلند شده. مست و پاتیل زده اند زیر آواز. یکی یکی آدم ها را از اتاق می کشند بیرون. وقتی که می دانم هیچ کس صدایم را نمی شنود تخت را هل می دهم پشت در. خسرو خان سر و صداها را می خواباند. هر طور که هست همه بر می گردند داخل اتاق هایشان تا آرام بخوابند. کارت پستال ها از روی تخت می افتند پایین. وقتی برشان می دارم دلم می لرزد. این دو سال مدام خوانده امشان. کلمه به کلمه شان را حفظم، اما هنوز، هنوز دست خط زیبای سارا و آن کلمات ساده ی عاشقانه حالم را عوض می کنند؛ طوری که بی اختیار گریه ام می گیرد.<br />
دیروز رفتم جلوی دانشگاهش. به من می گفت شما! غصه نخوردم. فقط گفتم از این به بعد من را اینجا می تواند پیدا کند. آدرس را دادم، بعد هم رفتم. او که عادی بود، من هم عادی بودم، فقط نمی دانم کدام حس غیرعادی باعث شد نتوانم بیخیالش شوم.<br />
عکس ها را یکی یکی در می آورم و توی سطل زباله آتش شان می زنم. بوی کاغذ سوخته حالم را بد می کند اما از این بدتر که نمی توانم باشم. بیشتر از این لفتش نمی دهم، کت و شلوارم را می پوشم. کارت پستال ها را توی جیب داخلیش می گذارم. هفت تیر را از داخل جعبه چوبی در می آورم و روی تخت دراز می کشم. حس عجیبی است، خلوتی نصف شب و این که هیچ صدایی از پنجره ی رو به خیابان داخل نمی آید. این که نفس کشیدن برعکس خیره شدن به سقف چقدر راحت است. همه چیز کاملاً آماده است، می توانم خودم را راحت کنم. واقعاً می توانم. سردی نوک اسلحه را روی شقیقه ام حس می کنم، حتی صدای تکان خوردن ماشه را هم با دقت گوش می دهم. درست شبیه صدایی است که قبل از چرخش چرخ و فلک بزرگ پارک می آید. همان صدایی که وقتی شنیده می شود همه ساکت نشسته اند تا موتور غول پیکر چرخ و فلک راه بیفتد و بروند بالا. من هم دقیقاً منتظر همین هستم، منتظرم بعد از آن صدا گلوله بچرخد و من بروم بالا. اما یک صدای ناگهانی برنامه ام را بهم می ریزد. یکی در می زند. هیچ جوابی نمی دهم تا خودش برود. اما نمی رود، دستگیره را می چرخاند تا بیاید داخل. در را کمی هل می دهد. بعد حرف می زند، لابد می فهمد چرا در باز نمی شود. گوش که می دهم می گوید: "منم سارا، درو باز کن." ساکت می مانم، یعنی چیزی برای گفتن پیدا نمی کنم. ادامه می دهد: " اون شیشه رو که دستت دیدم تعجب کردم، تو که اهل مشروب و این چیزا نبودی. اون دختر رو هم من فرستادم، می دونم چرا ردش کردی. لطفاً درو باز کن، منم دلم برات تنگ شده."<br />
هفت تیر توی دستم عرق کرده و تمام بدنم گر گرفته. بلند می شوم، تخت را می زنم کنار. لای در را کمی باز می کنم. همانطور که هفت تیر را با دست راست روی شقیقه ام گرفته ام، همانطور که فقط سمت چپ بدنم را می بیند، لبخندی آشنا می زند و می گوید: "سلام".<br />
<br />
امین شیرپور – فروردین 1391</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[داستان کوتاه "سلام سارا" نوشته ی امین شیرپور<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s2.picofile.com/file/7359107197/salam_sara.jpg" border="0" alt="[تصویر:  salam_sara.jpg]" /><br />
<br />
سلام سارا<br />
<br />
بعد از یک هفته، بالاخره وقت آزادی پیدا می کنم. یک راست می روم سمت مسافرخانه. وقتی می رسم روبروی ساختمان دو طبقه و فرسوده ی مسافرخانه، دلم آرام می گیرد. انگار که خانه ی خودم است. لبخندی می زنم و وارد راهروی تاریک می شوم. ته راهرو خسرو خان را می بینم که پشت میزش نشسته و دود سیگارش را بیرون می دهد. من را که می بیند پاهایش را از روی میز برمی دارد و می خندد. طوری که زردی دندان هایش معلوم می شوند. تا می رسم می گوید: "به به، آقای شازده کوچولو، الیور تویست قرن، چه عجب، بالاخره فیلت یاد هندوستان کرد! نمی گی یه پیرمردی هم هست برم بهش سر بزنم؟ حالا چرا ساکتی؟ حتماً باید بهت بگم دخترک کبریت فروش تا بگی علیک سلام؟" با خنده می گویم:" نه خسروخان، اگه دقت کنین می بینین همه چی گفتین الا سلام!" پیرمرد که دست بردار نیست؛ یکی یکی حرف هایش را می شمارد: "یه شازده کوچولو بود، یه فیل ، اون پسر و دختر بدبخته رو هم گفتم. آخ آخ راست می گی ها، غمت نباشه. الان میگم: سلام بر یگانه بیکار این شهر!" می خندم و می گویم: "علیک سلام. ماشالا امروز سرحالین. خبریه؟" اطراف را نگاه می کنم و می گویم: "عصمت خانم چیزی گفتن؟"<br />
یکهو از روی صندلی بلند می شود و دستش را روی دهنم می گذارد و می گوید: "یواش، چه خبرته؟ یکی می شنوه شر میشه، من آبرو دارم."<br />
بوی سیگار که توی حلقم می رود سرفه می کنم. زیر سیگاری را بر می دارد و سیگارش را خاموش می کند: "چشم استاد، چشم" بعد هم کلید بهترین اتاقش را از کشوی میز در می آورد و کف دستم می گذارد. انگار که قرار نیست ساکت شود! وقتی از پله ها بالا می روم می گوید: "حالا این چمدون واسه چیته؟ به سلامتی اومدی که اینجا موندگار بشی؟" صبر می کند و منتظر جوابم می شود : "نه، فقط همین امشب اینجام." <br />
به در اتاق که می رسم تا کلید را می چرخانم سنگینی چند نگاه را حس می کنم. از لای درهایی که کمی باز شده اند من را نگاه می کنند. بی تفاوت وارد می شوم. در را می بندم و از پشت قفلش می کنم. نکند مثل آن دفعه یکیشان وسط نوشتنم بیاید تو و بگوید:"وای ببخشید اشتباهی اومدم." بعد هم انتظار داشته باشد که بگویم بماند! خسروخان کاغذ دیواری های اتاق را عوض کرده. سفیدی ملافه ها و نوئی موکت از همانجا معلوم است. فکر کنم می خواهد بعداً همینجا با عصمت خانم زندگی کند. خدا را شکر تخت را عوض نکرده وگرنه عذاب وجدان همانجا پشیمانم می کرد. کتم را در می آورم و می اندازم روی تخت. کلید اتاق و موبایلم را هم همینطور. چمدانم هنوز جلوی در است. 5 دقیقه نشده آمده ام که خسرو خان کلید می اندازد و با یک سینی غذا می آید تو. نگاهش که می کنم خودش می فهمد حرفم چیست.<br />
- "من در زدن بلد نیستم، وقتی عصمت خانم برات شام فرستادن باید بخوری، نخوری خودم میخورمش. انقد هم سگرمه هات تو هم نباشه؛ بدبخت، ما یه عمر گشنه خوابیدیم کسی حتی نفهمید." سینی را از دستش می گیرم و می نشینم به خوردن. هنوز به در نرسیده بر می گردد و با حالت جدی می گوید: "امروز یه دختر جدید اومد. درو پشت سرم قفل می کنم، خوش ندارم کسی مزاحمت بشه." صدای چرخیدن کلید داخل قفل آخرین چیزی است که می شنوم، سینی را کنار می گذارم و می روم سمت چمدان. یکی یکی وسایل را در می آورم. کت و شلوار مشکی رنگم را می گذارم روی تخت، کاغذهایم را می گذارم روی موکت. آلبوم عکس ها، ضبط صوت، روسری مادرم، کارت پستال هایی که بوی عطر 2 ساله شان انگار امضای سارا است. یکی یکی که درشان می آورم تمام خاطرات ریز و درشتم تداعی می شوند. آخریشان بطری عرقی است که چند روز پیش خریدم. چمدان را زیر تخت قایم می کنم. در شیشه را که باز می کنم بویش گلویم را می زند. سریع پس می کشم و سرفه می کنم. کلید را از روی تخت بر می دارم و می روم شیشه را می گذارم جلوی یکی از درها. اتاق چند تا دانشجوست. وقتی بر می گردم باز هم یکی دارد از لای در نگاهم می کند. شاید منظور خسرو خان همین بود که گفت دوس ندارم کسی مزاحمت بشه. بیخیالش می شوم و می روم داخل. نفهمیدم چند ساعت بود اما مدام نوشتم. متن هایی که تا دیروز فکر کردن بهشان گریه ام می انداخت را یکی یکی می نوشتم و هیچ حسی بهشان نداشتم. وقتی به خودم آمدم که دیدم لامپ راهرو روشن شده و کمتر صدای ماشین ها شنیده می شود. بلند می شوم و سینی غذا را بر می دارم. می روم توی آشپرخانه ته راهرو و اضافه غذا را می ریزم، ظرف ها را می شورم و می روم پشت در اتاق عصمت خانم. با هزار جور تعارف و خواهش می بردم داخل، برایم چایی می ریزد و انتظار دارد که کمی پیشش بمانم. پوست صورتش هنوز جوان است، سنی هم ندارد. بیچاره از وقتی شوهرش توی تصادف مرد زندگیش را باخت؛ آواره کوچه و خیابان شد. خیلی بی کس بود. تا اینکه خسرو خان او را دید و آوردش اینجا. از آن به بعد هم مراقبش است اما جرأت نکرده حرف دلش را بزند. پیاله چایی را که سر می کشد دست می کنم توی جیبم و کاست را می گذارم جلویش. تظاهر می کنم که این هم مثل کاست های قبلی آهنگ است. می گویم که "فردا ضبط صوتم را پیش خسروخان می ذارم تا گوشش بدین." وقتی بهم می گوید پسرم، یاد مادرم می افتم. روسریش توی طبقه بالا ول مانده. از اتاقش که بیرون می آیم خسرو خان را می بینم که روی میز خوابش برده. بیچاره از کجا می دانست وقتی همانطور آمد داخل اتاقم و با من درد دل کرد ضبط صوتم روشن است؟ فردا یا پس فردا از نگاه های عصمت خانم حتماً می فهمد که او همه چیز را می داند. به اتاق که بر می گردم می بینم در کمی باز است و داخل اتاق تاریک. یادم می آید وقتی رفتم پایین در را قفل نکرده بودم. تو می روم و کلید لامپ را می زنم. با دست جلوی چشمانش را می گیرد. پتو را تا زیر چشم هایش بالا آورده. فقط موهای قهوه ایش معلوم اند و دست لختش. همانیست که بعضی شب ها اشتباهی می آمد داخل اتاقم! چشمش که به نور عادت می کند دستش را بر می دارد و زل می زند به من. لباس هایش را یکی یکی از روی زمین جمع می کنم و می گذارم روی پتو. خودش انگار می فهمد چه می خواهم بگویم. پشت در می مانم تا بپوشد. زود از توی راهرو رد می شود و می رود توی اتاقش. به جز لباس هایی که بغل کرده بود، هیچی تنش نبود. <br />
آن نگاه دزدکی از لای در هنوز دارد نگاهم می کند. حالا پیش خودش چه فکری می کند؟ اول آن بطری حالا هم این؟<br />
می روم داخل و چمدان را از زیر تخت می کشم بیرون. جعبه ی چوبی وسایلم را از داخلش در می آورم. چند کاغذی که زیر هفت تیر هستند را در می آورم. اسم دو نفر دیگر را هم می نویسم. اولی پدرم بود، دومی هم زن جدیدش که مادرم را بدبخت کرد. پدر را وقتی کشتم دلیلش را می دانستم، نه شوهر خوبی برای مادرم بود، نه پدر خوبی برای من. حتی وقتی اسلحه را سمتش گرفته بودم من را نمی شناخت. نمی دانست من همان پسر 10 ساله ای هستم که 12 سال پیش ولش کرد و رفت. وقتی زنش را می کشتم اصلاً نمی دانستم چرا این کار را می کنم، نمی دانستم او چه گناهی کرده. فقط می خواستم صدایش را ببرد، جیغ نزند و گریه نکند. چون او ارزش گریه کردن نداشت. واقعاً گفتنش برایم عجیب است، اما پدرم، پدر من ارزش گریه کردن نداشت. مادرم این را خیلی وقت پیش ها فهمیده بود. شب ها وقتی گریه می کرد به خاطر او نبود، یا حتی به خاطر خودش. به حال من زار می زد. آنقدر هم گریه کرد و غصه خورد که آخرش دق کرد. همان موقع بود که من تصمیم گرفتم این کار را بکنم. وقتی از بهشت زهرا برگشتم خانه، در را که بستم سکوت آمد تا خفه ام کند، چسباندم به در و همه ی خاطراتم را از جلوی چشم هام رد کرد. آن وسط حتی باد هم بیکار نبود، پیچیده بود توی خانه و می خواست بوی مادرم را ببرد بیرون. نگذاشتم، در و پنجره ها را بستم. نشستم و هی نفس کشیدم. انقدر که 5 سالم شد. اول تند تند نفس می کشیدم، بعد که مادر نازم کرد آرام تر. آنقدر آرام که همانجا سر گذاشتم روی پایش و خوابیدم. حالا هم نمی دانم این ها همه خواب اند یا من دوست دارم خواب باشند.<br />
آن روز اتاق همان بویی را می داد که حالا روسری مادر می دهد. خوب که بو می کشم بعضم می ترکد. از دست خودم عصبی می شوم، نمی دانم چرا. با چشم های خیس و حس عصبانیت و بیزاری از خودم، می روم سراغ کاغذها. خط به خط وصیت می نویسم. می نویسم که بعد از من با وسایلم چه کنند، یا اصلاً چرا این کار را کردم. حالا صدای دانشجوها از اتاقشان بلند شده. مست و پاتیل زده اند زیر آواز. یکی یکی آدم ها را از اتاق می کشند بیرون. وقتی که می دانم هیچ کس صدایم را نمی شنود تخت را هل می دهم پشت در. خسرو خان سر و صداها را می خواباند. هر طور که هست همه بر می گردند داخل اتاق هایشان تا آرام بخوابند. کارت پستال ها از روی تخت می افتند پایین. وقتی برشان می دارم دلم می لرزد. این دو سال مدام خوانده امشان. کلمه به کلمه شان را حفظم، اما هنوز، هنوز دست خط زیبای سارا و آن کلمات ساده ی عاشقانه حالم را عوض می کنند؛ طوری که بی اختیار گریه ام می گیرد.<br />
دیروز رفتم جلوی دانشگاهش. به من می گفت شما! غصه نخوردم. فقط گفتم از این به بعد من را اینجا می تواند پیدا کند. آدرس را دادم، بعد هم رفتم. او که عادی بود، من هم عادی بودم، فقط نمی دانم کدام حس غیرعادی باعث شد نتوانم بیخیالش شوم.<br />
عکس ها را یکی یکی در می آورم و توی سطل زباله آتش شان می زنم. بوی کاغذ سوخته حالم را بد می کند اما از این بدتر که نمی توانم باشم. بیشتر از این لفتش نمی دهم، کت و شلوارم را می پوشم. کارت پستال ها را توی جیب داخلیش می گذارم. هفت تیر را از داخل جعبه چوبی در می آورم و روی تخت دراز می کشم. حس عجیبی است، خلوتی نصف شب و این که هیچ صدایی از پنجره ی رو به خیابان داخل نمی آید. این که نفس کشیدن برعکس خیره شدن به سقف چقدر راحت است. همه چیز کاملاً آماده است، می توانم خودم را راحت کنم. واقعاً می توانم. سردی نوک اسلحه را روی شقیقه ام حس می کنم، حتی صدای تکان خوردن ماشه را هم با دقت گوش می دهم. درست شبیه صدایی است که قبل از چرخش چرخ و فلک بزرگ پارک می آید. همان صدایی که وقتی شنیده می شود همه ساکت نشسته اند تا موتور غول پیکر چرخ و فلک راه بیفتد و بروند بالا. من هم دقیقاً منتظر همین هستم، منتظرم بعد از آن صدا گلوله بچرخد و من بروم بالا. اما یک صدای ناگهانی برنامه ام را بهم می ریزد. یکی در می زند. هیچ جوابی نمی دهم تا خودش برود. اما نمی رود، دستگیره را می چرخاند تا بیاید داخل. در را کمی هل می دهد. بعد حرف می زند، لابد می فهمد چرا در باز نمی شود. گوش که می دهم می گوید: "منم سارا، درو باز کن." ساکت می مانم، یعنی چیزی برای گفتن پیدا نمی کنم. ادامه می دهد: " اون شیشه رو که دستت دیدم تعجب کردم، تو که اهل مشروب و این چیزا نبودی. اون دختر رو هم من فرستادم، می دونم چرا ردش کردی. لطفاً درو باز کن، منم دلم برات تنگ شده."<br />
هفت تیر توی دستم عرق کرده و تمام بدنم گر گرفته. بلند می شوم، تخت را می زنم کنار. لای در را کمی باز می کنم. همانطور که هفت تیر را با دست راست روی شقیقه ام گرفته ام، همانطور که فقط سمت چپ بدنم را می بیند، لبخندی آشنا می زند و می گوید: "سلام".<br />
<br />
امین شیرپور – فروردین 1391</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "بانوی سرخ پوش" نوشته ی ناهید شامحمدی]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=42</link>
			<pubDate>Wed, 09 May 2012 05:23:13 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=42</guid>
			<description><![CDATA[داستان کوتاه "بانوی سرخ پوش" نوشته ی ناهید شامحمدی<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s3.picofile.com/file/7373901505/banuye_sorkh_push.jpg" border="0" alt="[تصویر:  banuye_sorkh_push.jpg]" /><br />
<br />
بانوی سرخ پوش<br />
</div>من مشکلی ندارم، آقای دکتر. لابد تا حالا خودتان هم این را فهمیده اید. کسی که مشکل دارد از دور چهره اش زار می زند. همین بانو، از دور زار می زند که مشنگ است. یک بچه هم این را می فهمد. اینها را بارها به امیر گفته ام. به خرجش نمی رود که. می گوید" حالا چه ضرری دارد؟ دکتر روانشناس را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر". هیچ هم غیرتش به درد نمی آید از اینکه من با مرد غریبه ای درد دل کنم. می گوید:" مگر بد است آدم با کسی درد دل کند. عقده اش خالی می شود!".  به خیالش من عقده ای شده ام. باور کنید آقای دکتر، بعضی وقت ها فکر می کنم این مرد یک چیزیش می شود. اگر مشکلی ندارد چرا اینقدر اصرار می کند که من بیایم پیش شما. من که صحیح و سالمم. البته جسارت نباشد دکتر جان. یک وقت شما به خودتان نگیرید. من حرفم سر شوهرم است. که اصرار پشت اصرار من را آورده اینجا، بیخود شما را هم به زحمت انداخته ایم. آخر سری که درد نمی کند را، دستمال نمی بندند که. والا بخدا!<br />
    راستی گفتم بانو، بانو را می شناسید که! در همه عمرم همان یک دوست را داشتم. آن هم بانو بود. امکان ندارد که او را نشناسید. حتمن او را دیده اید. هر روز که برای رفتن به اداره، از سر چهارراه رد می شوم و بانو را با آن لباس سر تا پا سرخ می بینم از خودم می پرسم "مگر ماها که همین جور، بی عشق و عاشقی شوهر کردیم چه ایرادی داشت که بانو به خاطرش خودش را توی هچل انداخت؟" هنوز هم باورم نمی شود کسی به خاطر یک موضوع ساده خودش را اینجور بدبخت کند!<br />
    آفتاب که چهارراه را روشن و گرم می کند، شلوغی سر چهارراه و پلیس راهنمایی که مدام در سوتش می دمد، ماشین هایی که منتظرچراغ سبزند و مردمی که از چراغ سبز می گذرند تصویرهایی هستند که هر روز، اول صبح در ذهنم مرور می شوند. باور کنید از تکرار این تصویرها دیگر خسته شده ام. از وقتی پلیس هم از حال و روز بانو با خبر شده، دیگر بهش گیر نمی دهد و کاری به کارش ندارد. بانو هم، کاری به کار هیچ کس ندارد. فقط منتظر است. با مانتوی قرمز، روسری قرمز، کفش قرمز و ماتیک قرمزی که به لب هاش می زند و هر روز سر چهارراه می ایستد.<br />
    لابد آقای دکتر، شما هم او را سر همین چهارراه دیده اید. کسی نیست که بانو را نشناسد. شاید هم یک زمانی مریض خودتان بوده، وقتی دیده اید بیماری اش علاج ندارد از درمانش دلسرد شده اید. همکارانتان هم همینطور شدند.<br />
   بانو حیف بود. اگر آن مردک سر راهش قرار نمی گرفت هیچ نمی شد، الآن معلمی، مدیری یا مثل من برای خودش کارمند اداره ای بود. زندگی ای داشت. اما حالا چه؟ مجنون و سر گشته سر چهارراه ایستاده. جوان هایی که از آنجا رد می شوند متلک بارش می کنند. بعضی وقت ها فحش های ناجوری بهش می گویند که آدم از خجالت آب می شود. خودش که نمی فهمد، من غصه اش را می خورم. فکرش را می کنم می بینم که حق هم دارند. خداییش بانو با این سن و سال و این حال و روزش، هنوز هم زیبا است. به خصوص با آن لباس قرمز و ماتیک قرمز و عینک آفتابی که خیلی هم بهش می آید.  <br />
   هر روز که از سر چهارراه رد می شوم، اول می روم پیش بانو. می گویم" بانو جون، منو یادت می آد؟" می گوید" خبری از بهروز آووردی؟" می گویم" چی می گی بانو، دیگه وقتشه فراموشش کنی. والا، بلا، اون دیگه نمی آد".  می گوید" می آد. می آد. خودش گفته. بهروز به من دروغ نمی گه."<br />
   بیشتر که اصرار می کنم، عصبی می شود و بهم حمله می کند. من هم پا به فرار می گذارم و از جلوی چشمش دور می شوم. می ترسم نکند بزند به سرش و جلوی مردم گیسم را بکشد و آبروی چندین ساله ام بریزد. تا اداره که می رسم کلی برای بانو اشک می ریزم. چطور غصه نخورم، وقتی می بینم حال و روزش این است. دیگر مرا نمی شناسد. هیچ کس را نمی شناسد. حتا خودش را. مدام زیر لب فحش می دهد. حرف هاش سر و ته ندارند. یکریز حرف می زند با خودش. معلوم نیست از چی یا از کی می گوید ولی از هر جمله ی بی سر و تهی که به زبان می آورد "بهروز" مشخص و واضح است. گاهی هم آرام و خاموش می ایستد کناری و به مردم طوری نگاه می کند که انگار معشوقش را در میان هیاهوی جمعیت می جوید. وقتی هم از ایستادن خسته می شود می نشیند گوشه ای و به مردم چشم می دوزد. بعضی وقت ها چنان با عجله آرایشش را تمدید می کند که به نظر می رسد همین الان است که بهروز بیاید و مبادا او را بزک نکرده ببیند. خب، شما خودتان را بگذارید جای من، دوست است دیگر، آن هم تنها دوستم. دلم به درد می آید وقتی می بینم این حال و روزش است. حق دارم دیگر. من که خواهری ندارم. انگار این بلا سر خواهرخودم آمده است.<br />
   اگر آن سه سالی را که توی آن آسایشگاه بود حساب نکنیم، بیست سالی می شود که بانو مهمان این چهارراه است. صبح ها تا صلات ظهر همان جا می ایستد و وقتی ناامید می شود راه برگشتن را در پیش می گیرد و می رود خانه. بیچاره مادرش، از پند و نصیحت بگیر تا دعوا و کتک کاری، همه را امتحان کرده. دکتر روانشناس و روانپزشک که دیگر هیچ، حتا بارها پیش دعانویس هم رفته، اما افاقه ای که نکرده هیچ، بدتر هم شده. مادرش هم حالا دیگر به آن وضعیت عادت کرده و کارش شده، توی بازار بچرخد و از فروشنده ها سراغ لباس قرمز بگیرد. حتا مردم هم می گردند و هر جا لباس قرمزی هست برایش تهیه می کنند و می برند. زن ها وقتی خواسته ای دارند نذر می کنند که برای بانو لباس قرمز ببرند و وقتی حاجتشان برآورده می شود نذرشان را ادا می کنند. <br />
چند روز پیش که مثل همیشه از سر چهارراه رد می شدم رفتم نزدیک بانو. آرام بود. جرات کردم نزدیک تر بروم. دستاش را توی دستم گرفتم. دستکش سفید دستش بود. گفت "خوبییت نداره جلوی بهروز دستام سیا سوخته باشن. سرما و گرما دست آدمو می سوزونه. می خوام وقتی بهروز دستامو می بینه مث اون وقتا سفید و جوون باشه. " الهی بمیرم. طفلک هنوز هم فکر می کند که آن نامرد، یک روز سر وکله اش پیدا می شود و به عشقش می رسد. دستش را آوردم نزدیک گونه ام و چسباندم به صورتم. عجیب بود! بهم اجازه می داد نزدیکش شوم. از فرصت استفاده کردم و گرفتمش در آغوشم. خشک ایستاده بود و هیچ حسی نشان نمی داد. تنش هنوز بوی گذشته را می داد. گذشته ای که انگار زیر خروارها خاک مدفون شده بود. بو، همان بوی عطری بود که داشت مرا به سال های دور می برد. شما جای برادرم آقای دکتر، یک وقت به حساب پر رویی من نگذارید. وقتی نزدیک میزتان نشستم دقیقن همان بو را حس کردم. بعضی وقت ها خیالاتی می شوم. بگذریم... داشتم می گفتم بوی عطر بانو مرا به سال های دور برد. <br />
   بعد از ظهر جمعه ای بود که بانو با کادویی در دستش، آمد خوابگاه. یادش به خیر آنوقت ها هردومان دانشجو بودیم. با عجله من را کشاند توی اتاق. نشست روی تخت. گفت " فرزانه، باورت می شه؟ بهروز بهم کادو داده! بهت گفته بودم اون واقعن عاشق منه. تو باور نمی کردی!". گفتم" این که دلیل نمی شه پسره داره خرت می کنه، بیچاره". گفت" برو گم شو حسود!"<br />
   با عجله کادو را باز کرد. عطر بود. شیشه عطر را می بویید و می بوسید. گفتم" احمق جون، عطر رو با خودش عوضی گرفتی. آخه تو کی می خوای بفهمی این جور پسرها، دخترای ساده ای مث تو رو فقط واسه سرگرمی می خوان، نه ازدواج. موقع زن گرفتن، اون دیگه تو رو نمی شناسه. می ره سراغ دختری که مامان جونش بهش پیشنهاد بده."<br />
   کر شده بود . کور شده بود. انگار هیچی نمی شنید. گفت: "وای فرزانه، نمی دونی چه حالی داشتم وقتی دیدمش. دلم اونقد تپید، اونقد تپید که نزدیک بود منفجر شه. نمی دونی چه خوش تیپه. تازه دانشجو هم هست اونم دانشجوی روانشناسی که من خیلی دوست دارم. شک ندارم که مرد رویاهام همینه." گفتم:"خوش تیپ باشه، مبارک صاحبش. به تو چه؟ من که می گم اینقده بهش وابسته نشو. هنوز نه به باره نه به دار." <br />
  هزار بار میزدم تو ذوقش. کی به خرجش بره؟! اصرار پشت اصرار که می خوام باهاش ازدواج کنم. حالا چی! این بابا اصلن به شکل رسمی ازش خواستگاری نکرده! توهم ورش داشته بود! فکرش را بکنید آقای دکتر، این مردک چطور مخ دختره را زده بود که همه خواستگارهاش را چشم بسته رد می کرد. همه اش چشم به راه بود که آقا همین روزها بیاید خواستگاری. که یهو غیبش زد. آدرس درست و حسابی که ازش نداشت! تلفنش هم واگذار شده بود! شب و روز گریه می کرد. غمگین و افسرده گوشه ای کز می کرد. چند بار هم دست به خود کشی زد. تا این که سم به مغزش رسید واز آن به بعد هم قاطی کرد.<br />
  آخرین بار بهش گفته بود" بیا سر چهارراه ببینمت، خیلی دلم واست تنگ شده. اومدی قرمز بپوش. وقتی قرمز می پوشی خیلی خواستنی می شی." اون بدبخت ساده هم که به خرجش رفته بود. مث مجسمه های یادبود وامیستاد سر چهارراه، منتظر.<br />
    بهش می گفتم" بانو جون، عزیزم، خانومم، بیا بریم خونه. بهروز قدر تو رو نمی دونه. اصلن لیاقت عشق تو رو نداره. اگه داشت که این همه عشق رو ول نمی کرد لنگ در هوا. سر کارت گذاشته. نمی آد. بخدا نمی آد. ول کن این دوست داشتن لعنتی رو! من دوستتم، دلسوزتم. بخدا نمی خوام خار تو دستت بره. فراموشش کن. بچسب به زندگیت. این جور پیش بری دیونه می شی ها! نگی نگفتی". می گفت: "برو گم شو. به تو هم میگن دوست؟ از بس نفوس بد زدی این جور شد. به کوری جشم تو می آد. بهروز من دروغ نمی گه. وقتی گفته میاد، حتمن میاد". آخرش هم شد حرف من. نیومد که نیومد. حالا هنوز هم سر چهارراه ایستاده اگر تشریف ببرید می بینیدش. اصلن شاید خودتان او را بشناسید.<br />
   مانده ام حیرون از کردار بعضی آدم ها. آخه مگر خدا عقل را واسه چی به آدم داده. من که از اول هم خوشم از این لوس بازی ها نمی آمد. عشق و عاشقی سیری چند؟ مادرم دلش می خواست زن خواهرزاده اش بشم. شدم. خودمونیم، مگر امیر چه ایرادی دارد؟! حالا این وسط یه غلطی کرده رفته زن گرفته. بگیرد! مهم نیست. والا به خدا! مهم این است که جلو روی من جرات ندارد بروز بدهد. من هم که دارم زندگیم را می کنم. خونه که دارم. بچه که دارم. امیر هم که از خرجیم کوتاهی نمی کند. خودم هم حقوق اداره را دارم. از سرم هم زیاده. من که راضی ام. ولی از شما چه پنهان دکتر! انگار امیر از این زندگی راضی نیست. می گوید کمبود دارد. کمبود دیگر چه کوفت زهر ماریست. خودش عقده ای شده آنوقت می گذارد به حساب من. می گویم: "چه کمبودی؟! غذات به موقع حاضر نیست که هست. لباست شسته نیست که هست". خوشی زده زیر دلش. والا به خدا! مشکل دارد. یه لطف می کنید دکتر جان، راضیش کنید لااقل هفته ای یکبار بیاید پیش شما. خانه مان نزدیک مطب است. بعد همین چهارراه. حتم دارم بیاید پیش شما حالش بهتر می شود. خب شما  درسش را خونده اید. بلدید چطوری بکشانیدش اینجا.<br />
   وقتی فکر می کنم که همه ی این بلاها را بهروز سر بانو آورد، از هر چه بهروز است حالم بد می شود و به یاد تمام بدبختی های بانو می افتم. اسم شما هم بهروز است؟! راستی یک وقت به خودتان نگیرید. روی تابلوی مطب اسمتان را دیدم. ببخشید من آنقدر حرف زدم که یک لحظه هم نوبت به شما نرسید. چیزی می خواستید بگویید آقای دکتر؟! انگار ناراحتتان کردم.<br />
<br />
<br />
<br />
ناهید شامحمدی – اردیبهشت 1391]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[داستان کوتاه "بانوی سرخ پوش" نوشته ی ناهید شامحمدی<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://s3.picofile.com/file/7373901505/banuye_sorkh_push.jpg" border="0" alt="[تصویر:  banuye_sorkh_push.jpg]" /><br />
<br />
بانوی سرخ پوش<br />
</div>من مشکلی ندارم، آقای دکتر. لابد تا حالا خودتان هم این را فهمیده اید. کسی که مشکل دارد از دور چهره اش زار می زند. همین بانو، از دور زار می زند که مشنگ است. یک بچه هم این را می فهمد. اینها را بارها به امیر گفته ام. به خرجش نمی رود که. می گوید" حالا چه ضرری دارد؟ دکتر روانشناس را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر". هیچ هم غیرتش به درد نمی آید از اینکه من با مرد غریبه ای درد دل کنم. می گوید:" مگر بد است آدم با کسی درد دل کند. عقده اش خالی می شود!".  به خیالش من عقده ای شده ام. باور کنید آقای دکتر، بعضی وقت ها فکر می کنم این مرد یک چیزیش می شود. اگر مشکلی ندارد چرا اینقدر اصرار می کند که من بیایم پیش شما. من که صحیح و سالمم. البته جسارت نباشد دکتر جان. یک وقت شما به خودتان نگیرید. من حرفم سر شوهرم است. که اصرار پشت اصرار من را آورده اینجا، بیخود شما را هم به زحمت انداخته ایم. آخر سری که درد نمی کند را، دستمال نمی بندند که. والا بخدا!<br />
    راستی گفتم بانو، بانو را می شناسید که! در همه عمرم همان یک دوست را داشتم. آن هم بانو بود. امکان ندارد که او را نشناسید. حتمن او را دیده اید. هر روز که برای رفتن به اداره، از سر چهارراه رد می شوم و بانو را با آن لباس سر تا پا سرخ می بینم از خودم می پرسم "مگر ماها که همین جور، بی عشق و عاشقی شوهر کردیم چه ایرادی داشت که بانو به خاطرش خودش را توی هچل انداخت؟" هنوز هم باورم نمی شود کسی به خاطر یک موضوع ساده خودش را اینجور بدبخت کند!<br />
    آفتاب که چهارراه را روشن و گرم می کند، شلوغی سر چهارراه و پلیس راهنمایی که مدام در سوتش می دمد، ماشین هایی که منتظرچراغ سبزند و مردمی که از چراغ سبز می گذرند تصویرهایی هستند که هر روز، اول صبح در ذهنم مرور می شوند. باور کنید از تکرار این تصویرها دیگر خسته شده ام. از وقتی پلیس هم از حال و روز بانو با خبر شده، دیگر بهش گیر نمی دهد و کاری به کارش ندارد. بانو هم، کاری به کار هیچ کس ندارد. فقط منتظر است. با مانتوی قرمز، روسری قرمز، کفش قرمز و ماتیک قرمزی که به لب هاش می زند و هر روز سر چهارراه می ایستد.<br />
    لابد آقای دکتر، شما هم او را سر همین چهارراه دیده اید. کسی نیست که بانو را نشناسد. شاید هم یک زمانی مریض خودتان بوده، وقتی دیده اید بیماری اش علاج ندارد از درمانش دلسرد شده اید. همکارانتان هم همینطور شدند.<br />
   بانو حیف بود. اگر آن مردک سر راهش قرار نمی گرفت هیچ نمی شد، الآن معلمی، مدیری یا مثل من برای خودش کارمند اداره ای بود. زندگی ای داشت. اما حالا چه؟ مجنون و سر گشته سر چهارراه ایستاده. جوان هایی که از آنجا رد می شوند متلک بارش می کنند. بعضی وقت ها فحش های ناجوری بهش می گویند که آدم از خجالت آب می شود. خودش که نمی فهمد، من غصه اش را می خورم. فکرش را می کنم می بینم که حق هم دارند. خداییش بانو با این سن و سال و این حال و روزش، هنوز هم زیبا است. به خصوص با آن لباس قرمز و ماتیک قرمز و عینک آفتابی که خیلی هم بهش می آید.  <br />
   هر روز که از سر چهارراه رد می شوم، اول می روم پیش بانو. می گویم" بانو جون، منو یادت می آد؟" می گوید" خبری از بهروز آووردی؟" می گویم" چی می گی بانو، دیگه وقتشه فراموشش کنی. والا، بلا، اون دیگه نمی آد".  می گوید" می آد. می آد. خودش گفته. بهروز به من دروغ نمی گه."<br />
   بیشتر که اصرار می کنم، عصبی می شود و بهم حمله می کند. من هم پا به فرار می گذارم و از جلوی چشمش دور می شوم. می ترسم نکند بزند به سرش و جلوی مردم گیسم را بکشد و آبروی چندین ساله ام بریزد. تا اداره که می رسم کلی برای بانو اشک می ریزم. چطور غصه نخورم، وقتی می بینم حال و روزش این است. دیگر مرا نمی شناسد. هیچ کس را نمی شناسد. حتا خودش را. مدام زیر لب فحش می دهد. حرف هاش سر و ته ندارند. یکریز حرف می زند با خودش. معلوم نیست از چی یا از کی می گوید ولی از هر جمله ی بی سر و تهی که به زبان می آورد "بهروز" مشخص و واضح است. گاهی هم آرام و خاموش می ایستد کناری و به مردم طوری نگاه می کند که انگار معشوقش را در میان هیاهوی جمعیت می جوید. وقتی هم از ایستادن خسته می شود می نشیند گوشه ای و به مردم چشم می دوزد. بعضی وقت ها چنان با عجله آرایشش را تمدید می کند که به نظر می رسد همین الان است که بهروز بیاید و مبادا او را بزک نکرده ببیند. خب، شما خودتان را بگذارید جای من، دوست است دیگر، آن هم تنها دوستم. دلم به درد می آید وقتی می بینم این حال و روزش است. حق دارم دیگر. من که خواهری ندارم. انگار این بلا سر خواهرخودم آمده است.<br />
   اگر آن سه سالی را که توی آن آسایشگاه بود حساب نکنیم، بیست سالی می شود که بانو مهمان این چهارراه است. صبح ها تا صلات ظهر همان جا می ایستد و وقتی ناامید می شود راه برگشتن را در پیش می گیرد و می رود خانه. بیچاره مادرش، از پند و نصیحت بگیر تا دعوا و کتک کاری، همه را امتحان کرده. دکتر روانشناس و روانپزشک که دیگر هیچ، حتا بارها پیش دعانویس هم رفته، اما افاقه ای که نکرده هیچ، بدتر هم شده. مادرش هم حالا دیگر به آن وضعیت عادت کرده و کارش شده، توی بازار بچرخد و از فروشنده ها سراغ لباس قرمز بگیرد. حتا مردم هم می گردند و هر جا لباس قرمزی هست برایش تهیه می کنند و می برند. زن ها وقتی خواسته ای دارند نذر می کنند که برای بانو لباس قرمز ببرند و وقتی حاجتشان برآورده می شود نذرشان را ادا می کنند. <br />
چند روز پیش که مثل همیشه از سر چهارراه رد می شدم رفتم نزدیک بانو. آرام بود. جرات کردم نزدیک تر بروم. دستاش را توی دستم گرفتم. دستکش سفید دستش بود. گفت "خوبییت نداره جلوی بهروز دستام سیا سوخته باشن. سرما و گرما دست آدمو می سوزونه. می خوام وقتی بهروز دستامو می بینه مث اون وقتا سفید و جوون باشه. " الهی بمیرم. طفلک هنوز هم فکر می کند که آن نامرد، یک روز سر وکله اش پیدا می شود و به عشقش می رسد. دستش را آوردم نزدیک گونه ام و چسباندم به صورتم. عجیب بود! بهم اجازه می داد نزدیکش شوم. از فرصت استفاده کردم و گرفتمش در آغوشم. خشک ایستاده بود و هیچ حسی نشان نمی داد. تنش هنوز بوی گذشته را می داد. گذشته ای که انگار زیر خروارها خاک مدفون شده بود. بو، همان بوی عطری بود که داشت مرا به سال های دور می برد. شما جای برادرم آقای دکتر، یک وقت به حساب پر رویی من نگذارید. وقتی نزدیک میزتان نشستم دقیقن همان بو را حس کردم. بعضی وقت ها خیالاتی می شوم. بگذریم... داشتم می گفتم بوی عطر بانو مرا به سال های دور برد. <br />
   بعد از ظهر جمعه ای بود که بانو با کادویی در دستش، آمد خوابگاه. یادش به خیر آنوقت ها هردومان دانشجو بودیم. با عجله من را کشاند توی اتاق. نشست روی تخت. گفت " فرزانه، باورت می شه؟ بهروز بهم کادو داده! بهت گفته بودم اون واقعن عاشق منه. تو باور نمی کردی!". گفتم" این که دلیل نمی شه پسره داره خرت می کنه، بیچاره". گفت" برو گم شو حسود!"<br />
   با عجله کادو را باز کرد. عطر بود. شیشه عطر را می بویید و می بوسید. گفتم" احمق جون، عطر رو با خودش عوضی گرفتی. آخه تو کی می خوای بفهمی این جور پسرها، دخترای ساده ای مث تو رو فقط واسه سرگرمی می خوان، نه ازدواج. موقع زن گرفتن، اون دیگه تو رو نمی شناسه. می ره سراغ دختری که مامان جونش بهش پیشنهاد بده."<br />
   کر شده بود . کور شده بود. انگار هیچی نمی شنید. گفت: "وای فرزانه، نمی دونی چه حالی داشتم وقتی دیدمش. دلم اونقد تپید، اونقد تپید که نزدیک بود منفجر شه. نمی دونی چه خوش تیپه. تازه دانشجو هم هست اونم دانشجوی روانشناسی که من خیلی دوست دارم. شک ندارم که مرد رویاهام همینه." گفتم:"خوش تیپ باشه، مبارک صاحبش. به تو چه؟ من که می گم اینقده بهش وابسته نشو. هنوز نه به باره نه به دار." <br />
  هزار بار میزدم تو ذوقش. کی به خرجش بره؟! اصرار پشت اصرار که می خوام باهاش ازدواج کنم. حالا چی! این بابا اصلن به شکل رسمی ازش خواستگاری نکرده! توهم ورش داشته بود! فکرش را بکنید آقای دکتر، این مردک چطور مخ دختره را زده بود که همه خواستگارهاش را چشم بسته رد می کرد. همه اش چشم به راه بود که آقا همین روزها بیاید خواستگاری. که یهو غیبش زد. آدرس درست و حسابی که ازش نداشت! تلفنش هم واگذار شده بود! شب و روز گریه می کرد. غمگین و افسرده گوشه ای کز می کرد. چند بار هم دست به خود کشی زد. تا این که سم به مغزش رسید واز آن به بعد هم قاطی کرد.<br />
  آخرین بار بهش گفته بود" بیا سر چهارراه ببینمت، خیلی دلم واست تنگ شده. اومدی قرمز بپوش. وقتی قرمز می پوشی خیلی خواستنی می شی." اون بدبخت ساده هم که به خرجش رفته بود. مث مجسمه های یادبود وامیستاد سر چهارراه، منتظر.<br />
    بهش می گفتم" بانو جون، عزیزم، خانومم، بیا بریم خونه. بهروز قدر تو رو نمی دونه. اصلن لیاقت عشق تو رو نداره. اگه داشت که این همه عشق رو ول نمی کرد لنگ در هوا. سر کارت گذاشته. نمی آد. بخدا نمی آد. ول کن این دوست داشتن لعنتی رو! من دوستتم، دلسوزتم. بخدا نمی خوام خار تو دستت بره. فراموشش کن. بچسب به زندگیت. این جور پیش بری دیونه می شی ها! نگی نگفتی". می گفت: "برو گم شو. به تو هم میگن دوست؟ از بس نفوس بد زدی این جور شد. به کوری جشم تو می آد. بهروز من دروغ نمی گه. وقتی گفته میاد، حتمن میاد". آخرش هم شد حرف من. نیومد که نیومد. حالا هنوز هم سر چهارراه ایستاده اگر تشریف ببرید می بینیدش. اصلن شاید خودتان او را بشناسید.<br />
   مانده ام حیرون از کردار بعضی آدم ها. آخه مگر خدا عقل را واسه چی به آدم داده. من که از اول هم خوشم از این لوس بازی ها نمی آمد. عشق و عاشقی سیری چند؟ مادرم دلش می خواست زن خواهرزاده اش بشم. شدم. خودمونیم، مگر امیر چه ایرادی دارد؟! حالا این وسط یه غلطی کرده رفته زن گرفته. بگیرد! مهم نیست. والا به خدا! مهم این است که جلو روی من جرات ندارد بروز بدهد. من هم که دارم زندگیم را می کنم. خونه که دارم. بچه که دارم. امیر هم که از خرجیم کوتاهی نمی کند. خودم هم حقوق اداره را دارم. از سرم هم زیاده. من که راضی ام. ولی از شما چه پنهان دکتر! انگار امیر از این زندگی راضی نیست. می گوید کمبود دارد. کمبود دیگر چه کوفت زهر ماریست. خودش عقده ای شده آنوقت می گذارد به حساب من. می گویم: "چه کمبودی؟! غذات به موقع حاضر نیست که هست. لباست شسته نیست که هست". خوشی زده زیر دلش. والا به خدا! مشکل دارد. یه لطف می کنید دکتر جان، راضیش کنید لااقل هفته ای یکبار بیاید پیش شما. خانه مان نزدیک مطب است. بعد همین چهارراه. حتم دارم بیاید پیش شما حالش بهتر می شود. خب شما  درسش را خونده اید. بلدید چطوری بکشانیدش اینجا.<br />
   وقتی فکر می کنم که همه ی این بلاها را بهروز سر بانو آورد، از هر چه بهروز است حالم بد می شود و به یاد تمام بدبختی های بانو می افتم. اسم شما هم بهروز است؟! راستی یک وقت به خودتان نگیرید. روی تابلوی مطب اسمتان را دیدم. ببخشید من آنقدر حرف زدم که یک لحظه هم نوبت به شما نرسید. چیزی می خواستید بگویید آقای دکتر؟! انگار ناراحتتان کردم.<br />
<br />
<br />
<br />
ناهید شامحمدی – اردیبهشت 1391]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان های دیالوگ محور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=40</link>
			<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 08:09:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=40</guid>
			<description><![CDATA[سلام.<br />
ببخشید اگه میشه یه سری توضیح در مورد داستان های دیالوگ محور بدین. و اینکه چیکار کنیم که داستان دیالوگ محورمون شبیه نمایشنامه یا حتی فیلم نامه نشه؟! چون دیالوگ پشت دیالوگ نوشتن حس بدی به آدم میده! جداً ممنون میشم اگه جواب بدین.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام.<br />
ببخشید اگه میشه یه سری توضیح در مورد داستان های دیالوگ محور بدین. و اینکه چیکار کنیم که داستان دیالوگ محورمون شبیه نمایشنامه یا حتی فیلم نامه نشه؟! چون دیالوگ پشت دیالوگ نوشتن حس بدی به آدم میده! جداً ممنون میشم اگه جواب بدین.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[این روزها]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=36</link>
			<pubDate>Thu, 22 Mar 2012 19:47:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=36</guid>
			<description><![CDATA[سلام به همگی.<br />
این روزها که همگی مشغول دید و بازدید و تعطیلات نوروز و این حرفا هستین. نوروز رو به همه تبریک می گم.<br />
اول از همه آقای منوچهر آبادی که انگار گم شدن اصلاً! نیستن کلاً.<br />
بقیه هم که سر نمی زنن به وب و نظر نمی دن.<br />
خواستم فقط بگم چند تا داستان جدید گذاشتم و یه مطلب مربوط به جشنواره متیل که ممنون میشم حتماً بخونید. وی پی ان هم مجدداً فعال شده.<br />
همین...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام به همگی.<br />
این روزها که همگی مشغول دید و بازدید و تعطیلات نوروز و این حرفا هستین. نوروز رو به همه تبریک می گم.<br />
اول از همه آقای منوچهر آبادی که انگار گم شدن اصلاً! نیستن کلاً.<br />
بقیه هم که سر نمی زنن به وب و نظر نمی دن.<br />
خواستم فقط بگم چند تا داستان جدید گذاشتم و یه مطلب مربوط به جشنواره متیل که ممنون میشم حتماً بخونید. وی پی ان هم مجدداً فعال شده.<br />
همین...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[23 اسفند ماه 1390]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=35</link>
			<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 17:31:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=35</guid>
			<description><![CDATA[و همه چیز تمام می شود<br />
خاطرات را گذاشتیم برای خاطره بودن<br />
 و لحظه ها بودند که شدند متداعی آخرین هایه من و ما ... و من شاید همان انسانی باشم که دیگر نیستم تا سالی 90 باشد و من باشم ... <br />
به همین سادگی<br />
سال تمام شد ... همه خداحافظی کردیم و رفتیم ... و همه چیز تمام شد<br />
<br />
جلسه پایانی سال 90 همراه شد با غروبی که می بایست به آخرین چهارشنبه ی پر هیاهوی سال می انجامید و جلسه را دستخوش تغییراتی از لحاظ زمانی کرد که البته با نظر جمع به اتفاق کیفیت خوب را بر هر کمیتی ترجیح دادیم و همین یک ساعت را برای آخرین بار با هم گذراندیم تا اینکه در 91 چه باشد ... <br />
<br />
جلسه همراه شد با نقد بازنویس داستان در آغوش ستاره ها از خانم نرگس سپه وند که تا پایان وقت با نقد مفصل اعضا مواجه گردید<br />
بدلیلی که در ابتدا ذکر شد جلسه رأس ساعت 5 و 15 دقیقه خاتمه یافت<br />
<br />
<font color="#FF0000"><b>اعضا حاضر در جلسه:<br />
مهران منوچهرآبادی<br />
امین شیرپور<br />
سیما رادفر<br />
نرگس سپه وند<br />
ویدا شفاف<br />
ناهید شامحمدی<br />
زهرا ارشیا<br />
اعظم سالاری<br />
وحید بیرانوند<br />
شهریار قنبری<br />
یاسمن دارابی<br />
ستاره اسلامی زاده<br />
لیلا جعفر زاده<br />
نگین جهان پناه</b></font><br />
<br />
<font color="#800080"><b>مدرس و مسئول جلسه : مهران منوچهرآبادی</b></font>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[و همه چیز تمام می شود<br />
خاطرات را گذاشتیم برای خاطره بودن<br />
 و لحظه ها بودند که شدند متداعی آخرین هایه من و ما ... و من شاید همان انسانی باشم که دیگر نیستم تا سالی 90 باشد و من باشم ... <br />
به همین سادگی<br />
سال تمام شد ... همه خداحافظی کردیم و رفتیم ... و همه چیز تمام شد<br />
<br />
جلسه پایانی سال 90 همراه شد با غروبی که می بایست به آخرین چهارشنبه ی پر هیاهوی سال می انجامید و جلسه را دستخوش تغییراتی از لحاظ زمانی کرد که البته با نظر جمع به اتفاق کیفیت خوب را بر هر کمیتی ترجیح دادیم و همین یک ساعت را برای آخرین بار با هم گذراندیم تا اینکه در 91 چه باشد ... <br />
<br />
جلسه همراه شد با نقد بازنویس داستان در آغوش ستاره ها از خانم نرگس سپه وند که تا پایان وقت با نقد مفصل اعضا مواجه گردید<br />
بدلیلی که در ابتدا ذکر شد جلسه رأس ساعت 5 و 15 دقیقه خاتمه یافت<br />
<br />
<font color="#FF0000"><b>اعضا حاضر در جلسه:<br />
مهران منوچهرآبادی<br />
امین شیرپور<br />
سیما رادفر<br />
نرگس سپه وند<br />
ویدا شفاف<br />
ناهید شامحمدی<br />
زهرا ارشیا<br />
اعظم سالاری<br />
وحید بیرانوند<br />
شهریار قنبری<br />
یاسمن دارابی<br />
ستاره اسلامی زاده<br />
لیلا جعفر زاده<br />
نگین جهان پناه</b></font><br />
<br />
<font color="#800080"><b>مدرس و مسئول جلسه : مهران منوچهرآبادی</b></font>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "تقدیر" نوشته ی اعظم سالاری]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=34</link>
			<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 06:25:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=34</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7325079993/taqdir.jpg" border="0" alt="[تصویر:  taqdir.jpg]" /><br />
روی سکوی سنگی بیرون باغ نشسته ام. تازه از کار کردن فارغ شده ام. خورشید ته مانده های نورش را می خواهد جمع کند.<br />
خان پیشگوی بزرگ را دعوت کرده اند. پیرمردی مسن، با قامتی راست استخوانی و با ریش بزی سفید. خان به درخت چنار تکیه زده و بر قلیان پٌک می زند و دودش را آرام به هوا فوت می کند. چکمه های چرم ساق بلندش برق می زنند. لابد ننه هاجر آن ها را برق انداخته. سگ دور و بر بساط خان این پا و آن پا می کند. خان یک تکه گوشت به طرفش پرت می کند. سگ آن را به دندان می گیرد و نزدیک من یک کم آنطرف تر می نشیند و مشغول خوردن تکه گوشت می شود. سگ فربه و تنبلی است. همیشه از ته مانده های غذای خان چیزی هم نصیب او می شود. پیشگو به سمت من اشاره کرد و بیخ گوش خان چیزهایی گفت. خان لوله ی پلاستیکی قلیان را روی زمین پرت کرد و با چشمان نافذش مثل عقابی که به شکارش می نگرد مرا پایید. سریع بلند شد. پیشگو هم به دنبالش راه افتاد و به سمت عمارت رفتند.<br />
هنوز یک ساعتی از رفتن آن ها نگذشته. ننه هاجر به سمتم می آید. چشم به نزدیک شدن ننه دوختم. زن آرام و کم حرفی است. شوهرش وقتی جوان بوده در خدمت خان بوده، با ننه هاجر که ازدواج می کند او را هم به عمارت خان می آورد. این ها را ننه هاجر خودش به من گفته. زن مغرور و بلند بالایی که به ناچار وردست خان خودش خدمتی می کرد. نامه را جلوی چشمم تکان می دهد.<br />
- بیا بگیر نامه از طرف خانِ. سفارش کردن هر چه زودتر به خانم فرنگیس برسانید.<br />
- بله، چشم حتماً.<br />
به باغ داخل می شوم. در کلبه ی چوبی ای که از صدقه سری خان نصیبم شده دراز می کشم. باید قبل از سپیده دم راه بیفتم. راه زیادی پیش رو دارم، آرام چشم هایم را روی هم می گذارم.<br />
*************<br />
ده را از دور می بینم. صدای بز و گوسفندها از دور شنیده می شود. دود از کنده ها بالا می رود، خورشید وسط آسمان رسیده، صدای رودخانه کنار باغ تشنه ام می کند. به سمت رودخانه می روم، مشتی آب به صورتم می زنم، دست داخل موها می کنم و مرتبشان می کنم، گرد و غبار دو روزه را می تکانم، از صدای گلرخ خشکم می زند.<br />
- سلام. از دور شاهد اومدنت بودم، می دونستم خودت هستی.<br />
بی اعتناء به سمت اسبم که سیراب شده می روم. می خواهم سوار شوم، ولی گلرخ افسار اسب را گرفته و نمی گذارد. چانه ام را بالا می زند.<br />
- نگاه کن، بیش از این طاقت دوریت رو ندارم.<br />
این ها را گلرخ می گوید. چشم هایش درست مثل یاقوت هایی بودند که در حلقه اشک می لرزیدند. بی حوصله گفتم: "باید نامه را به خانم فرنگیس برسانم و زودی برگردم، خودت که بهتر می دانی من آدم خودم نیستم." دوست نداشتم بیشتر از این خودم را تحقیر کنم. دیگر چیزی نگفتم. گلرخ به آغوشم کشید. شانه هایش می لرزند، صدای هق هق گریه اش با صدای رودخانه یکی می شود. به موهای سیاه بافته اش که تا کمر رسیده دست می کشم. سرش را بلند می کند. اشک پهنای صورتش را گرفته. لبان گوشتی قرمزش پر از خواهش هستند. بی اختیار بر آن ها بوسه می زنم. شوری اشک را زیر لبم مزه می کنم. گلرخ را از خودم جدا می کنم.<br />
- باید برم، پدرتون سفارش کردن هر چه زودتر نامه را به مادرتون خانم فرنگیس برسونم.<br />
- بده خودم می برم.<br />
- اما اگه پدرتون بفهمن ناراحت میشن.<br />
- اگه بفهمن من رسوندم ناراحت نمیشن.<br />
***********<br />
همسر خان زن مغرور و زیبایی بود. هیچ وقت خنده اش را ندیده بودم. گوشه ی پرده را کنار زده و موشکافانه انگار به چیزی خیره شده باشد. خطاب به من می گوید: - با چندین سال زندگی در کنار خان فهمیده ام هیچ کاریش بی حکمت نیست. باید هیچی نپرسید و آنچه گفته انجام داد.<br />
- ولی خانم فرنگیس من هنوزم باورم نشده. چطور آقا بی آنکه به من چیزی بگن مرا به دامادی پذیرفتن.<br />
- بهتره به جای این حرف ها خودتون رو آماده کنید. مهمونی بزرگی ترتیب دادیم و شما را به عنوان دامادمان به همه معرفی می کنیم.<br />
***********<br />
در شوک آنچه اتفاق افتاده بودم، به عنوان داماد خان به فامیل معرفی شدم. در غیاب خان و پسرش آقای خانه شدم. چیزی که حتی در خواب هم تصورش را نمی کردم.<br />
************<br />
به استقبال خان می روم. دو تن همراهیش می کنند. مثل همیشه محکم و سریع گام بر می دارد، به من که می رسد مکثی می کند. به چکمه های چرم ساق بلندم نگاهی می اندازد. بی اعتناء با دست محکم شانه ام را پرت می کند. شاید هر کس دیگری جای من بود روی زمین پرت می شد. با خشم خواستند دنبالشان بروم.<br />
- درو ببند. نامه ای که دادم رو چیکارش کردی؟<br />
این را خان گفت.<br />
- به خانم فرنگیس رساندم.<br />
فریاد زد و گفت: پس چرا آنچه را خواسته بودم انجام نشده؟<br />
مبهوت به خان نگاه کردم.<br />
- نامه را شخصا به فرنگیس رساندید؟<br />
- نه قربان، گلرخ خانم نامه را گرفتند و گفتند خودشان به خانم فرنگیس می رسانند.<br />
خان با عصبانیت مشت محکمی به دیوار کوبید و پشت کرد و با دست اشاره کردند بیرون بروم.<br />
************<br />
خدای من یعنی گلرخ متن نامه را عوض کرده؟ به سراغ گلرخ می روم. رنگ به چهره ندارد، دست هایش می لرزند؛ مشتشان می کند که معلوم نباشد.<br />
- آخه گلرخ چرا این کارو کردی؟<br />
آب دهانم را قورت دادم، از عاقبت کار ترسیدم.<br />
- بگو ببینم متن نامه چی بود؟<br />
گلرخ با صدایی که از ته گلو بریده بریده شنیده می شد گفت:<br />
- خواسته بودن به محض رسیدن نامه، شما رو سر به نیست کنند. دستور قتل شما رو داده بودن.<br />
اعظم سالاری]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7325079993/taqdir.jpg" border="0" alt="[تصویر:  taqdir.jpg]" /><br />
روی سکوی سنگی بیرون باغ نشسته ام. تازه از کار کردن فارغ شده ام. خورشید ته مانده های نورش را می خواهد جمع کند.<br />
خان پیشگوی بزرگ را دعوت کرده اند. پیرمردی مسن، با قامتی راست استخوانی و با ریش بزی سفید. خان به درخت چنار تکیه زده و بر قلیان پٌک می زند و دودش را آرام به هوا فوت می کند. چکمه های چرم ساق بلندش برق می زنند. لابد ننه هاجر آن ها را برق انداخته. سگ دور و بر بساط خان این پا و آن پا می کند. خان یک تکه گوشت به طرفش پرت می کند. سگ آن را به دندان می گیرد و نزدیک من یک کم آنطرف تر می نشیند و مشغول خوردن تکه گوشت می شود. سگ فربه و تنبلی است. همیشه از ته مانده های غذای خان چیزی هم نصیب او می شود. پیشگو به سمت من اشاره کرد و بیخ گوش خان چیزهایی گفت. خان لوله ی پلاستیکی قلیان را روی زمین پرت کرد و با چشمان نافذش مثل عقابی که به شکارش می نگرد مرا پایید. سریع بلند شد. پیشگو هم به دنبالش راه افتاد و به سمت عمارت رفتند.<br />
هنوز یک ساعتی از رفتن آن ها نگذشته. ننه هاجر به سمتم می آید. چشم به نزدیک شدن ننه دوختم. زن آرام و کم حرفی است. شوهرش وقتی جوان بوده در خدمت خان بوده، با ننه هاجر که ازدواج می کند او را هم به عمارت خان می آورد. این ها را ننه هاجر خودش به من گفته. زن مغرور و بلند بالایی که به ناچار وردست خان خودش خدمتی می کرد. نامه را جلوی چشمم تکان می دهد.<br />
- بیا بگیر نامه از طرف خانِ. سفارش کردن هر چه زودتر به خانم فرنگیس برسانید.<br />
- بله، چشم حتماً.<br />
به باغ داخل می شوم. در کلبه ی چوبی ای که از صدقه سری خان نصیبم شده دراز می کشم. باید قبل از سپیده دم راه بیفتم. راه زیادی پیش رو دارم، آرام چشم هایم را روی هم می گذارم.<br />
*************<br />
ده را از دور می بینم. صدای بز و گوسفندها از دور شنیده می شود. دود از کنده ها بالا می رود، خورشید وسط آسمان رسیده، صدای رودخانه کنار باغ تشنه ام می کند. به سمت رودخانه می روم، مشتی آب به صورتم می زنم، دست داخل موها می کنم و مرتبشان می کنم، گرد و غبار دو روزه را می تکانم، از صدای گلرخ خشکم می زند.<br />
- سلام. از دور شاهد اومدنت بودم، می دونستم خودت هستی.<br />
بی اعتناء به سمت اسبم که سیراب شده می روم. می خواهم سوار شوم، ولی گلرخ افسار اسب را گرفته و نمی گذارد. چانه ام را بالا می زند.<br />
- نگاه کن، بیش از این طاقت دوریت رو ندارم.<br />
این ها را گلرخ می گوید. چشم هایش درست مثل یاقوت هایی بودند که در حلقه اشک می لرزیدند. بی حوصله گفتم: "باید نامه را به خانم فرنگیس برسانم و زودی برگردم، خودت که بهتر می دانی من آدم خودم نیستم." دوست نداشتم بیشتر از این خودم را تحقیر کنم. دیگر چیزی نگفتم. گلرخ به آغوشم کشید. شانه هایش می لرزند، صدای هق هق گریه اش با صدای رودخانه یکی می شود. به موهای سیاه بافته اش که تا کمر رسیده دست می کشم. سرش را بلند می کند. اشک پهنای صورتش را گرفته. لبان گوشتی قرمزش پر از خواهش هستند. بی اختیار بر آن ها بوسه می زنم. شوری اشک را زیر لبم مزه می کنم. گلرخ را از خودم جدا می کنم.<br />
- باید برم، پدرتون سفارش کردن هر چه زودتر نامه را به مادرتون خانم فرنگیس برسونم.<br />
- بده خودم می برم.<br />
- اما اگه پدرتون بفهمن ناراحت میشن.<br />
- اگه بفهمن من رسوندم ناراحت نمیشن.<br />
***********<br />
همسر خان زن مغرور و زیبایی بود. هیچ وقت خنده اش را ندیده بودم. گوشه ی پرده را کنار زده و موشکافانه انگار به چیزی خیره شده باشد. خطاب به من می گوید: - با چندین سال زندگی در کنار خان فهمیده ام هیچ کاریش بی حکمت نیست. باید هیچی نپرسید و آنچه گفته انجام داد.<br />
- ولی خانم فرنگیس من هنوزم باورم نشده. چطور آقا بی آنکه به من چیزی بگن مرا به دامادی پذیرفتن.<br />
- بهتره به جای این حرف ها خودتون رو آماده کنید. مهمونی بزرگی ترتیب دادیم و شما را به عنوان دامادمان به همه معرفی می کنیم.<br />
***********<br />
در شوک آنچه اتفاق افتاده بودم، به عنوان داماد خان به فامیل معرفی شدم. در غیاب خان و پسرش آقای خانه شدم. چیزی که حتی در خواب هم تصورش را نمی کردم.<br />
************<br />
به استقبال خان می روم. دو تن همراهیش می کنند. مثل همیشه محکم و سریع گام بر می دارد، به من که می رسد مکثی می کند. به چکمه های چرم ساق بلندم نگاهی می اندازد. بی اعتناء با دست محکم شانه ام را پرت می کند. شاید هر کس دیگری جای من بود روی زمین پرت می شد. با خشم خواستند دنبالشان بروم.<br />
- درو ببند. نامه ای که دادم رو چیکارش کردی؟<br />
این را خان گفت.<br />
- به خانم فرنگیس رساندم.<br />
فریاد زد و گفت: پس چرا آنچه را خواسته بودم انجام نشده؟<br />
مبهوت به خان نگاه کردم.<br />
- نامه را شخصا به فرنگیس رساندید؟<br />
- نه قربان، گلرخ خانم نامه را گرفتند و گفتند خودشان به خانم فرنگیس می رسانند.<br />
خان با عصبانیت مشت محکمی به دیوار کوبید و پشت کرد و با دست اشاره کردند بیرون بروم.<br />
************<br />
خدای من یعنی گلرخ متن نامه را عوض کرده؟ به سراغ گلرخ می روم. رنگ به چهره ندارد، دست هایش می لرزند؛ مشتشان می کند که معلوم نباشد.<br />
- آخه گلرخ چرا این کارو کردی؟<br />
آب دهانم را قورت دادم، از عاقبت کار ترسیدم.<br />
- بگو ببینم متن نامه چی بود؟<br />
گلرخ با صدایی که از ته گلو بریده بریده شنیده می شد گفت:<br />
- خواسته بودن به محض رسیدن نامه، شما رو سر به نیست کنند. دستور قتل شما رو داده بودن.<br />
اعظم سالاری]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "به کی سلام کنم؟" نوشته ی سیمین دانشور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=33</link>
			<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 12:43:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=33</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7323830214/simin_daneshvar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  simin_daneshvar.jpg]" /><br />
<br />
به کی سلام کنم؟<br />
<br />
« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده... گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد... و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم به دیوار. دکتر بیمه گفت: هر وقت دلتن گرفت بزن برو بیرون. گفت: هر وقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درد دل کنی بلند بلند با خودت حرف بزن. یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش. گفت: برو تو صحرا و داد بزن، و به هر که دلت خواست فحش بده... چه برفی می آید، اول تو هم می لولید و پخش میشد، حالا ریزریز میبارد؛ و این طور که می بارد، معلوم است که به این زودی ها ول نمیکند، از اولِ چله بزرگ همین طور باریده...»<br />
و برف های قبلی روی زمین یخ بسته بود و مردم برف پشت بام هایشان را غیر از تو کوچه پس کوچه ها کجا بریزند؟ آمد و رفت کارِ پهلوان ها و جوان های ورزشکار و بچه های بی کله بود که مدرسه هایشان را تعطیل کرده بودند. اگر نمی بارید که گرانی بی سر و صدا بود و قحطی می شد و حرف از جیره بندی آب و برق می زدند و اگر می بارید که زندگی و مدرسه ها تعطیل می شد. دیشب برق خیابان علایی خاموش شد و کوکب سلطان همان طور زیر کرسی نشسته بود و به تاریکی خیره شده بود، تا به سرش زد، دلش شور افتاد، همچین شور افتاد که انگار تو دلش رخت می شستند. فکر کرد اگر از اتاق و از تاریکی بیرون نیاید، دیوانه می شود. پاشد، کورمال کورمال آمد پائین و در سرما و تاریکی رفت دم در خانه ایستاد. سوز می آمد و بچه ی همسایه گریه می کرد. پریشب لوله ی آبشان ترکیده بود، سه روز می شد که آشغالی خاکروبه شان را نبرده بود.<br />
کوکب سلطان، کارمند بازنشسته ی وزارت آموزش و پرورش، خاکروبه ی چندانی نداشت که کسی ببرد. ترکیدن لوله ی آب هم به اثاث او صدمه ای نرساند. اتاق او در طبقه ی بالا و در همسایگی آقای پنیرپور بود که دو تا اتاق بزرگ و آشپزخانه و مستراح در اختیارش بود و سه تا دختر دم بخت و یک زن لندهور هم داشت. در و همسایگی لقبش داده بودند آقای پنیرپور، چون که سر خیابان ژاله لبنیات می فروخت و به هیچکس نسیه نمی داد حتی به شما، و اسم اصلیش آقای شریعت پور یزدانی بود. کوکب سلطان برای وضو و قضای حاجت میرفت پایین، آب هم از شیر آب آشپزخانه ی پایین برمی داشت، آشپزی چندانی هم نداشت. با این دندانی که مرتب میزد و لثه و زبانش را زخم کرده بود. اتاقش هم یک کف دست اتاق بیشتر نبود، اثاثی هم نداشت. دار و ندارش را جهیزیه کرده بود و به خانه ی دامادش فرستاده بود.<br />
کوکب سلطان از زیر کرسی پا شد و به تماشای برف پشت پنجره ایستاد. به همان زودی پشت بام ها سفید شده بود و روی کاج های خانه ی همسایه برف نشسته بود.  آویزه های یخ که از شیروانی مقابل آویخته بود دیروز هم بود، پریروز هم بود، از اول قوس بود. چقدر دلش تنگ بود، از دیشب تا حالا از خیال حاج اسماعیل بیرون نرفته بود.<br />
«چه عشقی با هم کردیم، حیف که زود گذشت. تابستان ها خانم مدیر میرفت اوین، حاج اسماعیل حمام سرخانه را گرم می کرد. می بردم حمام و پاک پاک میشستم، لیفم میزد، غلغلکم می داد، غشغش می خندیدیم، قربان صدقه ی هم میرفتیم، برای هم قول و غزل میخواندیم و حالا سوزنی باید تا از پای در آرد خاری.»<br />
« رو تخت خانم مدیر وسط حیاط قالیچه می انداختیم و می نشستیم و پا به پای هم تریاک می کشیدم، عرق مزمزه می کردیم، تا لول لول می شدیم، می گرفتیم تو پشه بندِ خانم مدیر لخت لخت تو بغل هم می خوابیدیم. سواد یادم داده بود. برایش امیرارسلان می خواندم، پنچ بار امیرارسلان خواندیم، سه بار شمس قهقهه، دوبار بوسه ی عذرا. خانم مدیر یک عالمه کتاب داشت. برمی داشتیم و سرجایش می گذاشتیم. حاج اسماعیل فراش مدرسه بود و من تو خانه خدمت خانم مدیر را می کردم. بنده ی خدا کاری هم نداشت، انار دانه می کردم ساعت دَه می بردم مدرسه، وقتی انار نبود شربت می بردم، ناهار می پختم، شب ها شام نمی خورد، یک لیوان شیر می خورد و می خوابید، خدایا هر فَندی تو این شهر بود زدیم، چقدر تماشاخانه و سینما رفتیم، فیلم دزد بغداد، هنسای عرب، اسرار نیویورک، آرشین مالالان را چهار بار و پنج بار دیدیم، پولمان برکت داشت، خانم مدیر به من مواجب می داد و حاج اسماعیل از وزارتخانه حقوق می گرفت.»<br />
دکتر بیمه خودش گفت: با خودت حرف بزن، هرچی خوشحالت می کند یا غصه دارت کرده بریز بیرون. تو دلت نگه ندار...<br />
رفتیم کربلا، توبه کردیم، از امام حسین اولاد خواستیم، خدا ربابه را به ما داد. سال بعدش بود که حاج اسماعیل صبحش رفت سر کار و عصرش دیگر برنگشت. مرد گنده گم شد که گم شد. خانم مدیر، تأمینات، نظیمه، همه دنبال حاج اسماعیل می گشتند، خودم ربابه را بغل می کردم و از این اداره به آن اداره می رفتم، انگار نه انگار که حاج اسماعیلی بوده، سر به نیست شد. ربابه را می خوابانیدم و خودم تنهایی می نشستم به تریاک کشیدن. گربه ی خانم مدیر را تریاکی کرده بودم؛ همچین که بوی تریاک بلند میشد می آمد کنارم می نشست و چشم هایش را می بست و خرناسه می کشید. بهش فوت می کردم کش و قوس میرفت. گربه به مرگ طبیعی مرد. بعد عنکبوت را دودی کردم. گوشه ی اتاق تار تنیده بود. بوی تریاک که بلند میشد می آمد پایین و از کنار منقل تکان نمی خورد. انبر افتاد رویش، عنکبوت هم مرد.<br />
خانم مدیر تقاضا نوشت و مرا جای حاج اسماعیل تو مدرسه خودش فراش کرد و تا وقتی که مرد تو خانه ی خودش نگهم داشت. خدا بیامرزدش، میگفت: کارت دو برابر شده اما چه بهتر، این عمر دراز بدون دوست را فقط با کار زیاد می توانی تحمل کنی. از تریاک کشیدنم دلخور بود، آنقدر گفت و گفت تا تریاک از چشمم افتاد، بعلاوه بسکه کار داشتم فرصت تریاک کشیدن نداشتم. تو خانه کارهای خانم مدیر را می کردم و تو مدرسه نظافت می کردم، مَبال ها را می شستم، کارنامه های دخترها را در خانه شان می بردم و انعام می گرفتم، عیدها تو گلدان سفالی گل لادن می کاشتم، کوزه ی گندم سبز می کردم، عدس می کاشتم و می بردم تو اتاق خانم مدیر می گذاشتم، یا درخانه ی معلم ها می بردم... از ده تومان تا دو تومان انعام می گرفتم، همه ی این کارها را می کردم که آب تو دل ربابه تکان نخورد. مثل دخترهای اعیان و اشراف لباس می پوشاندمش تا دیپلمش را گرفت. اگر خانم مدیر نمرده بود که شوهرش نمی دادم. خانم مدیر مرد و من آواره شدم. با هیجده سال خدمت بازنشسته ام کردند، گفتند سنت رسیده، از خانه خانم مدیر بیرونم انداختند. مجبور شدم دختره را آتش بزنم، بدهم به این لامروت لاکردار، تو محضر آقای لاچینی کار می کند و خدا را بنده نیست. چکار کنم دختره بر و رویی داشت و مثل دختر اعیان و اشراف لباس می پوشید، هر هفته هم سلمانی میرفت. با حقوق بازنشستگی و تو اتاق اجاره ای که نمیشد از این غلط های زیادی کرد. دانشگاه هم که قبول نشد.<br />
دکتر بیمه گفت: به هر که دلت خواست بلند بلند فحش بده تا دلت خنک بشود منهم وردِ زبانم فحش است. خدا خودش می داند من عشقی بودم، از جوی آب و دار و درخت و ماه تو آسمان خوشم می آمد، کسی نماز و روزه و دعا و ثنا یادم نداده، کربلا که بودم پشت سر حاج اسماعیل نماز می خواندم، او بلند بلند می خواند و من هم تو دلم می گفتم. تهران که آمدیم یادم رفت. عوضش بلدم فحش بدهم. به تمام نامردها و ناکس های روزگار فحش می دهم، به تمام مردهایی که بعد نامرد شدند و کس هایی که بعد ناکس شدند، نفرین می کنم. خیلی ها کس ماندند، سر حرف خودشان ایستادند و مردند، خیلی ها گم وگور شدند. خدا رفتگان همه را بیامرزد. خانم مدیر گفت: بدبختی ما همینه که مردها را نامرد می کنیم. می گفت: خون ما را از تو رگ های لوله ای می مکند و بی خون و نامردمان می کنند.<br />
آقا رضا را آوردند تو مجلس، گوش تا گوش اعیان و ارکان و اشراف نشسته بودند. هی می گفتند: آقا رضا سلام کن! می پرسید: به کی سلام بکنم؟<br />
پاشوم بروم شیر بخرم شیربرنج درست بکنم. نه، فرنی درست میکنم، اما با این یخبندان چطوری بروم؟ پوتین آمریکایی «بِلاّ» که تازه خریدم از پایم گشاد است. دندانم می زند، گردن و گوش راستم جیغ می زند، سر زانوی راستم درد می کند، دیشب تا حالا از این حاج اسماعیل غافل نشده ام، سرم وور وور صدا می کند. اما باید بروم، اگر تو اتاق تنها بنشینم و با خودم حرف بزنم به سرم می زند، باز تو دلم شروع کردند به چنگ زدن. دور پایم کاغذ روزنامه می پیچم، آن جوراب پشمی که خودم بافته ام روی کاغذها پا می کنم، پوتین اندازه ام می شود. چقدر بافتنی در این دور و زمانه به دردم خورد، چه خوب آدم را از فکر و خیال منفک می کند. تا حالا ده تا پیراهن پشمی بچه گانه برای منصور و مسعود بافته ام. چه نقش های قشنگی انداختم، اما غدغن کرده که دیگر از من تعارف قبول نکنند. حالا هی می بافم و هی می شکافم نه کسی را دارم برایش ببافم، نه پولم زیادی کرده، همه چیز هم که گران شده، سر به جهنم گذاشته، فقط جان آدمیزاد ارزان است.<br />
همان روز اول گفتم که تو تمام دار دنیا همین یک یکدانه بچه را دارم. خدا را خوش نمی آید که مرا از بچه ام دور بکنند، اما آن یاردانقلی از اول سر جنگ داشت، و گرنه چرا رفت باغ صبا خانه گرفت که از من دور باشند؟ بعد هم درآمدیم یک کلام حرف حق زدیم، دستم را گرفت و ازخانه ی بچه ام بیرونم انداخت. می دانم چکار کنم، می روم از خانم پنیرپور نماز رسوایی یاد می گیرم، شلوارم را میکنم سرم، روی پشت بام مستراح به قصد داماد آتش به جان گرفته ام نماز رسوایی می خوانم. نفرینش میکنم. خانم پنیرپور همه جور نماز بلد است، مگر آنروز خودش روی پشت بام نگفت نماز رسوایی بخوان؟ پنجشنبه شب ها روضه ی آقای راشد را می گیرند و صدای رادیوشان را بلند می کنند تا در و همسایه هم بشنوند. دلم می خواهد آواز قمرالملوک وزیری را بشنوم، مثل بلبل چهچه میزد. خانم مدیر چند تا صفحه ی قمرالملوک داشت، نفهمیدم نصیب کی شد. تابستان ها خدا بیامرزدش می رفت اوین - درکه، مدرسه هم که تعطیل بود. حیاط را آبپاشی مفصلی می کردیم، گل های اطلسی را که خودمان کاشته بودیم آب می دادیم، زیر داربست مو می نشستیم، گرامافون را کوک می کردیم و صفحه ی قمرالملوک می گذاشتیم، صفحه ی ظلی، اقبال السطان. شربت به لیمو درست می کردم می دادم دست حاج اسماعیل، می گفتم نوش جان، گوارای وجودت، میگفت اول تو بخور... اگر ربابه یک تک پا می آمد و منصور و مسعود را هم می آورد چقدر دلم باز می شد. به مسعود گفتم: مسعود موش بخوردت. گفت: خودت را موش بخورد! بهش التماس کردم که یک بوس به جده ات بده، صورتش را گرفت جلو لب هایم. نماز رسوایی را باید پشت بام مستراح بخوانند و باید آفتاب زده باشد، بعدش هم باید یزید و معاویه را لعنت بکنند. این ها را خانم پنیرپور گفت. پیش از زمستان آمده بود روی پشت بام نشسته بود سبزی پاک می کرد، آفتاب می چسبید، من هم رفته بودم رخت پهن بکنم، بسکه دلم تنگ بود رفتم سلامش کردم. آنروز اختلاط کردیم، گل گفتیم و گل شنیدیم، برایش گفتم که خوش دنیا را گذرانده ام، و همه فندیی زده ام. بعد از دامادم گفتم و خونی که به دلم  کرده، گفت: نماز رسوایی بخوان تا خدا رسوایش بکند. بعد از آنروز نفهمیدم چرا با من سر سنگین شد، اگر همدیگر را می دیدیم جوری تا می کرد که انگار به عمرش مرا ندیده، من هم دیگر سلامش نکردم. با وجود این می روم ازش نماز رسوایی یاد می گیرم. کاش آفتاب بود و پشت بام مستراح آنقدر برف ننشسته بود. خدا لحاف پاره اش را تکان داده، همه جا پنبه لحاف بزرگش ریخته و باز هم دارد می ریزد. استغفرالله، نه خیر، کله ام خراب است. آدم نمی شوم، زن، بسکه کفر گفتی این همه بلا به سرت آمد!<br />
یک کلام در آمدیم گفتیم: سر عمر تو را می گویند مرد؟ خودت و برادرهای نره غولت بچه ام را کشتید، زن آبستن پا به ماه با یکدست قابلمه بچه را گرفته، با دست دیگرش دست مسعود تخم سگ را گرفته، لباس همه تان را می شوید، اتو می زند، ناهار می پزد، شام می پزد. مادرت همه اش تسبیح می اندازد و فرمان می دهد، برادرهایت انگار کلفت گیر آورده اند. خودت از محضر که می آیی خبر مرگت اوراقی؛ بچه ام آب گرم می آورد پایت را می شوید، روی میخچه هایت سنگ پا می مالد. خودم با دو تا چشم کور شده ام دیده ام...<br />
خانه شان که می رفتم یک من می رفتم صد من برمی گشتم. آنقدر بد اخمی می کرد و مادرش آنقدر سرکوفت به من و بچه ام میزد و برادرهایش آنقدر هر و کر می کردند که از جان خودم سیر می شدم. خیلی کم آنجا می رفتم، یک روز عصر رفتم دم کودکستان مسعود بچه ام را ببینم، دیدم ربابه یک دستش قابلمه ی بچه و سبد خریدش است و با دست دیگر دست مسعود را گرفته- زن پا به ماه- روی برف ها هی می لغزند و می آیند و مسعود هم نق می زند که بغلم کن مامان، بغلم کن. بچه را بغل کردم و با دخترم رفتم به خانه اکبیریشان. زیر کرسی تمرگیده بود تخمه می شکست. مادرش هم گوشه ی اتاق داشت نماز کمرش میزد. برادرهایش هنوز نیامده بودند. گفتم تو واقعاً مردی؟ نمی توانی خبر مرگت، بروی بچه ات را از کودکستان بیاوری؟ پاشنه ی دهنم را کشیدم و هر چه از دهنم درآمد گفتم. از تعجب خشکش زده بود؛ از زیر کرسی پا شد و دستم را گرفت و کشان کشان از اتاق بیرونم آورد و از در خانه انداختم بیرون. بهم می گفت غول بیابانی، زنیکه ی پتیاره، دمامه ی جادو! چه حرفها که نزد...<br />
و تازه دست بزن هم دارد، دخترم را کتک می زند. از در و همسایه ها شنیده ام، شنیدهام گفته مگر ننه ات با نان کلفتی و فراشی مدرسه بزرگت نکرده؟ حتی شنیدم دخترم منصور را بدون قابله زاییده، حالا باید بیست ماهش شده باشد، لابد حرف هم می زند. شنیده ام مادرش گفته شکم دوم قابله می خواهد چه کند؟ و خودش بچه را گرفته. همسایه ها هم کمک کرده اند. این ها را که شنیدم نتوانستم تحمل کنم. پا شدم یک من نارنگی خریدم و رفتم دیدن دخترم. رنگش زرد مثل زردچوبه، چه رنگی، چه حالی، تا نداشت تو رختخواب بنشیند و التماسم کرد که مادر اینجا نمان، پاشو برو نارنگی ها را هم بردار ببر. اگر بفهمد تو آمده ای می گیرد می زندم و حالا کو تا از رختخواب در بیایم. یک عالمه رخت چرک جمع شده، کفری شدم گفتم: ربابه، مادرت پیش مرگت بشود، اینکه نشد زندگی، این مُردگی است. من و پدر خدا بیامرزدت کیفِ دنیا را کردیم، تو چرا باید بسوزی و بسازی؟ مگر عمر را چند بار به آدمیزاد می دهند، پدرت تو را قنداق می کرد، لالایی می گفت، می شستت، گردشت می برد. گفت: مادر دو تا بچه دارم نمی توانم طلاق بگیرم، بعلاوه با من که بد تا نمیکند. گفتم: برای کلفتی لازم نکرده بود این همه درس بخوانی...<br />
ای ربابه، بچه گول می زنی؟ دیگر می خواستی چه بلایی به سرت بیاورد؟ در مدرسه مسعود هم قدغن کرده است که نروم. میروم قصابی، بقالی، لبنیاتی، نزدیک خانه شان بلکه یکی از همسایه های بچه ام را ببینم، آن ها لابد بچه ام را می بینند یا صدای آن سگ هرزه مرض را می شنوند. شنیده ام ربابه عینکی شده، بسکه بچه ام درس خواند. ای دل غافل لابد تو سر بچه ام زده که بچه ام عینکی شده، چه چیزها که نمی شنوم. می شنوم بچه ام را زده، سرش را شکسته، می شنوم مسعود را زده، از گوش بچه خون آمده، می شنوم... نفرین هایی به دامادم می کنم که اگر یکیش بگیرد، برای هفتاد پشتش بس است، اما چه کنم که همیشه ظالم سالم است.<br />
ای ربابه، من و بابایت هر چه کیف تو این دنیا بود کردیم، از تو هم چیزی دریغ نکردم. گفتم تا تو خانه ی منی زحمت نکشی، وقتی رفتی خانه شوهر زحمت می کشی، اما دیگر نمی دانستم به این اندازه. خواهرهای بی چشم و رویش ناخوش که می شوند می آیند منزل مادر جان اطراق می کنند. ای مادر جان کوفت و کاری، ای مادر جان و زغنبوط! کی ازتان پرستاری می کند؟ ربابه، ربابه بدو آب میوه بیار، بدو شوربای جوجه بپز، بدو برو شیر بخر، گرم کن بده زهرمار بکنیم! خانم مدیر خدا بیامرز می گفت: نمی گذاری آب تو دل این بچه تکان بخورد. می گذاری به درس و مشقش برسد، سعی داری ربابه را از طبقه خودش در بیاوری، دیگر نمی دانی که زن معناً از طبقه زحمتکش است. نور به قبرت ببارد زن، عجب دانا بودی!<br />
پاشوم بروم شیر بخرم، شیر برنج درست کنم، نه، فرنی می پزم. این دندان بدمصب بدجوری می زند. دکتر بیمه گفت: هر وقت از تنهایی به سرت زد بزن برو بیرون...<br />
پاشد تو آینه نگاه کرد. بُن موها سفید شده بود، بعد به قرمزی می زد و ته موها سیاه پر کلاغی بود. بیخود نبود که دامادش لقبش داده بود دمامه جادو، دیگر نمی دانست که آدم آه می کشد و موی سفید از قلبش بیرون می زند. سرِ ربابه که آبستن بود در ماه نهم سرِ قلبش می خارید، خانم مدیر گفت: بچه دارد مو در می آورد. می گفت: موی بچه از قلب مادرش جوانه می زند. می گفت: هر طور که حساب بکنیم با وضع فعلی، زن معناً از طبقه زحمتکش است.<br />
گوشه ی کرسی را کنار زد. یک تومان از زیر زیلو برداشت. حیف از آن دو تا قالیچه ی کُردی که جهاز کرده بود و به خانه ی همچون دامادی فرستاده بود. چادر نمازش را سر انداخت و با چتر عنابیش از در حیاط درآمد. با احتیاط راه می رفت و دست به دیوار، به ناودان آهنی، به پنجره های خانه های مردم می گرفت. کاش دندانش را در آورده بود اما بی دندان و با آن همه چروک نمی خواست جلو مردم ظاهر بشود. بایستی تمام خیابان علایی را میرفت، بعد می انداخت پشت سازمان برنامه، در خیابان شاه آباد همه جور دکانی بود. می توانست از بغل کلانتری برود خیابان ژاله و از لبنیاتی آقای پنیرپور شیر بخرد.<br />
شیر تمام شده بود، نه شیرِ تو شیشه بود و نه شیر پاکتی و نه شیر معمولی. «خراب بشوی تهران، روی سر ناکس ها و نامردها و اخته ها خراب بشوی، با آن زمستان های سخت و سرد و تابستان های گرم خشکت. نه رودخانه ای، نه دار و درختی، نه جوی آبی، بقول خانم مدیر مثل یک لکه جوهر روی کاغذ آب خشک کن پهن شده، همه جا دویده، مثل خرچنگ به اطراف دست انداخته. ای شهر خرچنگ قورباغه ای خراب بشوی!»<br />
به قصابی رفت. زن آقای پنیرپور داشت گوشت می خرید. یک ران سفارش داده بود. جعفر آقا داشت ران را تکه تکه می کرد و با ساطور استخوان ها را دو نیمه می کرد. گوشت خوشرنگ غیر یخ زده ی گوسفند ایرانی بود. گفت: دو کیلو و هفتصد گرم. «خوب، بیخود که مردم لندهور نمی شوند و غبغب نمی اندازند.» خانم پنیرپور روسری پشمی سر کرده بود، دستکش دستش بود، روی کت و دامنش پوستین پوشیده بود. از جیب کتش یک اسکناس پنجاه تومانی در آورد و داد دست جعفر آقا. دست جعفر آقا بریده بود و پارچه ای که روی آن بسته بود خونی بود.<br />
منتظر ماند تا خانم پنیرپور رفت. دست دراز کرد و یک تومان را داد به جعفر آقا. جعفر آقا کمی پیه و پوست و یک ذره گوشت و یک استخوان یخ زده از روی پیشخوان برداشت و تو ترازو انداخت. کوکب سلطان گفت: «جعفر آقا گوشت یخ زده ی نمیدانم مال کدام گورستان را به من نده. به درد کود می خورد که زیر درخت چال کنند.» جعفر آقا تشر زد که همین است که هست، با یک تومان فیله شیشک بدهم؟ آشغال ها را گذاشت تو یک کاغذ روزنامه و داد دست کوکب سلطان... اگر  حاج اسماعیل زنده بود همچین جرأتی می کرد؟<br />
چه ترسی کوکب سلطان را گرفته بود! این ترس خودش یکنوع مرض بود. می ترسید تمام عمر همین طور تنها بماند و دامادش هرگز با او آشتی نکند و او روی دخترش را نبیند. دم پمپ بنزین یک بار لیز خورد، نزدیک بود بیفتد. پیادهرو از یخبندان عین شیشه شده بود و حالا برف داشت روی یخ ها را می پوشانید. ترس دیگرش از برف بود. می ترسید آنقدر برف ببارد که او نتواند از خانه در بیاید، نتواند به باغ صبا برود و تو مغازه های لبنیاتی و قصابی و بقالی محله ی دخترش سر  و گوشی آب بدهد و سراغی از او بگیرد. می ترسید آنقدر برف ببارد که در خانه ها را برف بگیرد و درها باز نشود و مردم مجبور بشوند از پشت بام ها آمد و رفت بکنند. همسایه های او که همه شیروانی دارند و راه او چنان بسته شود که تو اتاقش زندانی بماند و بعد همین مرضی را بگیرد که می گویند از ژاپن آمده، آنقدر عُق بزند تا آب در بدنش نماند و تک و تنها و بدون پرستار در اتاقش بپوسد، بمیرد و بپوسد. اما از مرگ که نمی ترسید، مگر آدم عشقی از مرگ می ترسد؟ از برف و مرض و تنهایی و درهای بسته و قهر دامادش می ترسید، اما از مرگ نمی ترسید، البته به شرطی که اصلا درد نکشد، به شرطی که خودش نفهمد دارد می میرد. به شرطی که خواب به خواب بشود. دیگر مثل خانم پنیرپور از نکیر و منکر و شب اول قبر و روز پنجاه هزار سال ترسی نداشت، هیچکدام را باور نمی کرد.<br />
باید خودش را به کاری مشغول می کرد که آنقدر از تنهایی نترسد، دیگر چقدر ببافد و بشکافد و دوباره ببافد. فکر کرد بنشیند سر یک چهل تکه، تو بقچه هایش بگردد و هر چه  دم قیچی سراغ دارد جمع بکند و بنشیند و یک لحاف چهل تکه سرهم بکند. اما برای کی؟ دخترش که می ترسد از او چیزی بستاند. پس برای کی بدوزد؟ اصلا برای کی و بخاطر چی زنده است؟ به کی سلام بکند؟ کی مانده که آدم بهش سلام بکند؟<br />
بچه ها معلوم نبود از کدام جهنم دره ای ریخته بودند تو کوچه و برف بازی می کردند و روی یخ ها سُر می خوردند و گذر عابران را لیز می کردند. یک گلوله برفی روی چترش خورد و صدا کرد. چترش را بست و برگشت که فحش بدهد. صورت بچه ها قرمز بود و شاد و خرم سرسره می کردند. دلش نیامد فحششان بدهد. مگر خودش روزی روزگاری بچه و جوان نبوده؟ مگر کیف دنیا را نکرده؟ مگر کم آتش سوزانده بود؟ سر خیابان علایی بچه ها آدمک برفی عظیمی درست کرده بودند، آدمک برفی مردی یک چشمی بود و روی چشم دیگرش یک تکه پارچه سیاه گرد با قیطان سیاه بسته بودند و یک عرقچین سیاه هم سرش گذاشته بودند.1 مثل اینکه دق دلیشان را خالی می کردند. چونکه با گلوله برف به آدمکی که خودشان ساخته بودند حمله می کردند. خون از لپ هایشان میچکید، بسکه تقلا کرده بودند.  چشم هایشان برق می زد. یکیشان روی برف سر می خورد و رو به کوکب سلطان پیش می آمد. زیر ناودان یک خانه، نزدیک خانه شان رسیده بود. پسر آمد و آمد،  ناگهان لیز خورد و به کوکب سلطان زد و هر دو نقش زمین شدند، اما پسر پاشد و پا گذاشت به دو. کوکب سلطان یک طرف افتاده بود و چترش طرف دیگر و گوشتی  که خریده بود -گوشت که نه آشغال گوشت ها- هم از دستش افتاده بود و روی یخ و برف ولو شده بود. کوکب سلطان باورش نمی شد بتواند اینطور از جا در برود، انگار در بیابان برهوتی تنها روی یخ و برف رها شده بود. به دستور دکتر بیمه شروع کرد به فریاد کشیدن. داد زد:<br />
« قِرتی ها، قِرشمال ها، حرام زاده ها! مدرسه ها را تعطیل کرده اند که به جان مردم بیفتید؟ معلوم نیست تو کدام گورستان تخمدان ترکانده اند و این تخم حرام ها پا گرفته اند! ای مردم به دادم برسید، این تخم حرام مرا کشت، انداخت زمین و در رفت. لابد دستم یا پایم شکسته. یکی تان بیایید دست مرا بگیرید از زمین بلند کنید. خبر مرگتان فقط بلدید اطوار بریزید، پنجاه تومانی از جیب کتتان دربیاورید، دو کیلو دو کیلو گوشت بخرید؟ یکبار شد یک کاسه ی ماست خیر سرتان به همسایه تان تعارف بدهید؟ الهی داغت به دل ننه ات بیفتد، الهی خبر مرگت را برایم بیاورند، الهی تو پیاده باشی و آب خوش سواره، ای کسی که مرا از بچه ام دور کردی! ربابه کجایی ببینی مادرت چطوری ذلیل شده؟ ای حاج اسماعیل تو کجایی؟ یک لب بودم و هزار خنده، حالا نگاهم کنید. الهی هیچ عزیزی ذلیل نشود. ای بچه های ناتوِ ذلیل مرده، اگر آدم بگوید بالای چشمتان ابرو، هزار جور کس و کار پیدا می کنید، اما حالا کس و کارتان کجا بود...؟»<br />
چند رهگذر به طرفش آمدند، جوانی که ریش سیاه و عینک داشت خم شد و دست کوکب سلطان را گرفت و از زمین بلندش کرد، چادر نمازش را از روی زمین برداشت، برف هایش را تکانید و روی سرش انداخت. زن خوش سیمای بی حجابی اشغال گوشت را جمع کرد و در کاغذ روزنامه پیچید و به دستش داد.<br />
<br />
قلب کوکب سلطان بدجوری می زد و دهانش تلخ بود. با اینحال به روی زن خندید. ناگهان خیال کرد که این جوان دامادی است که آرزو داشت داشته باشد، اما نداشت و این زن دختر خودش است. بعد اندیشید که تمام مردم شهر قوم و خویش و کس و کار او هستند و از این اندیشه یک آن دلش خوش شد. رو به همه سلام گفت و ناگهان زد به گریه و حالا اشکی می ریخت که انگار حاج اسماعیل همین دیروز گم شده است.<br />
<br />
1- اشاره به موشه دایان، وزیر جنگ سابق اسرائیل.<br />
<br />
<br />
از مجموعه داستان به کی سلام کنم؟ نوشته ی سیمین دانشور]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7323830214/simin_daneshvar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  simin_daneshvar.jpg]" /><br />
<br />
به کی سلام کنم؟<br />
<br />
« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده... گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد... و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم به دیوار. دکتر بیمه گفت: هر وقت دلتن گرفت بزن برو بیرون. گفت: هر وقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درد دل کنی بلند بلند با خودت حرف بزن. یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش. گفت: برو تو صحرا و داد بزن، و به هر که دلت خواست فحش بده... چه برفی می آید، اول تو هم می لولید و پخش میشد، حالا ریزریز میبارد؛ و این طور که می بارد، معلوم است که به این زودی ها ول نمیکند، از اولِ چله بزرگ همین طور باریده...»<br />
و برف های قبلی روی زمین یخ بسته بود و مردم برف پشت بام هایشان را غیر از تو کوچه پس کوچه ها کجا بریزند؟ آمد و رفت کارِ پهلوان ها و جوان های ورزشکار و بچه های بی کله بود که مدرسه هایشان را تعطیل کرده بودند. اگر نمی بارید که گرانی بی سر و صدا بود و قحطی می شد و حرف از جیره بندی آب و برق می زدند و اگر می بارید که زندگی و مدرسه ها تعطیل می شد. دیشب برق خیابان علایی خاموش شد و کوکب سلطان همان طور زیر کرسی نشسته بود و به تاریکی خیره شده بود، تا به سرش زد، دلش شور افتاد، همچین شور افتاد که انگار تو دلش رخت می شستند. فکر کرد اگر از اتاق و از تاریکی بیرون نیاید، دیوانه می شود. پاشد، کورمال کورمال آمد پائین و در سرما و تاریکی رفت دم در خانه ایستاد. سوز می آمد و بچه ی همسایه گریه می کرد. پریشب لوله ی آبشان ترکیده بود، سه روز می شد که آشغالی خاکروبه شان را نبرده بود.<br />
کوکب سلطان، کارمند بازنشسته ی وزارت آموزش و پرورش، خاکروبه ی چندانی نداشت که کسی ببرد. ترکیدن لوله ی آب هم به اثاث او صدمه ای نرساند. اتاق او در طبقه ی بالا و در همسایگی آقای پنیرپور بود که دو تا اتاق بزرگ و آشپزخانه و مستراح در اختیارش بود و سه تا دختر دم بخت و یک زن لندهور هم داشت. در و همسایگی لقبش داده بودند آقای پنیرپور، چون که سر خیابان ژاله لبنیات می فروخت و به هیچکس نسیه نمی داد حتی به شما، و اسم اصلیش آقای شریعت پور یزدانی بود. کوکب سلطان برای وضو و قضای حاجت میرفت پایین، آب هم از شیر آب آشپزخانه ی پایین برمی داشت، آشپزی چندانی هم نداشت. با این دندانی که مرتب میزد و لثه و زبانش را زخم کرده بود. اتاقش هم یک کف دست اتاق بیشتر نبود، اثاثی هم نداشت. دار و ندارش را جهیزیه کرده بود و به خانه ی دامادش فرستاده بود.<br />
کوکب سلطان از زیر کرسی پا شد و به تماشای برف پشت پنجره ایستاد. به همان زودی پشت بام ها سفید شده بود و روی کاج های خانه ی همسایه برف نشسته بود.  آویزه های یخ که از شیروانی مقابل آویخته بود دیروز هم بود، پریروز هم بود، از اول قوس بود. چقدر دلش تنگ بود، از دیشب تا حالا از خیال حاج اسماعیل بیرون نرفته بود.<br />
«چه عشقی با هم کردیم، حیف که زود گذشت. تابستان ها خانم مدیر میرفت اوین، حاج اسماعیل حمام سرخانه را گرم می کرد. می بردم حمام و پاک پاک میشستم، لیفم میزد، غلغلکم می داد، غشغش می خندیدیم، قربان صدقه ی هم میرفتیم، برای هم قول و غزل میخواندیم و حالا سوزنی باید تا از پای در آرد خاری.»<br />
« رو تخت خانم مدیر وسط حیاط قالیچه می انداختیم و می نشستیم و پا به پای هم تریاک می کشیدم، عرق مزمزه می کردیم، تا لول لول می شدیم، می گرفتیم تو پشه بندِ خانم مدیر لخت لخت تو بغل هم می خوابیدیم. سواد یادم داده بود. برایش امیرارسلان می خواندم، پنچ بار امیرارسلان خواندیم، سه بار شمس قهقهه، دوبار بوسه ی عذرا. خانم مدیر یک عالمه کتاب داشت. برمی داشتیم و سرجایش می گذاشتیم. حاج اسماعیل فراش مدرسه بود و من تو خانه خدمت خانم مدیر را می کردم. بنده ی خدا کاری هم نداشت، انار دانه می کردم ساعت دَه می بردم مدرسه، وقتی انار نبود شربت می بردم، ناهار می پختم، شب ها شام نمی خورد، یک لیوان شیر می خورد و می خوابید، خدایا هر فَندی تو این شهر بود زدیم، چقدر تماشاخانه و سینما رفتیم، فیلم دزد بغداد، هنسای عرب، اسرار نیویورک، آرشین مالالان را چهار بار و پنج بار دیدیم، پولمان برکت داشت، خانم مدیر به من مواجب می داد و حاج اسماعیل از وزارتخانه حقوق می گرفت.»<br />
دکتر بیمه خودش گفت: با خودت حرف بزن، هرچی خوشحالت می کند یا غصه دارت کرده بریز بیرون. تو دلت نگه ندار...<br />
رفتیم کربلا، توبه کردیم، از امام حسین اولاد خواستیم، خدا ربابه را به ما داد. سال بعدش بود که حاج اسماعیل صبحش رفت سر کار و عصرش دیگر برنگشت. مرد گنده گم شد که گم شد. خانم مدیر، تأمینات، نظیمه، همه دنبال حاج اسماعیل می گشتند، خودم ربابه را بغل می کردم و از این اداره به آن اداره می رفتم، انگار نه انگار که حاج اسماعیلی بوده، سر به نیست شد. ربابه را می خوابانیدم و خودم تنهایی می نشستم به تریاک کشیدن. گربه ی خانم مدیر را تریاکی کرده بودم؛ همچین که بوی تریاک بلند میشد می آمد کنارم می نشست و چشم هایش را می بست و خرناسه می کشید. بهش فوت می کردم کش و قوس میرفت. گربه به مرگ طبیعی مرد. بعد عنکبوت را دودی کردم. گوشه ی اتاق تار تنیده بود. بوی تریاک که بلند میشد می آمد پایین و از کنار منقل تکان نمی خورد. انبر افتاد رویش، عنکبوت هم مرد.<br />
خانم مدیر تقاضا نوشت و مرا جای حاج اسماعیل تو مدرسه خودش فراش کرد و تا وقتی که مرد تو خانه ی خودش نگهم داشت. خدا بیامرزدش، میگفت: کارت دو برابر شده اما چه بهتر، این عمر دراز بدون دوست را فقط با کار زیاد می توانی تحمل کنی. از تریاک کشیدنم دلخور بود، آنقدر گفت و گفت تا تریاک از چشمم افتاد، بعلاوه بسکه کار داشتم فرصت تریاک کشیدن نداشتم. تو خانه کارهای خانم مدیر را می کردم و تو مدرسه نظافت می کردم، مَبال ها را می شستم، کارنامه های دخترها را در خانه شان می بردم و انعام می گرفتم، عیدها تو گلدان سفالی گل لادن می کاشتم، کوزه ی گندم سبز می کردم، عدس می کاشتم و می بردم تو اتاق خانم مدیر می گذاشتم، یا درخانه ی معلم ها می بردم... از ده تومان تا دو تومان انعام می گرفتم، همه ی این کارها را می کردم که آب تو دل ربابه تکان نخورد. مثل دخترهای اعیان و اشراف لباس می پوشاندمش تا دیپلمش را گرفت. اگر خانم مدیر نمرده بود که شوهرش نمی دادم. خانم مدیر مرد و من آواره شدم. با هیجده سال خدمت بازنشسته ام کردند، گفتند سنت رسیده، از خانه خانم مدیر بیرونم انداختند. مجبور شدم دختره را آتش بزنم، بدهم به این لامروت لاکردار، تو محضر آقای لاچینی کار می کند و خدا را بنده نیست. چکار کنم دختره بر و رویی داشت و مثل دختر اعیان و اشراف لباس می پوشید، هر هفته هم سلمانی میرفت. با حقوق بازنشستگی و تو اتاق اجاره ای که نمیشد از این غلط های زیادی کرد. دانشگاه هم که قبول نشد.<br />
دکتر بیمه گفت: به هر که دلت خواست بلند بلند فحش بده تا دلت خنک بشود منهم وردِ زبانم فحش است. خدا خودش می داند من عشقی بودم، از جوی آب و دار و درخت و ماه تو آسمان خوشم می آمد، کسی نماز و روزه و دعا و ثنا یادم نداده، کربلا که بودم پشت سر حاج اسماعیل نماز می خواندم، او بلند بلند می خواند و من هم تو دلم می گفتم. تهران که آمدیم یادم رفت. عوضش بلدم فحش بدهم. به تمام نامردها و ناکس های روزگار فحش می دهم، به تمام مردهایی که بعد نامرد شدند و کس هایی که بعد ناکس شدند، نفرین می کنم. خیلی ها کس ماندند، سر حرف خودشان ایستادند و مردند، خیلی ها گم وگور شدند. خدا رفتگان همه را بیامرزد. خانم مدیر گفت: بدبختی ما همینه که مردها را نامرد می کنیم. می گفت: خون ما را از تو رگ های لوله ای می مکند و بی خون و نامردمان می کنند.<br />
آقا رضا را آوردند تو مجلس، گوش تا گوش اعیان و ارکان و اشراف نشسته بودند. هی می گفتند: آقا رضا سلام کن! می پرسید: به کی سلام بکنم؟<br />
پاشوم بروم شیر بخرم شیربرنج درست بکنم. نه، فرنی درست میکنم، اما با این یخبندان چطوری بروم؟ پوتین آمریکایی «بِلاّ» که تازه خریدم از پایم گشاد است. دندانم می زند، گردن و گوش راستم جیغ می زند، سر زانوی راستم درد می کند، دیشب تا حالا از این حاج اسماعیل غافل نشده ام، سرم وور وور صدا می کند. اما باید بروم، اگر تو اتاق تنها بنشینم و با خودم حرف بزنم به سرم می زند، باز تو دلم شروع کردند به چنگ زدن. دور پایم کاغذ روزنامه می پیچم، آن جوراب پشمی که خودم بافته ام روی کاغذها پا می کنم، پوتین اندازه ام می شود. چقدر بافتنی در این دور و زمانه به دردم خورد، چه خوب آدم را از فکر و خیال منفک می کند. تا حالا ده تا پیراهن پشمی بچه گانه برای منصور و مسعود بافته ام. چه نقش های قشنگی انداختم، اما غدغن کرده که دیگر از من تعارف قبول نکنند. حالا هی می بافم و هی می شکافم نه کسی را دارم برایش ببافم، نه پولم زیادی کرده، همه چیز هم که گران شده، سر به جهنم گذاشته، فقط جان آدمیزاد ارزان است.<br />
همان روز اول گفتم که تو تمام دار دنیا همین یک یکدانه بچه را دارم. خدا را خوش نمی آید که مرا از بچه ام دور بکنند، اما آن یاردانقلی از اول سر جنگ داشت، و گرنه چرا رفت باغ صبا خانه گرفت که از من دور باشند؟ بعد هم درآمدیم یک کلام حرف حق زدیم، دستم را گرفت و ازخانه ی بچه ام بیرونم انداخت. می دانم چکار کنم، می روم از خانم پنیرپور نماز رسوایی یاد می گیرم، شلوارم را میکنم سرم، روی پشت بام مستراح به قصد داماد آتش به جان گرفته ام نماز رسوایی می خوانم. نفرینش میکنم. خانم پنیرپور همه جور نماز بلد است، مگر آنروز خودش روی پشت بام نگفت نماز رسوایی بخوان؟ پنجشنبه شب ها روضه ی آقای راشد را می گیرند و صدای رادیوشان را بلند می کنند تا در و همسایه هم بشنوند. دلم می خواهد آواز قمرالملوک وزیری را بشنوم، مثل بلبل چهچه میزد. خانم مدیر چند تا صفحه ی قمرالملوک داشت، نفهمیدم نصیب کی شد. تابستان ها خدا بیامرزدش می رفت اوین - درکه، مدرسه هم که تعطیل بود. حیاط را آبپاشی مفصلی می کردیم، گل های اطلسی را که خودمان کاشته بودیم آب می دادیم، زیر داربست مو می نشستیم، گرامافون را کوک می کردیم و صفحه ی قمرالملوک می گذاشتیم، صفحه ی ظلی، اقبال السطان. شربت به لیمو درست می کردم می دادم دست حاج اسماعیل، می گفتم نوش جان، گوارای وجودت، میگفت اول تو بخور... اگر ربابه یک تک پا می آمد و منصور و مسعود را هم می آورد چقدر دلم باز می شد. به مسعود گفتم: مسعود موش بخوردت. گفت: خودت را موش بخورد! بهش التماس کردم که یک بوس به جده ات بده، صورتش را گرفت جلو لب هایم. نماز رسوایی را باید پشت بام مستراح بخوانند و باید آفتاب زده باشد، بعدش هم باید یزید و معاویه را لعنت بکنند. این ها را خانم پنیرپور گفت. پیش از زمستان آمده بود روی پشت بام نشسته بود سبزی پاک می کرد، آفتاب می چسبید، من هم رفته بودم رخت پهن بکنم، بسکه دلم تنگ بود رفتم سلامش کردم. آنروز اختلاط کردیم، گل گفتیم و گل شنیدیم، برایش گفتم که خوش دنیا را گذرانده ام، و همه فندیی زده ام. بعد از دامادم گفتم و خونی که به دلم  کرده، گفت: نماز رسوایی بخوان تا خدا رسوایش بکند. بعد از آنروز نفهمیدم چرا با من سر سنگین شد، اگر همدیگر را می دیدیم جوری تا می کرد که انگار به عمرش مرا ندیده، من هم دیگر سلامش نکردم. با وجود این می روم ازش نماز رسوایی یاد می گیرم. کاش آفتاب بود و پشت بام مستراح آنقدر برف ننشسته بود. خدا لحاف پاره اش را تکان داده، همه جا پنبه لحاف بزرگش ریخته و باز هم دارد می ریزد. استغفرالله، نه خیر، کله ام خراب است. آدم نمی شوم، زن، بسکه کفر گفتی این همه بلا به سرت آمد!<br />
یک کلام در آمدیم گفتیم: سر عمر تو را می گویند مرد؟ خودت و برادرهای نره غولت بچه ام را کشتید، زن آبستن پا به ماه با یکدست قابلمه بچه را گرفته، با دست دیگرش دست مسعود تخم سگ را گرفته، لباس همه تان را می شوید، اتو می زند، ناهار می پزد، شام می پزد. مادرت همه اش تسبیح می اندازد و فرمان می دهد، برادرهایت انگار کلفت گیر آورده اند. خودت از محضر که می آیی خبر مرگت اوراقی؛ بچه ام آب گرم می آورد پایت را می شوید، روی میخچه هایت سنگ پا می مالد. خودم با دو تا چشم کور شده ام دیده ام...<br />
خانه شان که می رفتم یک من می رفتم صد من برمی گشتم. آنقدر بد اخمی می کرد و مادرش آنقدر سرکوفت به من و بچه ام میزد و برادرهایش آنقدر هر و کر می کردند که از جان خودم سیر می شدم. خیلی کم آنجا می رفتم، یک روز عصر رفتم دم کودکستان مسعود بچه ام را ببینم، دیدم ربابه یک دستش قابلمه ی بچه و سبد خریدش است و با دست دیگر دست مسعود را گرفته- زن پا به ماه- روی برف ها هی می لغزند و می آیند و مسعود هم نق می زند که بغلم کن مامان، بغلم کن. بچه را بغل کردم و با دخترم رفتم به خانه اکبیریشان. زیر کرسی تمرگیده بود تخمه می شکست. مادرش هم گوشه ی اتاق داشت نماز کمرش میزد. برادرهایش هنوز نیامده بودند. گفتم تو واقعاً مردی؟ نمی توانی خبر مرگت، بروی بچه ات را از کودکستان بیاوری؟ پاشنه ی دهنم را کشیدم و هر چه از دهنم درآمد گفتم. از تعجب خشکش زده بود؛ از زیر کرسی پا شد و دستم را گرفت و کشان کشان از اتاق بیرونم آورد و از در خانه انداختم بیرون. بهم می گفت غول بیابانی، زنیکه ی پتیاره، دمامه ی جادو! چه حرفها که نزد...<br />
و تازه دست بزن هم دارد، دخترم را کتک می زند. از در و همسایه ها شنیده ام، شنیدهام گفته مگر ننه ات با نان کلفتی و فراشی مدرسه بزرگت نکرده؟ حتی شنیدم دخترم منصور را بدون قابله زاییده، حالا باید بیست ماهش شده باشد، لابد حرف هم می زند. شنیده ام مادرش گفته شکم دوم قابله می خواهد چه کند؟ و خودش بچه را گرفته. همسایه ها هم کمک کرده اند. این ها را که شنیدم نتوانستم تحمل کنم. پا شدم یک من نارنگی خریدم و رفتم دیدن دخترم. رنگش زرد مثل زردچوبه، چه رنگی، چه حالی، تا نداشت تو رختخواب بنشیند و التماسم کرد که مادر اینجا نمان، پاشو برو نارنگی ها را هم بردار ببر. اگر بفهمد تو آمده ای می گیرد می زندم و حالا کو تا از رختخواب در بیایم. یک عالمه رخت چرک جمع شده، کفری شدم گفتم: ربابه، مادرت پیش مرگت بشود، اینکه نشد زندگی، این مُردگی است. من و پدر خدا بیامرزدت کیفِ دنیا را کردیم، تو چرا باید بسوزی و بسازی؟ مگر عمر را چند بار به آدمیزاد می دهند، پدرت تو را قنداق می کرد، لالایی می گفت، می شستت، گردشت می برد. گفت: مادر دو تا بچه دارم نمی توانم طلاق بگیرم، بعلاوه با من که بد تا نمیکند. گفتم: برای کلفتی لازم نکرده بود این همه درس بخوانی...<br />
ای ربابه، بچه گول می زنی؟ دیگر می خواستی چه بلایی به سرت بیاورد؟ در مدرسه مسعود هم قدغن کرده است که نروم. میروم قصابی، بقالی، لبنیاتی، نزدیک خانه شان بلکه یکی از همسایه های بچه ام را ببینم، آن ها لابد بچه ام را می بینند یا صدای آن سگ هرزه مرض را می شنوند. شنیده ام ربابه عینکی شده، بسکه بچه ام درس خواند. ای دل غافل لابد تو سر بچه ام زده که بچه ام عینکی شده، چه چیزها که نمی شنوم. می شنوم بچه ام را زده، سرش را شکسته، می شنوم مسعود را زده، از گوش بچه خون آمده، می شنوم... نفرین هایی به دامادم می کنم که اگر یکیش بگیرد، برای هفتاد پشتش بس است، اما چه کنم که همیشه ظالم سالم است.<br />
ای ربابه، من و بابایت هر چه کیف تو این دنیا بود کردیم، از تو هم چیزی دریغ نکردم. گفتم تا تو خانه ی منی زحمت نکشی، وقتی رفتی خانه شوهر زحمت می کشی، اما دیگر نمی دانستم به این اندازه. خواهرهای بی چشم و رویش ناخوش که می شوند می آیند منزل مادر جان اطراق می کنند. ای مادر جان کوفت و کاری، ای مادر جان و زغنبوط! کی ازتان پرستاری می کند؟ ربابه، ربابه بدو آب میوه بیار، بدو شوربای جوجه بپز، بدو برو شیر بخر، گرم کن بده زهرمار بکنیم! خانم مدیر خدا بیامرز می گفت: نمی گذاری آب تو دل این بچه تکان بخورد. می گذاری به درس و مشقش برسد، سعی داری ربابه را از طبقه خودش در بیاوری، دیگر نمی دانی که زن معناً از طبقه زحمتکش است. نور به قبرت ببارد زن، عجب دانا بودی!<br />
پاشوم بروم شیر بخرم، شیر برنج درست کنم، نه، فرنی می پزم. این دندان بدمصب بدجوری می زند. دکتر بیمه گفت: هر وقت از تنهایی به سرت زد بزن برو بیرون...<br />
پاشد تو آینه نگاه کرد. بُن موها سفید شده بود، بعد به قرمزی می زد و ته موها سیاه پر کلاغی بود. بیخود نبود که دامادش لقبش داده بود دمامه جادو، دیگر نمی دانست که آدم آه می کشد و موی سفید از قلبش بیرون می زند. سرِ ربابه که آبستن بود در ماه نهم سرِ قلبش می خارید، خانم مدیر گفت: بچه دارد مو در می آورد. می گفت: موی بچه از قلب مادرش جوانه می زند. می گفت: هر طور که حساب بکنیم با وضع فعلی، زن معناً از طبقه زحمتکش است.<br />
گوشه ی کرسی را کنار زد. یک تومان از زیر زیلو برداشت. حیف از آن دو تا قالیچه ی کُردی که جهاز کرده بود و به خانه ی همچون دامادی فرستاده بود. چادر نمازش را سر انداخت و با چتر عنابیش از در حیاط درآمد. با احتیاط راه می رفت و دست به دیوار، به ناودان آهنی، به پنجره های خانه های مردم می گرفت. کاش دندانش را در آورده بود اما بی دندان و با آن همه چروک نمی خواست جلو مردم ظاهر بشود. بایستی تمام خیابان علایی را میرفت، بعد می انداخت پشت سازمان برنامه، در خیابان شاه آباد همه جور دکانی بود. می توانست از بغل کلانتری برود خیابان ژاله و از لبنیاتی آقای پنیرپور شیر بخرد.<br />
شیر تمام شده بود، نه شیرِ تو شیشه بود و نه شیر پاکتی و نه شیر معمولی. «خراب بشوی تهران، روی سر ناکس ها و نامردها و اخته ها خراب بشوی، با آن زمستان های سخت و سرد و تابستان های گرم خشکت. نه رودخانه ای، نه دار و درختی، نه جوی آبی، بقول خانم مدیر مثل یک لکه جوهر روی کاغذ آب خشک کن پهن شده، همه جا دویده، مثل خرچنگ به اطراف دست انداخته. ای شهر خرچنگ قورباغه ای خراب بشوی!»<br />
به قصابی رفت. زن آقای پنیرپور داشت گوشت می خرید. یک ران سفارش داده بود. جعفر آقا داشت ران را تکه تکه می کرد و با ساطور استخوان ها را دو نیمه می کرد. گوشت خوشرنگ غیر یخ زده ی گوسفند ایرانی بود. گفت: دو کیلو و هفتصد گرم. «خوب، بیخود که مردم لندهور نمی شوند و غبغب نمی اندازند.» خانم پنیرپور روسری پشمی سر کرده بود، دستکش دستش بود، روی کت و دامنش پوستین پوشیده بود. از جیب کتش یک اسکناس پنجاه تومانی در آورد و داد دست جعفر آقا. دست جعفر آقا بریده بود و پارچه ای که روی آن بسته بود خونی بود.<br />
منتظر ماند تا خانم پنیرپور رفت. دست دراز کرد و یک تومان را داد به جعفر آقا. جعفر آقا کمی پیه و پوست و یک ذره گوشت و یک استخوان یخ زده از روی پیشخوان برداشت و تو ترازو انداخت. کوکب سلطان گفت: «جعفر آقا گوشت یخ زده ی نمیدانم مال کدام گورستان را به من نده. به درد کود می خورد که زیر درخت چال کنند.» جعفر آقا تشر زد که همین است که هست، با یک تومان فیله شیشک بدهم؟ آشغال ها را گذاشت تو یک کاغذ روزنامه و داد دست کوکب سلطان... اگر  حاج اسماعیل زنده بود همچین جرأتی می کرد؟<br />
چه ترسی کوکب سلطان را گرفته بود! این ترس خودش یکنوع مرض بود. می ترسید تمام عمر همین طور تنها بماند و دامادش هرگز با او آشتی نکند و او روی دخترش را نبیند. دم پمپ بنزین یک بار لیز خورد، نزدیک بود بیفتد. پیادهرو از یخبندان عین شیشه شده بود و حالا برف داشت روی یخ ها را می پوشانید. ترس دیگرش از برف بود. می ترسید آنقدر برف ببارد که او نتواند از خانه در بیاید، نتواند به باغ صبا برود و تو مغازه های لبنیاتی و قصابی و بقالی محله ی دخترش سر  و گوشی آب بدهد و سراغی از او بگیرد. می ترسید آنقدر برف ببارد که در خانه ها را برف بگیرد و درها باز نشود و مردم مجبور بشوند از پشت بام ها آمد و رفت بکنند. همسایه های او که همه شیروانی دارند و راه او چنان بسته شود که تو اتاقش زندانی بماند و بعد همین مرضی را بگیرد که می گویند از ژاپن آمده، آنقدر عُق بزند تا آب در بدنش نماند و تک و تنها و بدون پرستار در اتاقش بپوسد، بمیرد و بپوسد. اما از مرگ که نمی ترسید، مگر آدم عشقی از مرگ می ترسد؟ از برف و مرض و تنهایی و درهای بسته و قهر دامادش می ترسید، اما از مرگ نمی ترسید، البته به شرطی که اصلا درد نکشد، به شرطی که خودش نفهمد دارد می میرد. به شرطی که خواب به خواب بشود. دیگر مثل خانم پنیرپور از نکیر و منکر و شب اول قبر و روز پنجاه هزار سال ترسی نداشت، هیچکدام را باور نمی کرد.<br />
باید خودش را به کاری مشغول می کرد که آنقدر از تنهایی نترسد، دیگر چقدر ببافد و بشکافد و دوباره ببافد. فکر کرد بنشیند سر یک چهل تکه، تو بقچه هایش بگردد و هر چه  دم قیچی سراغ دارد جمع بکند و بنشیند و یک لحاف چهل تکه سرهم بکند. اما برای کی؟ دخترش که می ترسد از او چیزی بستاند. پس برای کی بدوزد؟ اصلا برای کی و بخاطر چی زنده است؟ به کی سلام بکند؟ کی مانده که آدم بهش سلام بکند؟<br />
بچه ها معلوم نبود از کدام جهنم دره ای ریخته بودند تو کوچه و برف بازی می کردند و روی یخ ها سُر می خوردند و گذر عابران را لیز می کردند. یک گلوله برفی روی چترش خورد و صدا کرد. چترش را بست و برگشت که فحش بدهد. صورت بچه ها قرمز بود و شاد و خرم سرسره می کردند. دلش نیامد فحششان بدهد. مگر خودش روزی روزگاری بچه و جوان نبوده؟ مگر کیف دنیا را نکرده؟ مگر کم آتش سوزانده بود؟ سر خیابان علایی بچه ها آدمک برفی عظیمی درست کرده بودند، آدمک برفی مردی یک چشمی بود و روی چشم دیگرش یک تکه پارچه سیاه گرد با قیطان سیاه بسته بودند و یک عرقچین سیاه هم سرش گذاشته بودند.1 مثل اینکه دق دلیشان را خالی می کردند. چونکه با گلوله برف به آدمکی که خودشان ساخته بودند حمله می کردند. خون از لپ هایشان میچکید، بسکه تقلا کرده بودند.  چشم هایشان برق می زد. یکیشان روی برف سر می خورد و رو به کوکب سلطان پیش می آمد. زیر ناودان یک خانه، نزدیک خانه شان رسیده بود. پسر آمد و آمد،  ناگهان لیز خورد و به کوکب سلطان زد و هر دو نقش زمین شدند، اما پسر پاشد و پا گذاشت به دو. کوکب سلطان یک طرف افتاده بود و چترش طرف دیگر و گوشتی  که خریده بود -گوشت که نه آشغال گوشت ها- هم از دستش افتاده بود و روی یخ و برف ولو شده بود. کوکب سلطان باورش نمی شد بتواند اینطور از جا در برود، انگار در بیابان برهوتی تنها روی یخ و برف رها شده بود. به دستور دکتر بیمه شروع کرد به فریاد کشیدن. داد زد:<br />
« قِرتی ها، قِرشمال ها، حرام زاده ها! مدرسه ها را تعطیل کرده اند که به جان مردم بیفتید؟ معلوم نیست تو کدام گورستان تخمدان ترکانده اند و این تخم حرام ها پا گرفته اند! ای مردم به دادم برسید، این تخم حرام مرا کشت، انداخت زمین و در رفت. لابد دستم یا پایم شکسته. یکی تان بیایید دست مرا بگیرید از زمین بلند کنید. خبر مرگتان فقط بلدید اطوار بریزید، پنجاه تومانی از جیب کتتان دربیاورید، دو کیلو دو کیلو گوشت بخرید؟ یکبار شد یک کاسه ی ماست خیر سرتان به همسایه تان تعارف بدهید؟ الهی داغت به دل ننه ات بیفتد، الهی خبر مرگت را برایم بیاورند، الهی تو پیاده باشی و آب خوش سواره، ای کسی که مرا از بچه ام دور کردی! ربابه کجایی ببینی مادرت چطوری ذلیل شده؟ ای حاج اسماعیل تو کجایی؟ یک لب بودم و هزار خنده، حالا نگاهم کنید. الهی هیچ عزیزی ذلیل نشود. ای بچه های ناتوِ ذلیل مرده، اگر آدم بگوید بالای چشمتان ابرو، هزار جور کس و کار پیدا می کنید، اما حالا کس و کارتان کجا بود...؟»<br />
چند رهگذر به طرفش آمدند، جوانی که ریش سیاه و عینک داشت خم شد و دست کوکب سلطان را گرفت و از زمین بلندش کرد، چادر نمازش را از روی زمین برداشت، برف هایش را تکانید و روی سرش انداخت. زن خوش سیمای بی حجابی اشغال گوشت را جمع کرد و در کاغذ روزنامه پیچید و به دستش داد.<br />
<br />
قلب کوکب سلطان بدجوری می زد و دهانش تلخ بود. با اینحال به روی زن خندید. ناگهان خیال کرد که این جوان دامادی است که آرزو داشت داشته باشد، اما نداشت و این زن دختر خودش است. بعد اندیشید که تمام مردم شهر قوم و خویش و کس و کار او هستند و از این اندیشه یک آن دلش خوش شد. رو به همه سلام گفت و ناگهان زد به گریه و حالا اشکی می ریخت که انگار حاج اسماعیل همین دیروز گم شده است.<br />
<br />
1- اشاره به موشه دایان، وزیر جنگ سابق اسرائیل.<br />
<br />
<br />
از مجموعه داستان به کی سلام کنم؟ نوشته ی سیمین دانشور]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[16 اسفند ماه 1390]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=32</link>
			<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 06:38:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=32</guid>
			<description><![CDATA[جلسه 16 اسفند ماه به عنوان جلسه یک ماقبل آخر برگزار گردید<br />
محور اصلی جلسه در این روز بیشتر حول محور نقد داستان آخرین شب از خانم لیلا جعفر زاده گذشت<br />
هرچند نظرات در مورد داستان ایشان عمدتاً متفاوت بود ولی نقد بسیار مفصلی در رابطه با این اثر صورت گرفت . <br />
استفاده از جملات با بازی زبانی که گاها از دست نویسنده خارج شده و به یک نوع ضعف برای کار تبدیل گردیده بود .<br />
البته بدلیل اینکه داستان بر محوریت آکسیون سوار بود خودبخود می بایست جملات به شکلی به نگارش درآیند که ذهن مخاطب را از موضوع اصلی که همانا ماجرای داستان است دور نکند<br />
البته چند نفری از اعضا نیز از بخشی از کار راضی بودند و از استفاده های نویسنده از برخی توصیف ها ابزار رضایت داشتند<br />
<br />
بخش دوم کلاس در مورد آموزش داستان نویسی است .<br />
در این بخش به سراغ عامل تنه از سه بخش اصلی داستان رفتیم<br />
<br />
نکات اشاره شده :<br />
نقطه آغاز تنه از عدم تعادل در سیر زندگی شروع و با رسیدن به نقطه اوج یا بحرانی ترین نقطه تمام می شود<br />
<br />
نقاط برجسته داستان<br />
گره افکنی - بحران - اوج<br />
<br />
<font color="#FF0000">گره افکنی Complication</font><br />
(بر هم زدن تعادل در زندگی برای ایجاد کشش در داستان)<br />
نکات:<br />
برجستگی و تنش حوادث ساده را به گره افکنی تبدیل میکند<br />
عدم تعادل ایجاد کشمکش می کند<br />
<br />
کشمکش Conflict<br />
نکات :<br />
مهمترین رکن داستان نویسی است<br />
حرکت - تعقیب و ماجرا<br />
تضاد یا پارادوکس<br />
<br />
ویژگی های کشمکش خوب:<br />
الف: حالت جهشی نداشته باشد که توضیحات مفصلی در اینباره داده شد<br />
ب : حالت ساکن نداشته باشد<br />
ج : کشمکش تصاعدی یا پیشبینی شده<br />
<br />
انواع کشمکش :<br />
1- آدم و طبیعت<br />
2- آدم با آدم<br />
3- آدم با جامعه<br />
4- آدم با خود<br />
5- آدم با سرنوشت<br />
6- جامعه با جامعه<br />
<br />
در مورد هر کدام از موارد بالا بصورت جداگانه توضیحات تکمیلی داده شد<br />
<br />
اعضای حاضر در جلسه :<br />
<br />
مهران منوچهرآبادى<br />
امين شيرپور<br />
ويدا شفاف<br />
سیما رادفر<br />
نرگس سپه وند<br />
ستاره اسلامى زاده<br />
ناهيد شامحمدى<br />
ياسمن دارابى<br />
اعظم سالارى<br />
نگین جهان پناه<br />
لیلا جعفرزاده<br />
زینب سپه وند<br />
فروزان دلفان<br />
<br />
مدرس و مسئول جلسه : مهران منوچهرآبادی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[جلسه 16 اسفند ماه به عنوان جلسه یک ماقبل آخر برگزار گردید<br />
محور اصلی جلسه در این روز بیشتر حول محور نقد داستان آخرین شب از خانم لیلا جعفر زاده گذشت<br />
هرچند نظرات در مورد داستان ایشان عمدتاً متفاوت بود ولی نقد بسیار مفصلی در رابطه با این اثر صورت گرفت . <br />
استفاده از جملات با بازی زبانی که گاها از دست نویسنده خارج شده و به یک نوع ضعف برای کار تبدیل گردیده بود .<br />
البته بدلیل اینکه داستان بر محوریت آکسیون سوار بود خودبخود می بایست جملات به شکلی به نگارش درآیند که ذهن مخاطب را از موضوع اصلی که همانا ماجرای داستان است دور نکند<br />
البته چند نفری از اعضا نیز از بخشی از کار راضی بودند و از استفاده های نویسنده از برخی توصیف ها ابزار رضایت داشتند<br />
<br />
بخش دوم کلاس در مورد آموزش داستان نویسی است .<br />
در این بخش به سراغ عامل تنه از سه بخش اصلی داستان رفتیم<br />
<br />
نکات اشاره شده :<br />
نقطه آغاز تنه از عدم تعادل در سیر زندگی شروع و با رسیدن به نقطه اوج یا بحرانی ترین نقطه تمام می شود<br />
<br />
نقاط برجسته داستان<br />
گره افکنی - بحران - اوج<br />
<br />
<font color="#FF0000">گره افکنی Complication</font><br />
(بر هم زدن تعادل در زندگی برای ایجاد کشش در داستان)<br />
نکات:<br />
برجستگی و تنش حوادث ساده را به گره افکنی تبدیل میکند<br />
عدم تعادل ایجاد کشمکش می کند<br />
<br />
کشمکش Conflict<br />
نکات :<br />
مهمترین رکن داستان نویسی است<br />
حرکت - تعقیب و ماجرا<br />
تضاد یا پارادوکس<br />
<br />
ویژگی های کشمکش خوب:<br />
الف: حالت جهشی نداشته باشد که توضیحات مفصلی در اینباره داده شد<br />
ب : حالت ساکن نداشته باشد<br />
ج : کشمکش تصاعدی یا پیشبینی شده<br />
<br />
انواع کشمکش :<br />
1- آدم و طبیعت<br />
2- آدم با آدم<br />
3- آدم با جامعه<br />
4- آدم با خود<br />
5- آدم با سرنوشت<br />
6- جامعه با جامعه<br />
<br />
در مورد هر کدام از موارد بالا بصورت جداگانه توضیحات تکمیلی داده شد<br />
<br />
اعضای حاضر در جلسه :<br />
<br />
مهران منوچهرآبادى<br />
امين شيرپور<br />
ويدا شفاف<br />
سیما رادفر<br />
نرگس سپه وند<br />
ستاره اسلامى زاده<br />
ناهيد شامحمدى<br />
ياسمن دارابى<br />
اعظم سالارى<br />
نگین جهان پناه<br />
لیلا جعفرزاده<br />
زینب سپه وند<br />
فروزان دلفان<br />
<br />
مدرس و مسئول جلسه : مهران منوچهرآبادی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "کلاغ ها" نوشته ی نرگس سپه وند]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=31</link>
			<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 06:01:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=31</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7320996341/kalaq_ha.jpg" border="0" alt="[تصویر:  kalaq_ha.jpg]" /><br />
چهل دقیقه است که انگشتام لای پرده پنجره گیر کرده. هیچ کس اینجا نیست. زمین و زمان سکوت کردن. اما هنوز توی گوش من صدای پوتین سربازهاست.<br />
- به چی نگاه می کنی؟<br />
- به این گندم های زرد که وقت درو کردنشونه.<br />
ماریا یک کوزه پر از آب بغل کرده و سکه های حاشیه ی روسریش جینگ جینگ می کنن. کوزه آبو می ذاره گوشه آشپزخانه و میره. اینجا آب لوله هست اما فکر کنم می دونه که من آب چشمه رو دوست دارم. حتی روم نشد ازش تشکر کنم. آب چشمه! باز هم گرما. اینجا آب چشمه چقدر خنکه. خنک شدم. چه چیزی گم کردم که اومدم توی این بیابان. واقعا گم کردم، توی جیبم نیست. قبله نمام! شاید با نیسانه. روی زمین دراز می کشم و غلتی می خورم. کف دست هام داره میگه این ریگ ها چقدر داغن اما حس نمی کنم. جنسش محشره. دفعه پیش با نیسان از قاچاقچی های مرز یک توپ پارچه چریک کش رفتیم. بردیم دادیم خیاط نظام برامون دوخت. اتیکت های منو سفارشی زد بعد چهار ماه هنوز در نیومده. آخ... از روزی که اومدیم دنبال اشرار اسلحه یه لحظم ازم جدا نبوده. دیگه روی شونه ام جا کرده انگار که جزیی از بدنم باشه. تا حالا کمین نرفتم. فقط یکبار که رفتیم جنازه ها رو برگردونیم. صدای رگبار، کاتوشا و انفجار تمام شده بود و هیچ خبری از بچه ها نشد. من و نیسان با احتیاط  می ریم به طرف کمین. سکوتی وحشتناک کوه را فرا گرفته. انگار سایه مرگ، قدم به قدم پشت بوته ها، پشت صخره ها، ما رو هم تعقیب می کنه. قلبم هری می ریزه. وای خدا. یکی از اشرار از پشت دهان نیسانو بسته و خنجر گذاشته بیخ گلوش. داره میاد به طرف من. اسلحمو محکم می گیریم و آرام سرمو برمی گردونم. نیسان  داره سینه خیز میاد. خدا رو شکر. چیزی  نشده، فقط یک سنگ از زیر پاش لیز خورده بود. هر آن  ممکنه یکی از اشرار به ما تیر شلیک کنه. البته تا حالا دیگر باید رفته باشن. اما باز ترس مثل سایه با ماست. رسیدیم به جایگاه های کمین. از دو طرف سینه خیز از صخره ها می ریم بالا. حمید رضا قربانی به پشت خوابیده. تیر به سینش خورده و لباس چریکش خیسه خونه. سهرابی هنوز به حالت آماده باش تو جایگاه مونده و اسلحله روی زانوشه، این پسر عجب هدفی داشت. خیلی چالاک بود. انگار نمرده، به کوه تکیه زده و بازم داره اشرار از خدا بی خبرو نشونه می گیره. می زنه توی ماشینشون، از چپ و از راست. و آنقدر عرصه رو براشون تنگ می کنه که مجبور به توقف می شن. با نیسان بلندش می کنیم. غرق خونه و از پیشانی تیر خورده. این جا دیگه پایانه ترسه. به خدا اگه از اشرار اینجا باشن، تا آخرین قطره خونمون باهاشون می جنگیم. نیسان میگه انگار جون همه اینا رفته توی بدن من و بی قرارم کرده. میخوام اونقدر تیر توی شکم اشرار خالی کنم که آزاد بشم. مهدی خندان هم شهید شده. معلومه تیرهای زیادی خورده که از جایگاه افتاده پایین. باید بریم پایین کوه و بلندش کنیم. تا حالا اشرار و از نزدیک ندیدم. فقط چند نفر سیاهپوش سر پوشیده می دیدم از دور که مثل کلاغ روی زمین پرسه می زدن. نیسان میگه از وقتی اومده اینجا وصیت نامه نوشته. اما من وصیتی ندارم. من دلم می خواد بقیه عمرمو توی خونه ای که کنار خونه خالم می سازم زندگی کنم. اونا هم دلشون می خواست زندگی کنن. کیه که دلش نخواد. دفعه پیشو میگم که توی کمین سه سرباز کشته دادیم. بچه هایی که تا چند ساعت قبلش زنده بودند و با هم شوخی می کردیم. چه زود رفتند. اما آن ها اولین کسانی نبودند که شهید شدند. اینجا جای اشراره و هر جا که آن ها باشن مرگ هم هست. بار اول توی همین جاده مرده دیدم. صدای انفجار مانندی به گوشمون می رسه، خیلی بلند و ناگهانی که فکر کردیم کار اشراره. همگی سریع حالت آماده باش می گیریم و صدای پوتین هامون توی فضا می پیچه. اما وقتی که می ریم، می بینیم باز یک خانواده تصادف کردند. همه مرده بودند. اول کمی هول شدم. سهرابی درها رو شکست و بچه ها جنازه ها رو آوردند بیرون. حالم بد شد اما بالاخره رفتم کمکشون. باید می رفتم. حالا می فهمم که اونا هم مثل همین ها بودند. مثل عروسک بی حس و بی جان که بدون ترس، بلندشون می کنی و می ذاری توی ماشین پاسگاه که ببرن برای خاکسپاری. نیسان کجا رفت! تو جایگاه نیست! واسه یه آنتن پا میشه تا سر کدوم تپه؟ کدوم کوه؟ هر جایی که زودتر آنتن بده و بتونه با دختره حرف بزنه. لااقل اون یه بهانه برا دلخوشی توی این جهنم داره. هر روز باهاش تماس داره. کاش منم از دختر خالم خبر داشتم. آخرین باری که دیدمش، پشت پنجره خونشون وایساده بودم. و به اون و زندگی با اون فکر می کردم. پدرش و برادرش کنار گندم زار ایستاده اند و دخترها دارند از درخت سیب کنار چشمه تاب می خورن. دور تاب جمع میشن و یکیشون طنابو می گیره، دختر خالم نوبتش تمام میشه و میاد پایین. می ره به طرف چشمه. حالا یک کوزه گرفته و داره می آد به طرف خونشون. قدم به قدم صورتش برای من نزدیکتر و واضح تر میشه. اما حواسش به پنجره نیست.<br />
کوزه را می بره به طرف آشپزخانه و میگه:<br />
- به چی نگاه می کنی؟<br />
میگم به این گندم های زرد که وقت درو کردنشونه. اما این دفعه که برم مرخصی حتما می گم به تو فکر می کنم. ماریا من تو رو... وای خدا... نیسان  داره می ره به طرف جایگاه. داره اشاره می کنه. نیسان میگه بهش خبر دادن وقت شکاره باید بریم کمین.<br />
<br />
<br />
نرگس سپه وند - آبان 85]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7320996341/kalaq_ha.jpg" border="0" alt="[تصویر:  kalaq_ha.jpg]" /><br />
چهل دقیقه است که انگشتام لای پرده پنجره گیر کرده. هیچ کس اینجا نیست. زمین و زمان سکوت کردن. اما هنوز توی گوش من صدای پوتین سربازهاست.<br />
- به چی نگاه می کنی؟<br />
- به این گندم های زرد که وقت درو کردنشونه.<br />
ماریا یک کوزه پر از آب بغل کرده و سکه های حاشیه ی روسریش جینگ جینگ می کنن. کوزه آبو می ذاره گوشه آشپزخانه و میره. اینجا آب لوله هست اما فکر کنم می دونه که من آب چشمه رو دوست دارم. حتی روم نشد ازش تشکر کنم. آب چشمه! باز هم گرما. اینجا آب چشمه چقدر خنکه. خنک شدم. چه چیزی گم کردم که اومدم توی این بیابان. واقعا گم کردم، توی جیبم نیست. قبله نمام! شاید با نیسانه. روی زمین دراز می کشم و غلتی می خورم. کف دست هام داره میگه این ریگ ها چقدر داغن اما حس نمی کنم. جنسش محشره. دفعه پیش با نیسان از قاچاقچی های مرز یک توپ پارچه چریک کش رفتیم. بردیم دادیم خیاط نظام برامون دوخت. اتیکت های منو سفارشی زد بعد چهار ماه هنوز در نیومده. آخ... از روزی که اومدیم دنبال اشرار اسلحه یه لحظم ازم جدا نبوده. دیگه روی شونه ام جا کرده انگار که جزیی از بدنم باشه. تا حالا کمین نرفتم. فقط یکبار که رفتیم جنازه ها رو برگردونیم. صدای رگبار، کاتوشا و انفجار تمام شده بود و هیچ خبری از بچه ها نشد. من و نیسان با احتیاط  می ریم به طرف کمین. سکوتی وحشتناک کوه را فرا گرفته. انگار سایه مرگ، قدم به قدم پشت بوته ها، پشت صخره ها، ما رو هم تعقیب می کنه. قلبم هری می ریزه. وای خدا. یکی از اشرار از پشت دهان نیسانو بسته و خنجر گذاشته بیخ گلوش. داره میاد به طرف من. اسلحمو محکم می گیریم و آرام سرمو برمی گردونم. نیسان  داره سینه خیز میاد. خدا رو شکر. چیزی  نشده، فقط یک سنگ از زیر پاش لیز خورده بود. هر آن  ممکنه یکی از اشرار به ما تیر شلیک کنه. البته تا حالا دیگر باید رفته باشن. اما باز ترس مثل سایه با ماست. رسیدیم به جایگاه های کمین. از دو طرف سینه خیز از صخره ها می ریم بالا. حمید رضا قربانی به پشت خوابیده. تیر به سینش خورده و لباس چریکش خیسه خونه. سهرابی هنوز به حالت آماده باش تو جایگاه مونده و اسلحله روی زانوشه، این پسر عجب هدفی داشت. خیلی چالاک بود. انگار نمرده، به کوه تکیه زده و بازم داره اشرار از خدا بی خبرو نشونه می گیره. می زنه توی ماشینشون، از چپ و از راست. و آنقدر عرصه رو براشون تنگ می کنه که مجبور به توقف می شن. با نیسان بلندش می کنیم. غرق خونه و از پیشانی تیر خورده. این جا دیگه پایانه ترسه. به خدا اگه از اشرار اینجا باشن، تا آخرین قطره خونمون باهاشون می جنگیم. نیسان میگه انگار جون همه اینا رفته توی بدن من و بی قرارم کرده. میخوام اونقدر تیر توی شکم اشرار خالی کنم که آزاد بشم. مهدی خندان هم شهید شده. معلومه تیرهای زیادی خورده که از جایگاه افتاده پایین. باید بریم پایین کوه و بلندش کنیم. تا حالا اشرار و از نزدیک ندیدم. فقط چند نفر سیاهپوش سر پوشیده می دیدم از دور که مثل کلاغ روی زمین پرسه می زدن. نیسان میگه از وقتی اومده اینجا وصیت نامه نوشته. اما من وصیتی ندارم. من دلم می خواد بقیه عمرمو توی خونه ای که کنار خونه خالم می سازم زندگی کنم. اونا هم دلشون می خواست زندگی کنن. کیه که دلش نخواد. دفعه پیشو میگم که توی کمین سه سرباز کشته دادیم. بچه هایی که تا چند ساعت قبلش زنده بودند و با هم شوخی می کردیم. چه زود رفتند. اما آن ها اولین کسانی نبودند که شهید شدند. اینجا جای اشراره و هر جا که آن ها باشن مرگ هم هست. بار اول توی همین جاده مرده دیدم. صدای انفجار مانندی به گوشمون می رسه، خیلی بلند و ناگهانی که فکر کردیم کار اشراره. همگی سریع حالت آماده باش می گیریم و صدای پوتین هامون توی فضا می پیچه. اما وقتی که می ریم، می بینیم باز یک خانواده تصادف کردند. همه مرده بودند. اول کمی هول شدم. سهرابی درها رو شکست و بچه ها جنازه ها رو آوردند بیرون. حالم بد شد اما بالاخره رفتم کمکشون. باید می رفتم. حالا می فهمم که اونا هم مثل همین ها بودند. مثل عروسک بی حس و بی جان که بدون ترس، بلندشون می کنی و می ذاری توی ماشین پاسگاه که ببرن برای خاکسپاری. نیسان کجا رفت! تو جایگاه نیست! واسه یه آنتن پا میشه تا سر کدوم تپه؟ کدوم کوه؟ هر جایی که زودتر آنتن بده و بتونه با دختره حرف بزنه. لااقل اون یه بهانه برا دلخوشی توی این جهنم داره. هر روز باهاش تماس داره. کاش منم از دختر خالم خبر داشتم. آخرین باری که دیدمش، پشت پنجره خونشون وایساده بودم. و به اون و زندگی با اون فکر می کردم. پدرش و برادرش کنار گندم زار ایستاده اند و دخترها دارند از درخت سیب کنار چشمه تاب می خورن. دور تاب جمع میشن و یکیشون طنابو می گیره، دختر خالم نوبتش تمام میشه و میاد پایین. می ره به طرف چشمه. حالا یک کوزه گرفته و داره می آد به طرف خونشون. قدم به قدم صورتش برای من نزدیکتر و واضح تر میشه. اما حواسش به پنجره نیست.<br />
کوزه را می بره به طرف آشپزخانه و میگه:<br />
- به چی نگاه می کنی؟<br />
میگم به این گندم های زرد که وقت درو کردنشونه. اما این دفعه که برم مرخصی حتما می گم به تو فکر می کنم. ماریا من تو رو... وای خدا... نیسان  داره می ره به طرف جایگاه. داره اشاره می کنه. نیسان میگه بهش خبر دادن وقت شکاره باید بریم کمین.<br />
<br />
<br />
نرگس سپه وند - آبان 85]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه نفرین ابدی نوشته ی مهران منوچهرآبادی]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=30</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:49:52 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=30</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://mehransw.persiangig.com/image/hands-11.jpg" border="0" alt="[تصویر:  hands-11.jpg]" /><br />
نفرین ابدی<br />
نویسنده : مهران منوچهرآبادی<br />
[ کاش دوباره کوچه می خمید ، در باز ، و نیم نگاهت را باز می دوختی به نگاهم . تکیده می شدم میان لرزش لبهایت و زندگی را باز مجسم می کردم میان طراوت ملموس دست هایی که با شوقی مرا لای نفسهایت می پیچاند .... ]<br />
باران ، نرم می زند و و خیس تر از پیش ، آنقدر که فکر می کنم خدا هم خیس می شود زیر این تیرگی چتر شده بر آسمان .<br />
 نفسهایم که هاله می شوند ، می جهند لای قطره های گسیخته از پیکره تیره ای که دارد بی مهابا حیطه می کند فضای نمناک اطرافم را . گورستان سنگینه هایش را گاه به آب می دهد که جاری ، میلغزد لای آخرین مویه های پیرزنی کوچک و گوژپشت که شیونش با این آخرین بیلی که زدم ، برایم تکراری می شود دیگر . دو دستی که می زند توی گلها ، لاجرم آسمان می غرد و من چاله را عمیق تر می پندارم برای خودم ، صد پا یا شاید هزار ...<br />
تیرگی محسوسی دویده است توی فضای محسور از قطره ها و من هی خودم را نهیب می زنم که تاولهای دستم بازم ندارند از ادامه . <br />
تابوتی چوبی ، کشیده شده است روی منتهی علیه شیار به جای مانده از پلکهایم و سفیدی خاصی از میانش به چشم می خورد . سرم را که بالا می کنم در میان قطره هایی که توی صورتم می نشیند ، مردی آن کمی دورتر دارد کلنگ به دست ، زمین را می خراشد ، برای چاله ای جدید و حتماً جسدی که می باید در انتظار باشد .<br />
□□□<br />
صورتت می سوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. دویدی توی اتاق . چشمهایت دریده ، سرخ ، به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود انگار. گسیخته بودی . در را که کوبیدی به هم صدایش انگار که موج انداخته باشد توی اعصابت ، دو دستی شقیقه هایت را فشردی و ولو شدی کف اتاق . از جا پریدم و دویدم به طرفت . ته گلویم می سوخت و همچنین چشمهایم . سرت را که گرفتم بین دستهایم اندکی آرام شدی . جمع و جورت کردم و کشاندمت توی بغلم . صورتت داغ داغ بود . چشمهایت خیره مانده بودند . آرام رهایشان کردی و بستیشان . در حالی که بین اشکهای توی چشمم تار می دیدمت ، بغضم لای آخرین نفست ترکید .<br />
 □□□<br />
پیرزن مویه می کند . سیگارم روشن می شود و یک پک بزرگ می زند به من . دود می شوم توی تنهایی خودم تا تاولها ، فراموشی کپه های خاک را لعنت کنند ... دود که ازم سر می کشد به آسمان ، نشسته ام روی سنگی کمی بالاتر از پیرزن و نگاهش میکنم که لچک به سر ، مویه هایش را دیگر دارد به کپه ی گلالود جلویش تحمیل می کند و شاید به جسدی که تازه باید خوراک لاشخورهای زیر زمینی گورستان شده باشد . سخت می شود صورتش را دید . زانوهایم را جمع می کنم و میفشارم توی بدن خیسم . سرد است .دودی که از  نم نم سیگار تلخ می جهد توی ششهایم اندکی گرمم می کند و تلخی محسوسی را می پیچاند توی کامم . مزه مزه اش که می کنم ناخواسته عقم می گیرد و چندشم می شود . دست هایم را که بالا می آورم و می گیرم جلوی صورتم باران می لغزد روی تاولهایم و می سوزاندشان .<br />
دیوانه شده . اولش هم فهمیده بودم . از آن زمانی که شروع کرد به کندن چاله و حالا که تندتند سیگار دود می کند و مرا چپ چپ می پاید . خدا لعنت کند به شیطان . نکند یهویی بزند به سرش و بیاید سراغ من . بی پدر و مادر هی دائم زیر چشمی نگاهم می کند . آخر یکی نیست بهش بگوید لامصب چکار داری به من عزیز مرده که اینجوری نگاهم <br />
می کنی . هوا سرد تر شده . گمان نکنم کسی پیدایش شود . زحمت من هم همش رفته بر باد . اینجوری که آسمان می زند بی حتم قصه ها دارد برای فردا پس فردا و من پیرزن کجا دارم تاب و توان این همه سرما دیدن و تخت نشستن روی این زمین نمور . اَه ... لعنتی از همان روز اول هم می دانستم این زنیکه برای حاجی زن بشو نیست که نیست . <br />
بی صفت بعد از تشیع که رفت و گورش را گم کرد دیگر نیامده این طرفی ها . نکند خانوم فکر کرده همه زندگی مال اوست . نمی آید ببیند کی حاجی را بیشتر دوست داشته که اینجوری خودش را جر می دهد روی گورش . <br />
حاجی ، هر چند زیاد هم بد نبودی ولی خدا لعنتت کند که بالاسرم رفتی هَوو آوردی . اصلاً کی گفته خوب بودی . از وقتی فهمیدی بچه ام نمی شود رفتی این پتیاره را آوردی و کردی خانوم بالاسر و ما شدیم جول روی خر . اصلاً <br />
می دونی چیه حاجی ؟! خیلی بد بودی خدا رحمتت نکنه . اصلاً لعنت لعنت . آی خدا . هر کی خوبه با خودت می بری . حاجی ... حاجی ...<br />
سیگار دیگر دارد آخرین پک هایش را به من می زند و این همراه شده است با به زبان در آمدن پیرزن که دائم حاجی حاجی می کند . به نظرم دیگر می دانم کیست که زیر این حجم خاک گلالود آرام لم داده و مویه های پیرزن لچک به سر را گوش می دهد . دستی علم می کنم  و روی پاهایم عمود می شوم . چاله مرا نگاه می کند و پیرزن هم . یک لحظه سکوتی می پیچد توی فضا . قطره های باران نرم می نشیند روی زمین گلالود . جز صدای باران حالا خش خش قدمهای فرو رفته در گل نرم گورستان توی فضا می پیچد . تابوتی چوبی با رگه های قهوه ای نم خورده ای روی دست چند نفر آدم سیاهپوش دارد خودش را می کشد به وسعت نچندان بزرگ دیدم که از تپه مجاور شروع می شود و به عمق چاله ختم . تابوت که در خط نمور و تیره افق پیدایش می شود ، مردی از پشتش خود <br />
می نمایاند ، کفن پوشیده و سخت پریشان . توی صورت جوانش جز قطره های باران ، اشک بد جوری در هم ریخته است و سرخ کرده نگاهش را که دائم از روی قدمهایش می سُرد روی لبه بالایی تابوت که گوشه پارچه ای سفید ازش زده بیرون . دائم هق هق می کند و راه می آید . پیرزن انگار که نگاهش را با من یکی کرده باشد زیر چشمی جوان را می پاید و تابوت کهنه ایستاده بر دستان تیره پوشان را .<br />
چقدر سفیدو چقدر تار . با اینکه توی تن فرتوتم نایی نمانده است ولی دل نمی کنم از حس آخرین گرمای دستانت که حالا دارد توی یک چهارچوب نم کشیده از باران ، روی دستان این چند نفر می رود که رفته باشد به دورترین نقطه دور از من ، به جایی شاید اندکی توی خاک و البته دور که به حتم لحظه های با تو بودن را به خاطره ها خواهد سپرد . قدمهایم را تند تر می کنم که باز نمانم . تو که با آن تابوت قهوه ای نمورت از دید تپه می گذری ، کسی را می بینم فرو رفته در زمین که دارد آخرین کلنگ هایش را می زند به چهارگوشه تو را ندیدن من . باران دائم می زند به تو و خسیت می کند و این همراه است با سوختن وجودم و یاد آن گرمای دستهایی که حالا سپرده ای شان به هیچ . جلوتر که می رویم کسی با تن پوشی تیره فرو رفته است توی چاله و با بیلش آب و گل آغشته به خاک گورستان را پخش <br />
می کند روی کپه بالای سر پیرزنی که خودش را ولو کرده است روی گلها و مرا می پاید . سرما دیگر دارد رسوخ می کند میان تک تک شریانهایم و نای ادامه را ازم می رباید . <br />
در باز شد . نور تندی جهید توی اتاق و بعد تو بودی که موهایت را روی شانه هایت رها کرده بودی . نگاهم را دوختم توی چشمهایت . گویا حرفی توی نگاهت سنگینی می کرد . انگشت دستت آمد بالا و رو به حیاط اشاره کرد . گوشه لبت می لرزید . بلند شدم و همراهت آمدم بیرون . توی کوچه که رفتیم چند زن ایستاده بودند و درز نیمه باز خانه همسایه را دید می زدند . دویدم توی حیاط . گوشه ایوان پیرزنی افتاده بود ، در هم پیچیده که انگار تازه رفته بود . تنش بی حرکت زیر نور کمرنگی که از لابلای درخت می زد توی حیاط ، خشکیده بود و درهم . بغلش کردم و دویدم به طرف در که متوجه شدم فایده ای ندارد  وتنها برای من شروعی بود بر سر درد های هر روزه و سوزشی به جا مانده از زخم کهنه ای که جفتش را روی بازوی پیرزن دیده بودم . از حیاط که زدم بیرون ، تو نبودی پس من هم چیزی نگفتم تا فراموشی خودم را هم بپیچاند میان نفرینی که انگار تا آخر همه چیز همراهم خواهد بود . <br />
قوس تپه را که رد می کنند ، چند قدم مانده تا گور ، گورکن دارد قدمهایش را با خودش بر می دارد و می رود به نقطه ای دور که از وسعت دیدم اندکی دورتر است و در بین باران گم . تابوت از فراز دستهای سیاهپوشان می نشیند روی گل نرم و فرو می رود . باران آرام که می لغزد روی پیشانی ام می نشیند توی چشمهایم و اذیتم می کند . تابوت آن طرف در آخرین حد دیدم در گل فرو رفته است و چیز سفیدی در میانش از شیار به جا مانده از پلکهایم می گذرد و می زند توی چشمم . جوان عمود می ایستد بالای تابوت و هق هق کنان نگاهش می کند . <br />
فراموشی دیگر داشت برایم عادتی می شد همیشگی و چه خیالی که میان سوزشهای غریب زخم بازویم گم می شد تا تو آمدی توی احساسم و زدی به هم تمام معادلات به هم مرتبط نسیان نفرین شده ام را .<br />
هوا گرم بود . احساس کردنت از نزدیک ، زمانی که دستانت دورم حلقه می شدند و گرمایت می دوید توی شریانهایم ، برایم شگرف خاطره ساز می شد . یک لحظه مرا تند فشردی توی نفست تا نگاهم بلغزد روی دکمه های نیم بسته پیراهنت که انگار زیادی می نمودند در میان احساس نرم در تو پیچیدن را . گرم بودیم و چشمهایی که ما را پیچانده بود میان حسی خیس در طوئمانی که دائم می لغزید از نگاهم روی رگهای آبی زیر پوست سفیدت که از زیر چانه ات می رفت تا بسته بودن دکمه بالایی . <br />
بازش کردم ، اولی را و بعد چشمانم گرد شد . بازویم دوباره شروع کرد به سوزش و همچنین چشمهایم که حالا عین همان زخم را روی سینه ات ، بزرگتر از مال من و حتی پیرزن می دید . حالا فراموشی دامن زده بود به دردی که حکم رفتنت را به دستخط خود من برایت نوشته بود .<br />
□□□<br />
 دویدی توی اتاق . صورتت میسوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. چشمهایت دریده ، سرخ ، به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود انگار. گسیخته بودی . در را که کوبیدی به هم صدایش انگار که موج انداخته باشد توی اعصابت ، دو دستی شقیقه هایت را فشردی و ولو شدی کف اتاق . . . <br />
باران نرم می زند و همچنان خیس . حالا سیاهپوشان رفته اند و جوان نشسته لب گور و پاهایش را جمع کرده توی بدنش . تابوت خالی گوشه ای افتاده است و دختری آرام از دور می آید و می نشیند کنار جوان و سرش را تکیه می دهد به شانه اش که حالا در میان هق هق گریه ها بالا و پائین می رود . جوان که دختر را احساس می کند دستی می پیچاند دور کمرش و هر دو آرام می لغزند درون چاله جلویشان . پیرزن لچک به سر باز دو دستی می زند توی گلها و آسمان لاجرم می غرد و من چاله را برای خودم عمیق تر می پندارم ، صد پا یا شاید هزار .<br />
باران آرام تر می شود و جز نَمی نمی ماند از آن حجم سنگین که دائم می زد  به پهنه تیره و گلالود گورستان . پیرزن از جا بر می خیزد و به طرف پائین تپه سرازیر می شود . مرد سیاهپوش هم آرام دنبالش از وسعت کوچک تپه به پائین می لغزد . جوان رفته است و تابوتی چوبی با رگه های قهوه ای نموری در انتظار دستهای چند مرد سیاهپوش <br />
می ماند که باز فردا باید این قصه و نفرین ابدی را بازگو کنند . <br />
<br />
<br />
لینک دانلود نسخه <div class="codeblock">
<div class="title">کد: <br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://mehransw.persiangig.com/document/book/nefrin-abadi(www.mehransw.ir).zip</code></div></div>
PDF]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://mehransw.persiangig.com/image/hands-11.jpg" border="0" alt="[تصویر:  hands-11.jpg]" /><br />
نفرین ابدی<br />
نویسنده : مهران منوچهرآبادی<br />
[ کاش دوباره کوچه می خمید ، در باز ، و نیم نگاهت را باز می دوختی به نگاهم . تکیده می شدم میان لرزش لبهایت و زندگی را باز مجسم می کردم میان طراوت ملموس دست هایی که با شوقی مرا لای نفسهایت می پیچاند .... ]<br />
باران ، نرم می زند و و خیس تر از پیش ، آنقدر که فکر می کنم خدا هم خیس می شود زیر این تیرگی چتر شده بر آسمان .<br />
 نفسهایم که هاله می شوند ، می جهند لای قطره های گسیخته از پیکره تیره ای که دارد بی مهابا حیطه می کند فضای نمناک اطرافم را . گورستان سنگینه هایش را گاه به آب می دهد که جاری ، میلغزد لای آخرین مویه های پیرزنی کوچک و گوژپشت که شیونش با این آخرین بیلی که زدم ، برایم تکراری می شود دیگر . دو دستی که می زند توی گلها ، لاجرم آسمان می غرد و من چاله را عمیق تر می پندارم برای خودم ، صد پا یا شاید هزار ...<br />
تیرگی محسوسی دویده است توی فضای محسور از قطره ها و من هی خودم را نهیب می زنم که تاولهای دستم بازم ندارند از ادامه . <br />
تابوتی چوبی ، کشیده شده است روی منتهی علیه شیار به جای مانده از پلکهایم و سفیدی خاصی از میانش به چشم می خورد . سرم را که بالا می کنم در میان قطره هایی که توی صورتم می نشیند ، مردی آن کمی دورتر دارد کلنگ به دست ، زمین را می خراشد ، برای چاله ای جدید و حتماً جسدی که می باید در انتظار باشد .<br />
□□□<br />
صورتت می سوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. دویدی توی اتاق . چشمهایت دریده ، سرخ ، به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود انگار. گسیخته بودی . در را که کوبیدی به هم صدایش انگار که موج انداخته باشد توی اعصابت ، دو دستی شقیقه هایت را فشردی و ولو شدی کف اتاق . از جا پریدم و دویدم به طرفت . ته گلویم می سوخت و همچنین چشمهایم . سرت را که گرفتم بین دستهایم اندکی آرام شدی . جمع و جورت کردم و کشاندمت توی بغلم . صورتت داغ داغ بود . چشمهایت خیره مانده بودند . آرام رهایشان کردی و بستیشان . در حالی که بین اشکهای توی چشمم تار می دیدمت ، بغضم لای آخرین نفست ترکید .<br />
 □□□<br />
پیرزن مویه می کند . سیگارم روشن می شود و یک پک بزرگ می زند به من . دود می شوم توی تنهایی خودم تا تاولها ، فراموشی کپه های خاک را لعنت کنند ... دود که ازم سر می کشد به آسمان ، نشسته ام روی سنگی کمی بالاتر از پیرزن و نگاهش میکنم که لچک به سر ، مویه هایش را دیگر دارد به کپه ی گلالود جلویش تحمیل می کند و شاید به جسدی که تازه باید خوراک لاشخورهای زیر زمینی گورستان شده باشد . سخت می شود صورتش را دید . زانوهایم را جمع می کنم و میفشارم توی بدن خیسم . سرد است .دودی که از  نم نم سیگار تلخ می جهد توی ششهایم اندکی گرمم می کند و تلخی محسوسی را می پیچاند توی کامم . مزه مزه اش که می کنم ناخواسته عقم می گیرد و چندشم می شود . دست هایم را که بالا می آورم و می گیرم جلوی صورتم باران می لغزد روی تاولهایم و می سوزاندشان .<br />
دیوانه شده . اولش هم فهمیده بودم . از آن زمانی که شروع کرد به کندن چاله و حالا که تندتند سیگار دود می کند و مرا چپ چپ می پاید . خدا لعنت کند به شیطان . نکند یهویی بزند به سرش و بیاید سراغ من . بی پدر و مادر هی دائم زیر چشمی نگاهم می کند . آخر یکی نیست بهش بگوید لامصب چکار داری به من عزیز مرده که اینجوری نگاهم <br />
می کنی . هوا سرد تر شده . گمان نکنم کسی پیدایش شود . زحمت من هم همش رفته بر باد . اینجوری که آسمان می زند بی حتم قصه ها دارد برای فردا پس فردا و من پیرزن کجا دارم تاب و توان این همه سرما دیدن و تخت نشستن روی این زمین نمور . اَه ... لعنتی از همان روز اول هم می دانستم این زنیکه برای حاجی زن بشو نیست که نیست . <br />
بی صفت بعد از تشیع که رفت و گورش را گم کرد دیگر نیامده این طرفی ها . نکند خانوم فکر کرده همه زندگی مال اوست . نمی آید ببیند کی حاجی را بیشتر دوست داشته که اینجوری خودش را جر می دهد روی گورش . <br />
حاجی ، هر چند زیاد هم بد نبودی ولی خدا لعنتت کند که بالاسرم رفتی هَوو آوردی . اصلاً کی گفته خوب بودی . از وقتی فهمیدی بچه ام نمی شود رفتی این پتیاره را آوردی و کردی خانوم بالاسر و ما شدیم جول روی خر . اصلاً <br />
می دونی چیه حاجی ؟! خیلی بد بودی خدا رحمتت نکنه . اصلاً لعنت لعنت . آی خدا . هر کی خوبه با خودت می بری . حاجی ... حاجی ...<br />
سیگار دیگر دارد آخرین پک هایش را به من می زند و این همراه شده است با به زبان در آمدن پیرزن که دائم حاجی حاجی می کند . به نظرم دیگر می دانم کیست که زیر این حجم خاک گلالود آرام لم داده و مویه های پیرزن لچک به سر را گوش می دهد . دستی علم می کنم  و روی پاهایم عمود می شوم . چاله مرا نگاه می کند و پیرزن هم . یک لحظه سکوتی می پیچد توی فضا . قطره های باران نرم می نشیند روی زمین گلالود . جز صدای باران حالا خش خش قدمهای فرو رفته در گل نرم گورستان توی فضا می پیچد . تابوتی چوبی با رگه های قهوه ای نم خورده ای روی دست چند نفر آدم سیاهپوش دارد خودش را می کشد به وسعت نچندان بزرگ دیدم که از تپه مجاور شروع می شود و به عمق چاله ختم . تابوت که در خط نمور و تیره افق پیدایش می شود ، مردی از پشتش خود <br />
می نمایاند ، کفن پوشیده و سخت پریشان . توی صورت جوانش جز قطره های باران ، اشک بد جوری در هم ریخته است و سرخ کرده نگاهش را که دائم از روی قدمهایش می سُرد روی لبه بالایی تابوت که گوشه پارچه ای سفید ازش زده بیرون . دائم هق هق می کند و راه می آید . پیرزن انگار که نگاهش را با من یکی کرده باشد زیر چشمی جوان را می پاید و تابوت کهنه ایستاده بر دستان تیره پوشان را .<br />
چقدر سفیدو چقدر تار . با اینکه توی تن فرتوتم نایی نمانده است ولی دل نمی کنم از حس آخرین گرمای دستانت که حالا دارد توی یک چهارچوب نم کشیده از باران ، روی دستان این چند نفر می رود که رفته باشد به دورترین نقطه دور از من ، به جایی شاید اندکی توی خاک و البته دور که به حتم لحظه های با تو بودن را به خاطره ها خواهد سپرد . قدمهایم را تند تر می کنم که باز نمانم . تو که با آن تابوت قهوه ای نمورت از دید تپه می گذری ، کسی را می بینم فرو رفته در زمین که دارد آخرین کلنگ هایش را می زند به چهارگوشه تو را ندیدن من . باران دائم می زند به تو و خسیت می کند و این همراه است با سوختن وجودم و یاد آن گرمای دستهایی که حالا سپرده ای شان به هیچ . جلوتر که می رویم کسی با تن پوشی تیره فرو رفته است توی چاله و با بیلش آب و گل آغشته به خاک گورستان را پخش <br />
می کند روی کپه بالای سر پیرزنی که خودش را ولو کرده است روی گلها و مرا می پاید . سرما دیگر دارد رسوخ می کند میان تک تک شریانهایم و نای ادامه را ازم می رباید . <br />
در باز شد . نور تندی جهید توی اتاق و بعد تو بودی که موهایت را روی شانه هایت رها کرده بودی . نگاهم را دوختم توی چشمهایت . گویا حرفی توی نگاهت سنگینی می کرد . انگشت دستت آمد بالا و رو به حیاط اشاره کرد . گوشه لبت می لرزید . بلند شدم و همراهت آمدم بیرون . توی کوچه که رفتیم چند زن ایستاده بودند و درز نیمه باز خانه همسایه را دید می زدند . دویدم توی حیاط . گوشه ایوان پیرزنی افتاده بود ، در هم پیچیده که انگار تازه رفته بود . تنش بی حرکت زیر نور کمرنگی که از لابلای درخت می زد توی حیاط ، خشکیده بود و درهم . بغلش کردم و دویدم به طرف در که متوجه شدم فایده ای ندارد  وتنها برای من شروعی بود بر سر درد های هر روزه و سوزشی به جا مانده از زخم کهنه ای که جفتش را روی بازوی پیرزن دیده بودم . از حیاط که زدم بیرون ، تو نبودی پس من هم چیزی نگفتم تا فراموشی خودم را هم بپیچاند میان نفرینی که انگار تا آخر همه چیز همراهم خواهد بود . <br />
قوس تپه را که رد می کنند ، چند قدم مانده تا گور ، گورکن دارد قدمهایش را با خودش بر می دارد و می رود به نقطه ای دور که از وسعت دیدم اندکی دورتر است و در بین باران گم . تابوت از فراز دستهای سیاهپوشان می نشیند روی گل نرم و فرو می رود . باران آرام که می لغزد روی پیشانی ام می نشیند توی چشمهایم و اذیتم می کند . تابوت آن طرف در آخرین حد دیدم در گل فرو رفته است و چیز سفیدی در میانش از شیار به جا مانده از پلکهایم می گذرد و می زند توی چشمم . جوان عمود می ایستد بالای تابوت و هق هق کنان نگاهش می کند . <br />
فراموشی دیگر داشت برایم عادتی می شد همیشگی و چه خیالی که میان سوزشهای غریب زخم بازویم گم می شد تا تو آمدی توی احساسم و زدی به هم تمام معادلات به هم مرتبط نسیان نفرین شده ام را .<br />
هوا گرم بود . احساس کردنت از نزدیک ، زمانی که دستانت دورم حلقه می شدند و گرمایت می دوید توی شریانهایم ، برایم شگرف خاطره ساز می شد . یک لحظه مرا تند فشردی توی نفست تا نگاهم بلغزد روی دکمه های نیم بسته پیراهنت که انگار زیادی می نمودند در میان احساس نرم در تو پیچیدن را . گرم بودیم و چشمهایی که ما را پیچانده بود میان حسی خیس در طوئمانی که دائم می لغزید از نگاهم روی رگهای آبی زیر پوست سفیدت که از زیر چانه ات می رفت تا بسته بودن دکمه بالایی . <br />
بازش کردم ، اولی را و بعد چشمانم گرد شد . بازویم دوباره شروع کرد به سوزش و همچنین چشمهایم که حالا عین همان زخم را روی سینه ات ، بزرگتر از مال من و حتی پیرزن می دید . حالا فراموشی دامن زده بود به دردی که حکم رفتنت را به دستخط خود من برایت نوشته بود .<br />
□□□<br />
 دویدی توی اتاق . صورتت میسوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. چشمهایت دریده ، سرخ ، به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود انگار. گسیخته بودی . در را که کوبیدی به هم صدایش انگار که موج انداخته باشد توی اعصابت ، دو دستی شقیقه هایت را فشردی و ولو شدی کف اتاق . . . <br />
باران نرم می زند و همچنان خیس . حالا سیاهپوشان رفته اند و جوان نشسته لب گور و پاهایش را جمع کرده توی بدنش . تابوت خالی گوشه ای افتاده است و دختری آرام از دور می آید و می نشیند کنار جوان و سرش را تکیه می دهد به شانه اش که حالا در میان هق هق گریه ها بالا و پائین می رود . جوان که دختر را احساس می کند دستی می پیچاند دور کمرش و هر دو آرام می لغزند درون چاله جلویشان . پیرزن لچک به سر باز دو دستی می زند توی گلها و آسمان لاجرم می غرد و من چاله را برای خودم عمیق تر می پندارم ، صد پا یا شاید هزار .<br />
باران آرام تر می شود و جز نَمی نمی ماند از آن حجم سنگین که دائم می زد  به پهنه تیره و گلالود گورستان . پیرزن از جا بر می خیزد و به طرف پائین تپه سرازیر می شود . مرد سیاهپوش هم آرام دنبالش از وسعت کوچک تپه به پائین می لغزد . جوان رفته است و تابوتی چوبی با رگه های قهوه ای نموری در انتظار دستهای چند مرد سیاهپوش <br />
می ماند که باز فردا باید این قصه و نفرین ابدی را بازگو کنند . <br />
<br />
<br />
لینک دانلود نسخه <div class="codeblock">
<div class="title">کد: <br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://mehransw.persiangig.com/document/book/nefrin-abadi(www.mehransw.ir).zip</code></div></div>
PDF]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "این باغچه ی لعنتی" نوشته ی امین شیرپور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=29</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:32:12 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=29</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7315924729/in_baqcheye_lanati.jpg" border="0" alt="[تصویر:  in_baqcheye_lanati.jpg]" /><br />
آواز ممتد جیرجیرک ها کم کم میان شرشر بارانی که ساعت ها بود می بارید گم می شد. اما او همان جا روی نمیکتِ روبروی ساختمان نشسته بود. تیر چراغ برق صورت گرفته و کاملاً خیس او، با چشمانی قرمز و پف کرده را به واضح ترین چیزی که در آن خیابان می شد دید مبدل کرده بود. اشک هایش حتی زودتر از بارانی که لابه لای موهای خیسش بود به زمین می خوردند.<br />
▫ ▫ ▫ ▫<br />
       یک ساعت پیش هم توی این کوچه بود. روی همین نیمکت نشسته بود و به چراغی که از ساختمان روشن بود نگاه می کرد. نمی توانست هیچ کاری بکند، فقط گاهی بغضش را بالا می کشید. گاهی هم موهای خیسش را از جلوی چشمانش کنار می زد. بعد هم دست هایش را پشت سرش تکیه گاه می کرد و مدتی همانطور خیره می ماند. در  آن تاریکی می شد روشنی پنجره ی نیمه باز و آن سایه ی تیره و تار دو نفره را توی مردمک چشم هایش دید. میشد حتی رقص پرده با باد را دید. و شاخه گل های داخل لیوان که از پشت پنجره به او زل زده بودند. باران شاید کمکش می کرد، نمی گذاشت صدای خنده و صحبت هایشان را بشنود. چیزی که او می شنید صحبت های چند سال پیششان بود. تا صبح بیدار بودن و خندیدن. توی همین خانه، پشت همین پنجره. حرف هایی که هنوز هم نمی توانست فراموششان کند. بی اختیار خاطره ها را یکی یکی رد می کرد. چه خوب، چه بد، خاطرات چند سال گذشته میان روشنی پنجره از جلوی چشمانش می گذشت.<br />
<br />
       دو ساعت پیش تنها کسی بود که ساعت 4 صبح توی آن کافه ی شبانه روزی نشسته بود. بی اختیار دو قهوه سفارش داد، یکی معمولی برای خودش و یکی هم اسپرسو. همانطوری که زن همیشه می خورد. آرام چند قاشق شکر توی فنجان سفید رنگ ریخت، بعد هم کمی شیر. و شروع کرد به هم زدن. پیشخدمت هم داشت از پشت قهوه جوش او را نگاه می کرد که دست های خیس و سردش را روی فنجان قهوه می گذاشت تا شاید کمی گرم شوند. همانطور که دستش روی فنجان قهوه بود از شیشه ی بخار کرده بیرون را نگاه می کرد. گاهی ماشینی رد می شد و با سرعت افکار او را پشت سر می گذاشت. قهوه کاملاً سرد شده بود اما او اصلاً نفهمیده بود. پیشخدمت که مرد پیر و چاقی بود نزدیک شد و یک حوله به او داد تا خودش را خشک کند. او هم همین کار را کرد. اما بعد از چند ثانیه حوله همانطور توی دستش ماند. تنها از پنجره ی بخار گرفته به بیرون خیره شد و آسفالت خیس خیابان را می دید که انگار قطره قطره باران را می خواست به آسمان پس دهد.<br />
<br />
       سه ساعت پیش توی همین خیابان های خلوت داشت با سرعت رانندگی می کرد. خودش هم نمی دانست کجا می خواهد برود، فقط می چرخید. با خودش حرف می زد و هر چند دقیقه یک بار می کوبید روی فرمان. برف پاک کن ماشین به سرعت باران را کنار می زد. با دست راست فرمان را گرفته بود، با دست چپ گاهی اشک هایش را پاک می کرد، گاهی هم چنگ می زد میان موهایش. کنار یک کافه ماشین را پارک کرد. دست کرد توی جیبش و موبایلش را درآورد. قطره های باران روی عکس دو نفریشان که تصویر زمینه بود می خورد. حال عجیبی داشت، از بی تابی دور خودش می چرخید و سرش را بالا می گرفت؛ تا شاید باران او را از خواب بیدار کند، اما خوابی در کار نبود. نفسش توی هوا تبدیل به بخار می شد و باران این بخار را می شکافت تا به زمین برسد. موبایل را برگرداند داخل جیبش. دستش را روی چشمانش فشار می داد تا تصاویری که همه به سمتش آمده بودند کنار بروند. هرکاری کرد فایده نداشت، تصویر هزاران لبخند او یادش می آمد، تصویر چشمان آرام و زیبای او وقتی که خواب بود.<br />
<br />
       چهار ساعت پیش برعکس همه ی کسانی که در بیمارستان دنبال مریض می گردند دنبال یک پرستار می گشت. یک پرستار که او را می شناخت گفت: "امشب که شیفت او نیست". چند تای دیگر هم همین را گفتند. از سرپرستار که پرسید گفت: " او فقط دو شب اینجاست، شنبه ها و چهارشنبه ها". این حرف ها دیوانه اش می کرد. به او گفته بود شنبه، دوشنبه و چهارشنبه سرکار است. چند هفته پیش بود که گفت شیفت هایش عوض شده اند. با اینکه نمی خواست چیزی را باور کند اما چاره ای نداشت. از بیمارستان خارج شد و با حال بدی که داشت به سمت ماشینش رفت.<br />
<br />
       پنج ساعت پیش توی خانه تنها بود و داشت دنبال سند فروش خانه ی قبلی اش می گشت. تمام وسایل را به هم ریخته بود. از کمد لباس ها گرفته تا کشوی دراورها. میان آن همه وسیله بالاخره مدارک را پیدا کرد. چند هفته پیش چون خودش وقت نداشت برای خانه دنبال مشتری بگردد یا خانه را نشانشان دهد قرار شد خانه را به یک بنگاه بسپارد تا برایشان بفروشد. اما زن نگذاشت، گفت دوست دارد خودش خانه را بفروشد. همین کار را هم کرد. فقط یادش می آمد که خریدار خانه یک مرد جوان بود. پیش خودش فکر کرد شاید جواب سوالش همین باشد، اما نخواست باور کند.<br />
<br />
       شش ساعت پیش نمی دانست خواب است یا بیدار که فهمید زن بلند شده، وقتی داشت لباس می پوشید نگاهش کرد. اما نگاهش مثل همیشه آرام نبود. زن بعد از اینکه لباس پوشید و گفت:"ساعت 6 برمیگردم"، رفت داخل حیاط. دزدکی نگاهش کرد که موبایلش را داخل کیف انداخت، چترش را باز کرد و یک شاخه از گل های باغچه را چید. و رفت. مرد اما خوابش نمی برد، سوال های زیادی به ذهنش هجوم برد که برایشان جوابی نداشت. کم کم از دست خودش هم کلافه شد.<br />
<br />
       هفت ساعت پیش از خواب پرید، نفس نفس می زد. اطرافش را که نگاه کرد فهمید فقط یک کابوس بوده. نفس راحتی کشید. چشم هایش را مالید و به زن نگاه کرد که آرام خوابیده بود. بی سر و صدا رفت توی آشپرخانه، یک لیوان آب خورد و برگشت. ساعت کنار میز 11 را نشان می داد. تازه یک ساعت میشد که خوابیده بودند اما او کابوس دیده بود. هرکاری کرد یادش نیامد چه خوابی دیده. دوباره سعی کرد بخوابد اما نشد. یک ساعت دیگر دوستی شان 2 ساله می شد و این برای او هیجان انگیز بود. حتی کادو هم خریده بود. برای چند لحظه داشت به سقف نگاه می کرد که دید نور کمرنگی آن را روشن کرد. دنبال نور که گشت دید گوشی زن است. چشم هایش را مالید تا بتواند بهتر ببیند. شماره ی خانه قبلی اش بود. با تعجب داشت گوشی را نگاه می کرد. زن تکان خورد و او گوشی را سرجایش گذاشت. سعی کرد آرام دراز بکشد.<br />
▫ ▫ ▫ ▫<br />
<br />
تاریکی هوا کمتر و کمتر شده بود. اما باران همچنان داشت می بارید، مرد آرام و ساکت همانجا بود؛ نه گریه می کرد، نه عصبانی بود، نه حتی به نقطه ای خیره می شد. چند دقیقه ای نگذشت که در خانه باز شد و زن بیرون آمد. چترش را که باز کرد داشت داخل کیفش دنبال دسته کلید می گشت. وقتی مرد را درست روبروی خود دید جا خورد. دستش همانطور داخل کیف ماند. با چشم هایی پر از ترس و تعجب سعی می کرد چیزی برای گفتن پیدا کند. اما مرد اجازه نداد؛ با صدایی تقریباً آرام و خش دار گفت:"کلید". زن بعد از چند ثانیه انگار که تازه شنیده باشد کلید را کف دستش گذاشت. او هم دستش را مشت کرد و برگشت. بدون هیچ حرفی رفت پشت فرمان نشست و دور شد.<br />
<br />
       چند دقیقه ی بعد دوباره وارد همان کافه شد. پیشخدمت با تعجب کنار میز رفت تا سفارشش را بگیرد. فقط یک قهوه سفارش داد. این بار اما تنها مشتری کافه نبود. پیشخدمت قهوه و همراهش یک حوله آورد. مرد حوله را گرفت و صورتش را خشک کرد. بعد هم با دقت خاصی قهوه را سرکشید. این بار نه حواسش به بیرون بود نه حوله توی دستش ماند. صورت حساب را روی میز گذاشت و از کافه بیرون رفت. پیشخدمت تا داخل ماشین با نگاه دنبالش کرد. وقتی رفت فنجان خالی و پول را بردارد دید یک جعبه ی کوچک هم روی میز است. بازش که کرد دید یک حلقه ی ازدواج داخل آن است. هنوز حتی از توی جعبه هم در نیامده بود.<br />
<br />
امین شیرپور- بهمن 1390]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7315924729/in_baqcheye_lanati.jpg" border="0" alt="[تصویر:  in_baqcheye_lanati.jpg]" /><br />
آواز ممتد جیرجیرک ها کم کم میان شرشر بارانی که ساعت ها بود می بارید گم می شد. اما او همان جا روی نمیکتِ روبروی ساختمان نشسته بود. تیر چراغ برق صورت گرفته و کاملاً خیس او، با چشمانی قرمز و پف کرده را به واضح ترین چیزی که در آن خیابان می شد دید مبدل کرده بود. اشک هایش حتی زودتر از بارانی که لابه لای موهای خیسش بود به زمین می خوردند.<br />
▫ ▫ ▫ ▫<br />
       یک ساعت پیش هم توی این کوچه بود. روی همین نیمکت نشسته بود و به چراغی که از ساختمان روشن بود نگاه می کرد. نمی توانست هیچ کاری بکند، فقط گاهی بغضش را بالا می کشید. گاهی هم موهای خیسش را از جلوی چشمانش کنار می زد. بعد هم دست هایش را پشت سرش تکیه گاه می کرد و مدتی همانطور خیره می ماند. در  آن تاریکی می شد روشنی پنجره ی نیمه باز و آن سایه ی تیره و تار دو نفره را توی مردمک چشم هایش دید. میشد حتی رقص پرده با باد را دید. و شاخه گل های داخل لیوان که از پشت پنجره به او زل زده بودند. باران شاید کمکش می کرد، نمی گذاشت صدای خنده و صحبت هایشان را بشنود. چیزی که او می شنید صحبت های چند سال پیششان بود. تا صبح بیدار بودن و خندیدن. توی همین خانه، پشت همین پنجره. حرف هایی که هنوز هم نمی توانست فراموششان کند. بی اختیار خاطره ها را یکی یکی رد می کرد. چه خوب، چه بد، خاطرات چند سال گذشته میان روشنی پنجره از جلوی چشمانش می گذشت.<br />
<br />
       دو ساعت پیش تنها کسی بود که ساعت 4 صبح توی آن کافه ی شبانه روزی نشسته بود. بی اختیار دو قهوه سفارش داد، یکی معمولی برای خودش و یکی هم اسپرسو. همانطوری که زن همیشه می خورد. آرام چند قاشق شکر توی فنجان سفید رنگ ریخت، بعد هم کمی شیر. و شروع کرد به هم زدن. پیشخدمت هم داشت از پشت قهوه جوش او را نگاه می کرد که دست های خیس و سردش را روی فنجان قهوه می گذاشت تا شاید کمی گرم شوند. همانطور که دستش روی فنجان قهوه بود از شیشه ی بخار کرده بیرون را نگاه می کرد. گاهی ماشینی رد می شد و با سرعت افکار او را پشت سر می گذاشت. قهوه کاملاً سرد شده بود اما او اصلاً نفهمیده بود. پیشخدمت که مرد پیر و چاقی بود نزدیک شد و یک حوله به او داد تا خودش را خشک کند. او هم همین کار را کرد. اما بعد از چند ثانیه حوله همانطور توی دستش ماند. تنها از پنجره ی بخار گرفته به بیرون خیره شد و آسفالت خیس خیابان را می دید که انگار قطره قطره باران را می خواست به آسمان پس دهد.<br />
<br />
       سه ساعت پیش توی همین خیابان های خلوت داشت با سرعت رانندگی می کرد. خودش هم نمی دانست کجا می خواهد برود، فقط می چرخید. با خودش حرف می زد و هر چند دقیقه یک بار می کوبید روی فرمان. برف پاک کن ماشین به سرعت باران را کنار می زد. با دست راست فرمان را گرفته بود، با دست چپ گاهی اشک هایش را پاک می کرد، گاهی هم چنگ می زد میان موهایش. کنار یک کافه ماشین را پارک کرد. دست کرد توی جیبش و موبایلش را درآورد. قطره های باران روی عکس دو نفریشان که تصویر زمینه بود می خورد. حال عجیبی داشت، از بی تابی دور خودش می چرخید و سرش را بالا می گرفت؛ تا شاید باران او را از خواب بیدار کند، اما خوابی در کار نبود. نفسش توی هوا تبدیل به بخار می شد و باران این بخار را می شکافت تا به زمین برسد. موبایل را برگرداند داخل جیبش. دستش را روی چشمانش فشار می داد تا تصاویری که همه به سمتش آمده بودند کنار بروند. هرکاری کرد فایده نداشت، تصویر هزاران لبخند او یادش می آمد، تصویر چشمان آرام و زیبای او وقتی که خواب بود.<br />
<br />
       چهار ساعت پیش برعکس همه ی کسانی که در بیمارستان دنبال مریض می گردند دنبال یک پرستار می گشت. یک پرستار که او را می شناخت گفت: "امشب که شیفت او نیست". چند تای دیگر هم همین را گفتند. از سرپرستار که پرسید گفت: " او فقط دو شب اینجاست، شنبه ها و چهارشنبه ها". این حرف ها دیوانه اش می کرد. به او گفته بود شنبه، دوشنبه و چهارشنبه سرکار است. چند هفته پیش بود که گفت شیفت هایش عوض شده اند. با اینکه نمی خواست چیزی را باور کند اما چاره ای نداشت. از بیمارستان خارج شد و با حال بدی که داشت به سمت ماشینش رفت.<br />
<br />
       پنج ساعت پیش توی خانه تنها بود و داشت دنبال سند فروش خانه ی قبلی اش می گشت. تمام وسایل را به هم ریخته بود. از کمد لباس ها گرفته تا کشوی دراورها. میان آن همه وسیله بالاخره مدارک را پیدا کرد. چند هفته پیش چون خودش وقت نداشت برای خانه دنبال مشتری بگردد یا خانه را نشانشان دهد قرار شد خانه را به یک بنگاه بسپارد تا برایشان بفروشد. اما زن نگذاشت، گفت دوست دارد خودش خانه را بفروشد. همین کار را هم کرد. فقط یادش می آمد که خریدار خانه یک مرد جوان بود. پیش خودش فکر کرد شاید جواب سوالش همین باشد، اما نخواست باور کند.<br />
<br />
       شش ساعت پیش نمی دانست خواب است یا بیدار که فهمید زن بلند شده، وقتی داشت لباس می پوشید نگاهش کرد. اما نگاهش مثل همیشه آرام نبود. زن بعد از اینکه لباس پوشید و گفت:"ساعت 6 برمیگردم"، رفت داخل حیاط. دزدکی نگاهش کرد که موبایلش را داخل کیف انداخت، چترش را باز کرد و یک شاخه از گل های باغچه را چید. و رفت. مرد اما خوابش نمی برد، سوال های زیادی به ذهنش هجوم برد که برایشان جوابی نداشت. کم کم از دست خودش هم کلافه شد.<br />
<br />
       هفت ساعت پیش از خواب پرید، نفس نفس می زد. اطرافش را که نگاه کرد فهمید فقط یک کابوس بوده. نفس راحتی کشید. چشم هایش را مالید و به زن نگاه کرد که آرام خوابیده بود. بی سر و صدا رفت توی آشپرخانه، یک لیوان آب خورد و برگشت. ساعت کنار میز 11 را نشان می داد. تازه یک ساعت میشد که خوابیده بودند اما او کابوس دیده بود. هرکاری کرد یادش نیامد چه خوابی دیده. دوباره سعی کرد بخوابد اما نشد. یک ساعت دیگر دوستی شان 2 ساله می شد و این برای او هیجان انگیز بود. حتی کادو هم خریده بود. برای چند لحظه داشت به سقف نگاه می کرد که دید نور کمرنگی آن را روشن کرد. دنبال نور که گشت دید گوشی زن است. چشم هایش را مالید تا بتواند بهتر ببیند. شماره ی خانه قبلی اش بود. با تعجب داشت گوشی را نگاه می کرد. زن تکان خورد و او گوشی را سرجایش گذاشت. سعی کرد آرام دراز بکشد.<br />
▫ ▫ ▫ ▫<br />
<br />
تاریکی هوا کمتر و کمتر شده بود. اما باران همچنان داشت می بارید، مرد آرام و ساکت همانجا بود؛ نه گریه می کرد، نه عصبانی بود، نه حتی به نقطه ای خیره می شد. چند دقیقه ای نگذشت که در خانه باز شد و زن بیرون آمد. چترش را که باز کرد داشت داخل کیفش دنبال دسته کلید می گشت. وقتی مرد را درست روبروی خود دید جا خورد. دستش همانطور داخل کیف ماند. با چشم هایی پر از ترس و تعجب سعی می کرد چیزی برای گفتن پیدا کند. اما مرد اجازه نداد؛ با صدایی تقریباً آرام و خش دار گفت:"کلید". زن بعد از چند ثانیه انگار که تازه شنیده باشد کلید را کف دستش گذاشت. او هم دستش را مشت کرد و برگشت. بدون هیچ حرفی رفت پشت فرمان نشست و دور شد.<br />
<br />
       چند دقیقه ی بعد دوباره وارد همان کافه شد. پیشخدمت با تعجب کنار میز رفت تا سفارشش را بگیرد. فقط یک قهوه سفارش داد. این بار اما تنها مشتری کافه نبود. پیشخدمت قهوه و همراهش یک حوله آورد. مرد حوله را گرفت و صورتش را خشک کرد. بعد هم با دقت خاصی قهوه را سرکشید. این بار نه حواسش به بیرون بود نه حوله توی دستش ماند. صورت حساب را روی میز گذاشت و از کافه بیرون رفت. پیشخدمت تا داخل ماشین با نگاه دنبالش کرد. وقتی رفت فنجان خالی و پول را بردارد دید یک جعبه ی کوچک هم روی میز است. بازش که کرد دید یک حلقه ی ازدواج داخل آن است. هنوز حتی از توی جعبه هم در نیامده بود.<br />
<br />
امین شیرپور- بهمن 1390]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "بازپس" نوشته ی ویدا شفاف]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=28</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:30:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=28</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7310239779/baz_pas.jpg" border="0" alt="[تصویر:  baz_pas.jpg]" /><br />
باز صدای ناله های خاله جان خواب از چشم همه گرفته است، پوستش آنقدر زرد شده كه انگار زردچوبه آب كرده زده به صورتش. زردی به سفیدی چشمانش هم رسیده است. می گویند یرقان گرفته، واگیردارد. شانه كه به موهایش می كشد تارهای سفید لابه لای موهایش سن او را بیشتر از چهل سال نشان می دهد.<br />
صبح زود كه روی پشت بام ها و نوك برگ درخت های بلند با آفتاب كم رنگی براق می شود هاجر چادر خاله جان را روی سر انداخته و از خانه می زند بیرون، برای گرفتن چند تا نان به نانوایی آن طرف رودخانه. هوای آن وقت صبح پر از بوی رودخانه و ماهی است. از نان های تلنبار شده روی میز چوبی بخار به بالا كشیده است.<br />
ننه كه بیشتر از هشتاد برف را گذرانده با قامتی كمانی و موهایی حنایی رنگ كه از زیر روسری سفید و چادر گلدارش بیرون زده با صدای لخ لخ دم پایی هایش سكوت فضای صبح را می شكند. هاجر خم می شود تا صورتش را ببیند و از او داروی گیاهی كه بشود بیماری خاله جان را مداوا كرد می خواهد، ننه با دستی كه خوب به فرمانش نیست عصا و با دست دیگرش نان ها و چادرش را نگه داشته و با هم به خانه می روند. برای ورود به خانه باید از چند پله سنگی پایین بروی، پله آخر چسبیده به دالانی كم عرض كه در تاریكی رقیقی فرو رفته و بوی چیز قاطی است، بوی نم، بوی جوشانده، بوی زهم ماهی. درتاریكی و سكوت آن فضای كهنه نور كم رنگی از انتهای دالان از یك پنجره به درون پاشیده و چیزها به سختی دیده می شوند. هنوز دالان تمام نشده در سمت راست اتاقی دیده می شود كه فضای آنجا تاریك تر از بیرون است. از راهرو كه میزنی بیرون چادر دیواری كوچكی است كه به حیاط خلوت شباهت دارد، در گوشه چار دیواری مستراح دهان باز كرده. هاجر از بوی تند ادرار چهره اش در هم رفته با پر روسری اش دماغش را می گیرد. ننه با پای عصا كلید برق را فشار می دهد. در روشنایی اتاق ظرف شیشه ای که روی دولابچه ای كشو دار است تا نیمه آب دارد و بچه ماهی هایی در آن هستند كه اندازه شان از دو بند انگشت بیشتر نیست و حركاتشان را در آن فضای محدود تكرار می كنند. طاقچه پر از ظرف های كوچک و بزرگ دارو است. از كاسه جوشانده گرفته تا گل گاو زبان، عناب و سركه كهنه و ...<br />
هاجر از دیدن عنكبوتی كه با تار خود از سقف تیر چوبی جلوی چشمش آویزان می شود خشكش می زند که با صدای نیم نفس ننه می نشیند روی گلیم پاره ای كه بوی نا می دهد.<br />
حالا كه ننه نشسته هاجر همه اجزای صورتش، گوشه چشم ها، لب ها، حتی نوك بینیش را كه پایین ریخته و چشمان كوچكش را هم سرمه كشیده می بیند و می پرسد : ننه جان این همه داروی گیاهی رو از كجا آوردی؟ این... این ماهی ها ؟ ننه با صدایی مثل مچاله كردن كاغذ می گوید: "نصف عمرم رو صرف جمع و خشك كردن گیاهان دارویی كردم  و بچه ماهی ها رو از همین رودخانه گرفتم" و بعد بلند می شود و می رود سر ظرف ماهی ها و چند تا از آن ها را با توری گرفته و داخل كیسه پلاستیكی با كمی آب می ریزد و به هاجر می دهد و با همان صدای خش دار و لرزان می گوید: "پنج تا! فهمیدی ؟... پنج تا از بچه ماهی ها را بنداز تو گلوی خاله جانت تا حالش خوب شود."<br />
- اما ننه اینا بچه ماهی اند، خیلی كوچکند.<br />
و ننه انگار منتظر دوتا گوش است كه با حرف هایش خودش را از دست غم سنگینی رها كند. با نگاهی عمیق و با حسرت به ماهی های دوبند انگشتی و به تور ماهی گیری كه از میخ روی دیوار آویزان است خیره می شود، اشك در چشمانش جمع می شود و صورتش را خیس می كند.<br />
با پشت دست چروكیده اش آن ها را از صورتش پاك كرده و آهی از ته دل می كشد. با اینكه هاجر با ننه فاصله سنی زیادی دارد اما با او همدلی می كند و غم تنهایی عمیقی را درنگاهش می بیند.<br />
- همه چی داشتم. همه چی! شوهرم ، پسرم ، خونه ... زندگی ...! اما رودخانه ...<br />
و با گریه ادامه می دهد ...<br />
          اون شب ، اون شب لعنتی آب خیلی بالا اومده بود. افتاده بود به تلاطم، از تكه های آبش بیرون می اومد و دوباره بر میشگت به رودخانه، كه انگار دستی از توی آب اون دو تا رو از كنار رودخانه از جا كند و با خود برد. من دست پاچه شده بودم. جیغ می كشیدم. اما نه آب نه شوهر نه پسر و نه هیچ كس دیگه صدام رو نشنید. انگار صدام داخل صدای آب گم شد. ترسیده بودم. اونا مثل پر كاه تو چنگ آب بودند و بعد دوباره و بی رحمانه اون آب زیاد خودش رو به خونه ام رسوند و همه زار و زند گیم را شست و با خودش برد. و هنوز كه هنوزه به راه خود میره و همیشه وجود بچه هاشو به رخ من می كشه.<br />
هاجر با كیسه ماهی و نان ها زیربغلش از خانه ننه پا كشیده بیرون.<br />
آن مقدار آفتاب یك ساعت پیش پشت چند تكه ابر كبود قایم شده. باد ملایمی لبه چادرش را تكان می دهد و دسته ای ازموهایش را روی پیشانیش می ریزد. باد آرام پاییزی با سرشاخه های بید بازی می كند. چند بار كیسه ماهی ها را به طرف رودخانه كج كرده كه آن ها را به آب برگرداند اما باز به یاد خاله جان می افتد و منصرف می شود. با تعجب به بالا آمدن آب رودخانه در آن وقت سال نگاه كرده و ماهی های كوچك و بزرگ به تفی كه داخل آب می اندازد نزدیك شده و بعد یكهو درمی روند. با خود می گوید: اگرماهی ها تف را بخورند و مریض شوند رودخانه مرا هم نفرین می كند! انگار تصویر كودكیش را داخل آب می بیند صورتش با بالا آمدن و پایین رفتن آب تغییرشكل می دهد. رو به آسمان می كند كه یكی دو تا و چند قطره باران روی صورتش می چكد و بیشتر و بیشترمی شود.<br />
ماهی ها و بچه ماهی ها با بالا آمدن آب خود را بالا كشیده و به حباب های باران توك می زنند و پسرك ماهیگیر كه بچه ماهی های دو بند انگشتی را زنده زنده می گیرد.<br />
هوای اتاق آنقدرسرد نیست اما خاله جان دارد می لرزد. هاجرصدایش می زند. هرم داغی نفسش به صورتش می زند. گونه و گردنش انگار دارد می سوزد. تنش گٌله آتش شده است. یك ماهی می شود روی جا خوابیده و ناله می كند. هاجر دركیسه ماهی ها را باز كرده و خاله جان را صدا می زند.<br />
- خاله جان عزیزم آروم باش و بذار این بچه ماهی ها را بندازم تو دهنت !<br />
ولی او با غیض نگاهش می كند... نگاهش می كند و بعد سرمی خورد زیر لحاف و نفس های صدا دار می كشد. مادرلای لنگه های در اتاق را بازكرده. داخل می شود و از آب كتری درحال جوش روی قوری می گیرد. خاله جان چای خیلی دوست دارد. هاجر لحاف را از روی او پس می زند و خاله جان را بغل گرفته و از جا می كشد بیرون تا با چای ماهی ها را به او بخوراند.<br />
استكان چای را جلوی دهانش می گیرد؛ تا دهان باز می كند دو تا ماهی و بعد دو تای دیگر و كمی چای و بعد یكی دیگر از بچه ماهی ها را می اندازد داخل دهانش. تا می خواهد آنها را مزه مزه كند بچه ماهی های دو بند انگشتی سرمی خورند ته حلقش. لبه استكان را مك می زند. برخورد دندان های جلو آمده اش با لبه استكان تق صدا می دهد. چای را  خورده و لبان پوسته پوسته اش جان تازه ای می گیرد. قطره های درشت باران با شدت و رگباری می بارد كه وقتی اینطوری می بارد سیل راه می افتد. هاجر از شیشه ی بخار گرفته بیرون را نگاه می كند. آب روی كف حیاط راه افتاده است.<br />
بوی نخود پخته آبگوشت مادر فضای خانه را پركرده كه با بوی چای دم كشیده قاطی می شود. قامت پدر در چارچوب در جای می گیرد. سیاهی شب او را از پشت در خود گرفته و موهای حلقه ای اش زیر باران خیس و صاف شده ریخته دور سرش و پاچه شلوارش كه تا زانو خیس شده ، رنگ تیره اش گِل های چسبیده به آن را مشخص می كند. از وضعیت طغیان رودخانه شكایت می كند و صدایش برشی است بر صدای باران :<br />
مگر خدا به فریادمون برسه، باد افتاده زیر طاق پل و صدا می ده - ترس را به جان آدم می ریزه. بوی تلخ شاخه های جدا شده ی درختان با بوی زهم ماهی دماغ رو می خارونه.<br />
و می گوید : باید نماز آیات خواند و خودش وضوع گرفته و شروع به خواندن می كند : الله اكبر... از آهنگ صدایش آدم بیدار می شود و بعد 5 بار به ركوع می رود.<br />
سر و صدای مردم از كوچه پشت خانه شنیده می شود. تب خاله جان بالا رفته، رگ ضخیم گردنش تند تند بالا و پایین می رود. مادر زیر لب با دعا و گریه نفرین هم می كند. الهی خیر نبینه اونكه بچه ماهیارو از رودخونه می گیره و به خورد مردم میده – دنیا دار مكافاته، الهی به قربون حكمتت كه خودت جزاشونو میدی - صدای لرزانش دراشك هایش حل می شود.<br />
بخار كتری روی چراغ از لوله جدا شده درفضا محو می شود. انگار صدای مادر وجدان همه است كه شكل گرفته و در فضای در بسته اتاق طنین انداخته و همه را می لرزاند.<br />
صدای برخورد سیلاب به پشت دیوار خانه به تركیدن بمب می ماند كه صدای جیغ و فریاد مردم را در خود می گیرد. خاله جان تنه اش را از جا می كشد بیرون. داغی تنش مثل لوله چراغ شده هذیان می گوید: "اومده بچه هاشو پس بگیره ".<br />
خانه می لرزد و قوری چای از روی كتری می افتد روی فرش و چای آن به صورت خاله جان پاشیده كه فریادش به هوا می رود. آب كتری همچنان می جوشد، صدای فریاد مردم با صدای طغیان آب یكی شده و لپرهای آب داغ از كتری به بیرون می پرد. بوی آب، بوی سیل، حتی از شكاف های ریز دیوار و از درخانه به داخل خزیده و دماغ را پر می كند. فضای نصفه شب مثل بختك بر روی رودخانه افتاده و آن را آرام می كند. زردی صورت خاله جان در تاول ها و سیب زمینی رنده شده گم می شود. ازهمان اول شب فكر حرف های ننه، فضای خانه اش و سرنوشت بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل كنه چسبیده به ذهن هاجر.<br />
هنوز سپیده سر نزده با شتاب رختخواب را رها كرده و از پنجره حیاط را نگاه می كند. اثری از آب های كف حیاط نیست. هوا تاریك روشن شده، كمی صبر می كند تا تیغه های نور خورشید از لا به لای شاخه های درختان به داخل حیاط بتابد. چادر را روی سر انداخته از خانه می زند بیرون. خنكی آب رودخانه لرزه به تنش می اندازد. دندان هایش را روی هم فشرده وهوا را از لای آن ها به داخل دهانش می كشاند.<br />
جلوی خانه ی ننه گوسفندی مرده بجا مانده، انگار نذر قربانی كرده اند اما نه خون دارد و نه بریدگی. هوای مرطوب خانه ننه پر از بوی كاه گل خیس خورده است. دیدن ننه در رختخواب چرك و آشفته با آن اندام خمیده و پاهای كوتاهش مثل علامت سوال شده و دندان های زرد و یك درمیانش چندش آور... نگاه مرده اش مثل وزغ به دیوار میخ شده است. لباس خیس و از در و دیوار خانه آب می چكد. ظرف ماهی ها از روی دولابچه روی گلیم پاره ی كف اتاق افتاده و بچه ماهی های دو بند انگشتی همه جا پخش و پلا هستند و از دهان باز و حالت لب های آن ها می شود فهمید كه ساعت ها برای  آب له له زده و آب ... آب را تكرار كرده اند. كتری خالی را از زمین برداشته و روی طاقچه می گذارد. عنكبوت ها تار خود را جمع كرده، مثل آدامس جویده شده به سقف اتاق چسبیده و شاهد صامت این ماجرایند. هاجر همه این ها را در خانه ننه جا می گذارد. تمام محله را انگار سر و ته كرده اند. فرش ها و زیلوها را از پشت بام ها آویزان كرده و لباس ها و رختخواب ها كه آب از آنها می چكد روی طارمی ها جلوی آفتاب پهن شده اند. جلوی هرخانه مثل كندوی زنبورها فقط وز و وز هست و زنجموره و گریه. كیسه های آرد خمیر شده را نانوا بیرون از دكان گذاشته و با چهره ای مثل آدم های عزادار در كنار آن ها ماتم زده.<br />
هاجر بیشتر از ده بار  در گل و شل لیز می خورد تا به خانه برود. رودخانه آرام شده، انگار آبش را كشیده اند. به راه خود ادامه داده و بی صدا انگار بی گناه.<br />
آفتاب كم جان پاییزی كف حیاط پهن است. خاله جان حالش خوب شده آبی دویده زیر پوستش و به گونه هایش رنگی آمده. خوب حرف می زند اما شیرین عقل شده یا زیادی حرف می زند یا زیادی می خندد. چادركوتاهی سر می كند و گدا مانند سرك می كشد به خانه همسایه ها و به آن ها می گوید: شما هم دیدید كه بچه های رودخانه را به خوردم دادند؟ رودخانه هم آبش را تف كرد به زار و زندگی مردم! حالا خوب شد ؟<br />
شكم خاله جان یك هفته پس از خوردن بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل خمیر ور آمده، كم حرف می زند، نشسته زانوهایش را بغل می گیرد و بی بهانه گریه و بی علت غرغر می كند كه یكهو از جایش بلند شده بنا می كند به دویدن. از خانه بیرون می زند به طرف رودخانه، روی پل ایستاده و از روی نرده مثل لباس روی بند از كمر به طرف رودخانه خم می شود و با دهان باز عق زده و هر چه در دل و روده اش است به داخل رودخانه می ریزد .<br />
ویدا شفاف – بهمن 1380]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7310239779/baz_pas.jpg" border="0" alt="[تصویر:  baz_pas.jpg]" /><br />
باز صدای ناله های خاله جان خواب از چشم همه گرفته است، پوستش آنقدر زرد شده كه انگار زردچوبه آب كرده زده به صورتش. زردی به سفیدی چشمانش هم رسیده است. می گویند یرقان گرفته، واگیردارد. شانه كه به موهایش می كشد تارهای سفید لابه لای موهایش سن او را بیشتر از چهل سال نشان می دهد.<br />
صبح زود كه روی پشت بام ها و نوك برگ درخت های بلند با آفتاب كم رنگی براق می شود هاجر چادر خاله جان را روی سر انداخته و از خانه می زند بیرون، برای گرفتن چند تا نان به نانوایی آن طرف رودخانه. هوای آن وقت صبح پر از بوی رودخانه و ماهی است. از نان های تلنبار شده روی میز چوبی بخار به بالا كشیده است.<br />
ننه كه بیشتر از هشتاد برف را گذرانده با قامتی كمانی و موهایی حنایی رنگ كه از زیر روسری سفید و چادر گلدارش بیرون زده با صدای لخ لخ دم پایی هایش سكوت فضای صبح را می شكند. هاجر خم می شود تا صورتش را ببیند و از او داروی گیاهی كه بشود بیماری خاله جان را مداوا كرد می خواهد، ننه با دستی كه خوب به فرمانش نیست عصا و با دست دیگرش نان ها و چادرش را نگه داشته و با هم به خانه می روند. برای ورود به خانه باید از چند پله سنگی پایین بروی، پله آخر چسبیده به دالانی كم عرض كه در تاریكی رقیقی فرو رفته و بوی چیز قاطی است، بوی نم، بوی جوشانده، بوی زهم ماهی. درتاریكی و سكوت آن فضای كهنه نور كم رنگی از انتهای دالان از یك پنجره به درون پاشیده و چیزها به سختی دیده می شوند. هنوز دالان تمام نشده در سمت راست اتاقی دیده می شود كه فضای آنجا تاریك تر از بیرون است. از راهرو كه میزنی بیرون چادر دیواری كوچكی است كه به حیاط خلوت شباهت دارد، در گوشه چار دیواری مستراح دهان باز كرده. هاجر از بوی تند ادرار چهره اش در هم رفته با پر روسری اش دماغش را می گیرد. ننه با پای عصا كلید برق را فشار می دهد. در روشنایی اتاق ظرف شیشه ای که روی دولابچه ای كشو دار است تا نیمه آب دارد و بچه ماهی هایی در آن هستند كه اندازه شان از دو بند انگشت بیشتر نیست و حركاتشان را در آن فضای محدود تكرار می كنند. طاقچه پر از ظرف های كوچک و بزرگ دارو است. از كاسه جوشانده گرفته تا گل گاو زبان، عناب و سركه كهنه و ...<br />
هاجر از دیدن عنكبوتی كه با تار خود از سقف تیر چوبی جلوی چشمش آویزان می شود خشكش می زند که با صدای نیم نفس ننه می نشیند روی گلیم پاره ای كه بوی نا می دهد.<br />
حالا كه ننه نشسته هاجر همه اجزای صورتش، گوشه چشم ها، لب ها، حتی نوك بینیش را كه پایین ریخته و چشمان كوچكش را هم سرمه كشیده می بیند و می پرسد : ننه جان این همه داروی گیاهی رو از كجا آوردی؟ این... این ماهی ها ؟ ننه با صدایی مثل مچاله كردن كاغذ می گوید: "نصف عمرم رو صرف جمع و خشك كردن گیاهان دارویی كردم  و بچه ماهی ها رو از همین رودخانه گرفتم" و بعد بلند می شود و می رود سر ظرف ماهی ها و چند تا از آن ها را با توری گرفته و داخل كیسه پلاستیكی با كمی آب می ریزد و به هاجر می دهد و با همان صدای خش دار و لرزان می گوید: "پنج تا! فهمیدی ؟... پنج تا از بچه ماهی ها را بنداز تو گلوی خاله جانت تا حالش خوب شود."<br />
- اما ننه اینا بچه ماهی اند، خیلی كوچکند.<br />
و ننه انگار منتظر دوتا گوش است كه با حرف هایش خودش را از دست غم سنگینی رها كند. با نگاهی عمیق و با حسرت به ماهی های دوبند انگشتی و به تور ماهی گیری كه از میخ روی دیوار آویزان است خیره می شود، اشك در چشمانش جمع می شود و صورتش را خیس می كند.<br />
با پشت دست چروكیده اش آن ها را از صورتش پاك كرده و آهی از ته دل می كشد. با اینكه هاجر با ننه فاصله سنی زیادی دارد اما با او همدلی می كند و غم تنهایی عمیقی را درنگاهش می بیند.<br />
- همه چی داشتم. همه چی! شوهرم ، پسرم ، خونه ... زندگی ...! اما رودخانه ...<br />
و با گریه ادامه می دهد ...<br />
          اون شب ، اون شب لعنتی آب خیلی بالا اومده بود. افتاده بود به تلاطم، از تكه های آبش بیرون می اومد و دوباره بر میشگت به رودخانه، كه انگار دستی از توی آب اون دو تا رو از كنار رودخانه از جا كند و با خود برد. من دست پاچه شده بودم. جیغ می كشیدم. اما نه آب نه شوهر نه پسر و نه هیچ كس دیگه صدام رو نشنید. انگار صدام داخل صدای آب گم شد. ترسیده بودم. اونا مثل پر كاه تو چنگ آب بودند و بعد دوباره و بی رحمانه اون آب زیاد خودش رو به خونه ام رسوند و همه زار و زند گیم را شست و با خودش برد. و هنوز كه هنوزه به راه خود میره و همیشه وجود بچه هاشو به رخ من می كشه.<br />
هاجر با كیسه ماهی و نان ها زیربغلش از خانه ننه پا كشیده بیرون.<br />
آن مقدار آفتاب یك ساعت پیش پشت چند تكه ابر كبود قایم شده. باد ملایمی لبه چادرش را تكان می دهد و دسته ای ازموهایش را روی پیشانیش می ریزد. باد آرام پاییزی با سرشاخه های بید بازی می كند. چند بار كیسه ماهی ها را به طرف رودخانه كج كرده كه آن ها را به آب برگرداند اما باز به یاد خاله جان می افتد و منصرف می شود. با تعجب به بالا آمدن آب رودخانه در آن وقت سال نگاه كرده و ماهی های كوچك و بزرگ به تفی كه داخل آب می اندازد نزدیك شده و بعد یكهو درمی روند. با خود می گوید: اگرماهی ها تف را بخورند و مریض شوند رودخانه مرا هم نفرین می كند! انگار تصویر كودكیش را داخل آب می بیند صورتش با بالا آمدن و پایین رفتن آب تغییرشكل می دهد. رو به آسمان می كند كه یكی دو تا و چند قطره باران روی صورتش می چكد و بیشتر و بیشترمی شود.<br />
ماهی ها و بچه ماهی ها با بالا آمدن آب خود را بالا كشیده و به حباب های باران توك می زنند و پسرك ماهیگیر كه بچه ماهی های دو بند انگشتی را زنده زنده می گیرد.<br />
هوای اتاق آنقدرسرد نیست اما خاله جان دارد می لرزد. هاجرصدایش می زند. هرم داغی نفسش به صورتش می زند. گونه و گردنش انگار دارد می سوزد. تنش گٌله آتش شده است. یك ماهی می شود روی جا خوابیده و ناله می كند. هاجر دركیسه ماهی ها را باز كرده و خاله جان را صدا می زند.<br />
- خاله جان عزیزم آروم باش و بذار این بچه ماهی ها را بندازم تو دهنت !<br />
ولی او با غیض نگاهش می كند... نگاهش می كند و بعد سرمی خورد زیر لحاف و نفس های صدا دار می كشد. مادرلای لنگه های در اتاق را بازكرده. داخل می شود و از آب كتری درحال جوش روی قوری می گیرد. خاله جان چای خیلی دوست دارد. هاجر لحاف را از روی او پس می زند و خاله جان را بغل گرفته و از جا می كشد بیرون تا با چای ماهی ها را به او بخوراند.<br />
استكان چای را جلوی دهانش می گیرد؛ تا دهان باز می كند دو تا ماهی و بعد دو تای دیگر و كمی چای و بعد یكی دیگر از بچه ماهی ها را می اندازد داخل دهانش. تا می خواهد آنها را مزه مزه كند بچه ماهی های دو بند انگشتی سرمی خورند ته حلقش. لبه استكان را مك می زند. برخورد دندان های جلو آمده اش با لبه استكان تق صدا می دهد. چای را  خورده و لبان پوسته پوسته اش جان تازه ای می گیرد. قطره های درشت باران با شدت و رگباری می بارد كه وقتی اینطوری می بارد سیل راه می افتد. هاجر از شیشه ی بخار گرفته بیرون را نگاه می كند. آب روی كف حیاط راه افتاده است.<br />
بوی نخود پخته آبگوشت مادر فضای خانه را پركرده كه با بوی چای دم كشیده قاطی می شود. قامت پدر در چارچوب در جای می گیرد. سیاهی شب او را از پشت در خود گرفته و موهای حلقه ای اش زیر باران خیس و صاف شده ریخته دور سرش و پاچه شلوارش كه تا زانو خیس شده ، رنگ تیره اش گِل های چسبیده به آن را مشخص می كند. از وضعیت طغیان رودخانه شكایت می كند و صدایش برشی است بر صدای باران :<br />
مگر خدا به فریادمون برسه، باد افتاده زیر طاق پل و صدا می ده - ترس را به جان آدم می ریزه. بوی تلخ شاخه های جدا شده ی درختان با بوی زهم ماهی دماغ رو می خارونه.<br />
و می گوید : باید نماز آیات خواند و خودش وضوع گرفته و شروع به خواندن می كند : الله اكبر... از آهنگ صدایش آدم بیدار می شود و بعد 5 بار به ركوع می رود.<br />
سر و صدای مردم از كوچه پشت خانه شنیده می شود. تب خاله جان بالا رفته، رگ ضخیم گردنش تند تند بالا و پایین می رود. مادر زیر لب با دعا و گریه نفرین هم می كند. الهی خیر نبینه اونكه بچه ماهیارو از رودخونه می گیره و به خورد مردم میده – دنیا دار مكافاته، الهی به قربون حكمتت كه خودت جزاشونو میدی - صدای لرزانش دراشك هایش حل می شود.<br />
بخار كتری روی چراغ از لوله جدا شده درفضا محو می شود. انگار صدای مادر وجدان همه است كه شكل گرفته و در فضای در بسته اتاق طنین انداخته و همه را می لرزاند.<br />
صدای برخورد سیلاب به پشت دیوار خانه به تركیدن بمب می ماند كه صدای جیغ و فریاد مردم را در خود می گیرد. خاله جان تنه اش را از جا می كشد بیرون. داغی تنش مثل لوله چراغ شده هذیان می گوید: "اومده بچه هاشو پس بگیره ".<br />
خانه می لرزد و قوری چای از روی كتری می افتد روی فرش و چای آن به صورت خاله جان پاشیده كه فریادش به هوا می رود. آب كتری همچنان می جوشد، صدای فریاد مردم با صدای طغیان آب یكی شده و لپرهای آب داغ از كتری به بیرون می پرد. بوی آب، بوی سیل، حتی از شكاف های ریز دیوار و از درخانه به داخل خزیده و دماغ را پر می كند. فضای نصفه شب مثل بختك بر روی رودخانه افتاده و آن را آرام می كند. زردی صورت خاله جان در تاول ها و سیب زمینی رنده شده گم می شود. ازهمان اول شب فكر حرف های ننه، فضای خانه اش و سرنوشت بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل كنه چسبیده به ذهن هاجر.<br />
هنوز سپیده سر نزده با شتاب رختخواب را رها كرده و از پنجره حیاط را نگاه می كند. اثری از آب های كف حیاط نیست. هوا تاریك روشن شده، كمی صبر می كند تا تیغه های نور خورشید از لا به لای شاخه های درختان به داخل حیاط بتابد. چادر را روی سر انداخته از خانه می زند بیرون. خنكی آب رودخانه لرزه به تنش می اندازد. دندان هایش را روی هم فشرده وهوا را از لای آن ها به داخل دهانش می كشاند.<br />
جلوی خانه ی ننه گوسفندی مرده بجا مانده، انگار نذر قربانی كرده اند اما نه خون دارد و نه بریدگی. هوای مرطوب خانه ننه پر از بوی كاه گل خیس خورده است. دیدن ننه در رختخواب چرك و آشفته با آن اندام خمیده و پاهای كوتاهش مثل علامت سوال شده و دندان های زرد و یك درمیانش چندش آور... نگاه مرده اش مثل وزغ به دیوار میخ شده است. لباس خیس و از در و دیوار خانه آب می چكد. ظرف ماهی ها از روی دولابچه روی گلیم پاره ی كف اتاق افتاده و بچه ماهی های دو بند انگشتی همه جا پخش و پلا هستند و از دهان باز و حالت لب های آن ها می شود فهمید كه ساعت ها برای  آب له له زده و آب ... آب را تكرار كرده اند. كتری خالی را از زمین برداشته و روی طاقچه می گذارد. عنكبوت ها تار خود را جمع كرده، مثل آدامس جویده شده به سقف اتاق چسبیده و شاهد صامت این ماجرایند. هاجر همه این ها را در خانه ننه جا می گذارد. تمام محله را انگار سر و ته كرده اند. فرش ها و زیلوها را از پشت بام ها آویزان كرده و لباس ها و رختخواب ها كه آب از آنها می چكد روی طارمی ها جلوی آفتاب پهن شده اند. جلوی هرخانه مثل كندوی زنبورها فقط وز و وز هست و زنجموره و گریه. كیسه های آرد خمیر شده را نانوا بیرون از دكان گذاشته و با چهره ای مثل آدم های عزادار در كنار آن ها ماتم زده.<br />
هاجر بیشتر از ده بار  در گل و شل لیز می خورد تا به خانه برود. رودخانه آرام شده، انگار آبش را كشیده اند. به راه خود ادامه داده و بی صدا انگار بی گناه.<br />
آفتاب كم جان پاییزی كف حیاط پهن است. خاله جان حالش خوب شده آبی دویده زیر پوستش و به گونه هایش رنگی آمده. خوب حرف می زند اما شیرین عقل شده یا زیادی حرف می زند یا زیادی می خندد. چادركوتاهی سر می كند و گدا مانند سرك می كشد به خانه همسایه ها و به آن ها می گوید: شما هم دیدید كه بچه های رودخانه را به خوردم دادند؟ رودخانه هم آبش را تف كرد به زار و زندگی مردم! حالا خوب شد ؟<br />
شكم خاله جان یك هفته پس از خوردن بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل خمیر ور آمده، كم حرف می زند، نشسته زانوهایش را بغل می گیرد و بی بهانه گریه و بی علت غرغر می كند كه یكهو از جایش بلند شده بنا می كند به دویدن. از خانه بیرون می زند به طرف رودخانه، روی پل ایستاده و از روی نرده مثل لباس روی بند از كمر به طرف رودخانه خم می شود و با دهان باز عق زده و هر چه در دل و روده اش است به داخل رودخانه می ریزد .<br />
ویدا شفاف – بهمن 1380]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "دار ابریشم" نوشته ی نرگس سپه وند]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=27</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:29:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=27</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7299856555/dare_abrisham.jpg" border="0" alt="[تصویر:  dare_abrisham.jpg]" /><br />
به محض ورودم از در، همهمه بی سابقه و البته به نظر خودم بیجایی میان کارگاه پیچید. چون خودم صحنه را از میدان شهر دیدم. چیزی نشده بود، یك مرده را دوباره وارد گور می كردن. داشتن دار می بستن، دور میدان. مردم مثل مور و ملخ ریخته ان دور میدان و همهمه فضا را پر کرده. رضا را از ماشین پیاده می کنن و با باتون به مردم می زنن تا راهو باز کنن. برادرهای عارف با لباس سیاه کنار دار ایستاده ان. ابریشم هم روسری و پالتوی سیاه پوشیده و به یکی از ستون ها تکیه داده. برادر بزرگتر داره طنابو می گیره، شعله انتقام از چشمهاش زبانه می کشه. رضا را آوردند به جایگاه، چشم هاشو بستن. برادر بزرگتر به رضا نزدیک می شه. رضا میخواد که چشماش رو  باز کنند. نمی دونم منو توی جمعیت میبینه یا نه. اما  سری می چرخونه و به پای ستون خیره میشه. زود چند قدم عقب می روم و خودم را از سیل جمعیت می کشم بیرون. ابریشم هم از ستون فاصله می گیره، این طوری بم نگاه نکن. تو از من انتقام نگرفتی، رضا مال من هم نبود. از اون روز هر بار که می بینمت به این فکر می کنم که تو خودت از کارگاه گذاشتی رفتی و اونوقت همه میگن که من اخراجت کردم.هرگز فکر نمی کردم اینقد بی انصاف باشه. نگاش کن! یه تار طلایی چسبیده پشت یقش، معلومه دیشبم پای دار بوده. بالاخره که چی! اون قالیچه رو مزاری رو هم تموم می کنی و می بری میندازی رو قبر عارف و باورت میشه که همه چیز تموم شده. بعدشم میای فیروزه رو  واسطه می کنی و بر می گردی کارگاه. من هم قبول می کنم، این قانون دخترای کارگاهه.<br />
چشم ها به من خیره شده و همگی شانه ها را از زلف دارهای قالی كنار گذاشته، ماجراجویانه نیم خیز نیم خیز گرد هم جمع می شوند و تقریباً با پنج لهجه مختلف این جمله را زمزمه می كنند.<br />
- امروز رضا اعدام شد!<br />
- خب خدا رحمتش كنه. بفرمایین.<br />
مثل اینكه همگی از سردی طبع من متعجب شدند، شاید هم ناراحت. لااقل از حالت چشم هایشان می توانستم حدس بزنم چه می گویند:<br />
- بی احساس، جدی، مرموز، و...<br />
- اون زن سنگدلیه.<br />
- لا اقل به عنوان یه همكار هم واسش ناراحت نمی شه؟ حالا اون به درك كه...<br />
- شاید هم ناراحته، به روی خودش نمی آره!<br />
- آدم عجیبیه.<br />
به هر حال بی اعتنا به همه نگاه ها و شبه ها، كیف و پالتویم را به جا لباسی كارگاه آویزان می کنم و یك لحظه چشمانم را می بندم، رضای بیچاره چقدر وحشتناك شده بود، كف از دهانش می آمد تا گردن هم کبود شده بود. مثل همیشه سریعاً یك قلم خوش دست و دفترچه رج نویسی از قفسه ها برمی دارم تا پشت دار قالی خودمان، من و فیروزه و رضای معدوم بنشینم. به نظر من سركارگر باید وظیفه شناس باشد. البته اعتراف می كنم دلم نیامد فورا از چله ها عبور كنم و دنباله ها را مثل زمانی كه سبزی پاك می كردم، قیچی كنم. نه به خاطر رضا، بیشتر به خاطر نقش رضا. دستم تنه ناكامل قالیچه تازه بافته شده را لمس می کند، هنوز دو تا از رج های حاشیه ای كه دنباله اسلیمی نقش لاله های صورتی بود اتمام نیافته. رضا در نقش زدن با ابریشم بی نظیر بود. اما گویا امروز، دو رج آخرش سهم من شده.<br />
كارگاه ما مختلط بود. سمت خودم ردیف دختران و پشت سرمان میز و قفسه ها وسبد و گونی گلوله های رنگارنگ پشمی و ابریشمی،دف...سوك...دار و تخته... و آن طرف ردیف پسرها كه با آن دستان هنرمندانه قالیچه هایی به مثال باغچه محلات، جلد قرآن و دیباچه های فارسی رقم می زدند. البته رضا از همه نقاش تر بود. گاه كه از خستگی كار تقریباً شش ساعته، سرم را به عقب می چرخاندم، نگاهم به تابلوی رضا می افتاد. معمولاً گوشه دار می نشست. شاید چون می خواست نزدیك ابریشم باشد. خوب می شد منظره نقاشیش را دید زد. قشنگ بود. نه این كافی نیست، طبیعی بود خیلی طبیعی. كم مانده بود، هوس بوییدن عطر گل های محلات به سرم بزند و گاه هم از برگ های سبز زمینه و نقوش كناری ترنج، یاد درختان پرتقال خودمان می افتادم كه برگهایشان بوی خرمی می داد.<br />
یكی از دو رج تمام شد. باید كمی ملاحظه كنم. صبر كن ببینم، فرقی ندارد. درست هم سطح هم سطح، انگار كه از اول خودم آن را بافته باشم. بی خیال، می روم سراغ رج و نقش های انتهایی زمینه و بعد هم ریشه. برای ما فرق می كند كه چه كسی با چله ها چنگ بزند. اما برای ابریشم و دار این قابل فهم نبود. واقعا هم برای ابریشم و دار این قابل فهم نبود. ابریشم بی نظیر بود و دار هم بی جا ساخته نشده بود. كمتر زنی از آن جماعت پیدا می شد كه به بی نظیری ابریشم اعتراف كند. ولی من كه گفتم! شاید چون منظورم محكمی و صلابتش نسبت به احساس پاك رضای بیچاره بود تا قد و قامت وزیبایش. و حالا هم رضا به خاطر ابریشم آدم كشته بود...آه رضا چرا هیچ وقت به اطرافت توجه نكردی چرا؟... به وجودی غیر از ابریشم... راستی ابریشم الان داری چکار می کنی؟ حتما پای دار نشستی و داری میگی عارف جان بالاخره قاتلو کشتم و دلم خنک شد. شایدم مثل من ساکتی و فقط دستات حرکت می کنن، اما تو دلت هزار جور حرفه. قسمت منو تو هم شده که همیشه پای دار بمونیم. تو که اصلا نیومده هم پای دار بودی! مادرم می گفت: پشت دار بوده که مادرت گلوله های ابریشمو میده دستش و میگه ابریشم قشنگه، اگه بچم دختر بود اسمشو میزارم ابریشم...کاش هیچوقت به دنیا نمیومدیم و با عشق نمی آوردمت توی این کارگاه که بعد این همه سال آیینه دق همدیگه بشیم. آه...فیروزه می گفت: نقش شاه طلاپوشو داری میزنی رو دار، مثل نقش جانمازی مادرم. چه روزا که روش میافتادم و به حرم دستبافت دخیل می بستم که همون جور که شریک جانمازم شد شریک زندگیم بشه. حتما تا حالا دیگه رسیدی به اوج گنبد، جایی که کبوترها میشینن، دوتا کبوتر هم اون بالا بکش که پر گرفتن رو آسمون اما یادت رفته دم در حرم دو دختر، دو دوست قدیمی، بکشی که دخیل بستند و مراد نمی گیرند. تو میری و قالیچه ی مرقدو میندازی رو خاک کسی که اسمش روت بود و زار می زنی و بعدش میای اینجا و می بینی که من هنوز محکمم. چون خیلی وقته که همه چیز برام تموم شده.<br />
- تو رو خدا كنگره قالی بافان را نگاه كن. انگار می خوان برا همه حكم صادر كنن. برید سر كارتون، اینا به دادگاه مربوطه. حتما باید داد بزنم که برید.<br />
چه خیال می كنند؟ من نه از این عقوبت تعجب كردم و نه از ابریشم انتظار نرمی داشتم. خودم همه را كشتم. با اینكه سر كارگرشان بودم، غرورم را شكستم و از رضا خواستم قالیچه ما را هم آغاز كند. چون او با انگشت زمختش ظریفتر و لطیفتر از من نقش می زد. قالیچه هم سفارشی بود، برای جانمازی مادرم می خواستم و حالا همه تعجب می كنند! در حقیقت این دومین باریست كه رضا می میرد، بار اول من او را كشتم! همان زمانی كه رضا نگاهش را به ابریشم ابریشم باف گره زده بود و به نقش های تازه بافته شده و گاه بافته نشده اش نگاه می کرد و تعریف و تمجید می كرد. پس من فهمیدم كه هرگز نگاهم به مقصود نخواهد رسید. روزها به همین منوال می گذشت و من هر روز بیشتر از دیروز مطمئن می شدم كه رضا متعلق به من نیست. آه چه روزگار سردی. حتی نمی خواهم  به یاد بیاورم. پس چاره ای نداشتم. او را درون خودم كشتم و بعد هم غرورم را، همه آرزوهایم را، جنبش وهیجانات دخترانه ام، همه خواستنی هایم را. حالا قلبم یك گورستان پنهان است. می ترسم هوای سرد این عشق مرده دوباره متلاطمم كند! دوباره مثل همان روزهایی كه كه انتظار دیدنش، شنیدنش، یا حتی دیدن نقش دست هایش را می كشیدم. و بیهوده تلف می شدم و می شوم، اینبار حتی بیهوده تر از قبل. دوباره خاطر تو رضا...یعنی خاطراتت زنده می شود! نه...نه...اجازه نمی دهم. باید كاری بكنم. آه! این هم كه تمام شد، ریشه ها را باید قیچی كرد.<br />
- آهای سولماز قیچی را بیاور.<br />
یك دار تازه می زنم ، یك فرش تازه. شاید انگشتانم از سفر میان چله ها خسته شود، اما دار پابرجاست و خسته هم نمی شود. باید تا می توانم فكرم را مشغول كنم. باید تا می توانم فكرم را مشغول كنم.<br />
<br />
نرگس سپه وند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7299856555/dare_abrisham.jpg" border="0" alt="[تصویر:  dare_abrisham.jpg]" /><br />
به محض ورودم از در، همهمه بی سابقه و البته به نظر خودم بیجایی میان کارگاه پیچید. چون خودم صحنه را از میدان شهر دیدم. چیزی نشده بود، یك مرده را دوباره وارد گور می كردن. داشتن دار می بستن، دور میدان. مردم مثل مور و ملخ ریخته ان دور میدان و همهمه فضا را پر کرده. رضا را از ماشین پیاده می کنن و با باتون به مردم می زنن تا راهو باز کنن. برادرهای عارف با لباس سیاه کنار دار ایستاده ان. ابریشم هم روسری و پالتوی سیاه پوشیده و به یکی از ستون ها تکیه داده. برادر بزرگتر داره طنابو می گیره، شعله انتقام از چشمهاش زبانه می کشه. رضا را آوردند به جایگاه، چشم هاشو بستن. برادر بزرگتر به رضا نزدیک می شه. رضا میخواد که چشماش رو  باز کنند. نمی دونم منو توی جمعیت میبینه یا نه. اما  سری می چرخونه و به پای ستون خیره میشه. زود چند قدم عقب می روم و خودم را از سیل جمعیت می کشم بیرون. ابریشم هم از ستون فاصله می گیره، این طوری بم نگاه نکن. تو از من انتقام نگرفتی، رضا مال من هم نبود. از اون روز هر بار که می بینمت به این فکر می کنم که تو خودت از کارگاه گذاشتی رفتی و اونوقت همه میگن که من اخراجت کردم.هرگز فکر نمی کردم اینقد بی انصاف باشه. نگاش کن! یه تار طلایی چسبیده پشت یقش، معلومه دیشبم پای دار بوده. بالاخره که چی! اون قالیچه رو مزاری رو هم تموم می کنی و می بری میندازی رو قبر عارف و باورت میشه که همه چیز تموم شده. بعدشم میای فیروزه رو  واسطه می کنی و بر می گردی کارگاه. من هم قبول می کنم، این قانون دخترای کارگاهه.<br />
چشم ها به من خیره شده و همگی شانه ها را از زلف دارهای قالی كنار گذاشته، ماجراجویانه نیم خیز نیم خیز گرد هم جمع می شوند و تقریباً با پنج لهجه مختلف این جمله را زمزمه می كنند.<br />
- امروز رضا اعدام شد!<br />
- خب خدا رحمتش كنه. بفرمایین.<br />
مثل اینكه همگی از سردی طبع من متعجب شدند، شاید هم ناراحت. لااقل از حالت چشم هایشان می توانستم حدس بزنم چه می گویند:<br />
- بی احساس، جدی، مرموز، و...<br />
- اون زن سنگدلیه.<br />
- لا اقل به عنوان یه همكار هم واسش ناراحت نمی شه؟ حالا اون به درك كه...<br />
- شاید هم ناراحته، به روی خودش نمی آره!<br />
- آدم عجیبیه.<br />
به هر حال بی اعتنا به همه نگاه ها و شبه ها، كیف و پالتویم را به جا لباسی كارگاه آویزان می کنم و یك لحظه چشمانم را می بندم، رضای بیچاره چقدر وحشتناك شده بود، كف از دهانش می آمد تا گردن هم کبود شده بود. مثل همیشه سریعاً یك قلم خوش دست و دفترچه رج نویسی از قفسه ها برمی دارم تا پشت دار قالی خودمان، من و فیروزه و رضای معدوم بنشینم. به نظر من سركارگر باید وظیفه شناس باشد. البته اعتراف می كنم دلم نیامد فورا از چله ها عبور كنم و دنباله ها را مثل زمانی كه سبزی پاك می كردم، قیچی كنم. نه به خاطر رضا، بیشتر به خاطر نقش رضا. دستم تنه ناكامل قالیچه تازه بافته شده را لمس می کند، هنوز دو تا از رج های حاشیه ای كه دنباله اسلیمی نقش لاله های صورتی بود اتمام نیافته. رضا در نقش زدن با ابریشم بی نظیر بود. اما گویا امروز، دو رج آخرش سهم من شده.<br />
كارگاه ما مختلط بود. سمت خودم ردیف دختران و پشت سرمان میز و قفسه ها وسبد و گونی گلوله های رنگارنگ پشمی و ابریشمی،دف...سوك...دار و تخته... و آن طرف ردیف پسرها كه با آن دستان هنرمندانه قالیچه هایی به مثال باغچه محلات، جلد قرآن و دیباچه های فارسی رقم می زدند. البته رضا از همه نقاش تر بود. گاه كه از خستگی كار تقریباً شش ساعته، سرم را به عقب می چرخاندم، نگاهم به تابلوی رضا می افتاد. معمولاً گوشه دار می نشست. شاید چون می خواست نزدیك ابریشم باشد. خوب می شد منظره نقاشیش را دید زد. قشنگ بود. نه این كافی نیست، طبیعی بود خیلی طبیعی. كم مانده بود، هوس بوییدن عطر گل های محلات به سرم بزند و گاه هم از برگ های سبز زمینه و نقوش كناری ترنج، یاد درختان پرتقال خودمان می افتادم كه برگهایشان بوی خرمی می داد.<br />
یكی از دو رج تمام شد. باید كمی ملاحظه كنم. صبر كن ببینم، فرقی ندارد. درست هم سطح هم سطح، انگار كه از اول خودم آن را بافته باشم. بی خیال، می روم سراغ رج و نقش های انتهایی زمینه و بعد هم ریشه. برای ما فرق می كند كه چه كسی با چله ها چنگ بزند. اما برای ابریشم و دار این قابل فهم نبود. واقعا هم برای ابریشم و دار این قابل فهم نبود. ابریشم بی نظیر بود و دار هم بی جا ساخته نشده بود. كمتر زنی از آن جماعت پیدا می شد كه به بی نظیری ابریشم اعتراف كند. ولی من كه گفتم! شاید چون منظورم محكمی و صلابتش نسبت به احساس پاك رضای بیچاره بود تا قد و قامت وزیبایش. و حالا هم رضا به خاطر ابریشم آدم كشته بود...آه رضا چرا هیچ وقت به اطرافت توجه نكردی چرا؟... به وجودی غیر از ابریشم... راستی ابریشم الان داری چکار می کنی؟ حتما پای دار نشستی و داری میگی عارف جان بالاخره قاتلو کشتم و دلم خنک شد. شایدم مثل من ساکتی و فقط دستات حرکت می کنن، اما تو دلت هزار جور حرفه. قسمت منو تو هم شده که همیشه پای دار بمونیم. تو که اصلا نیومده هم پای دار بودی! مادرم می گفت: پشت دار بوده که مادرت گلوله های ابریشمو میده دستش و میگه ابریشم قشنگه، اگه بچم دختر بود اسمشو میزارم ابریشم...کاش هیچوقت به دنیا نمیومدیم و با عشق نمی آوردمت توی این کارگاه که بعد این همه سال آیینه دق همدیگه بشیم. آه...فیروزه می گفت: نقش شاه طلاپوشو داری میزنی رو دار، مثل نقش جانمازی مادرم. چه روزا که روش میافتادم و به حرم دستبافت دخیل می بستم که همون جور که شریک جانمازم شد شریک زندگیم بشه. حتما تا حالا دیگه رسیدی به اوج گنبد، جایی که کبوترها میشینن، دوتا کبوتر هم اون بالا بکش که پر گرفتن رو آسمون اما یادت رفته دم در حرم دو دختر، دو دوست قدیمی، بکشی که دخیل بستند و مراد نمی گیرند. تو میری و قالیچه ی مرقدو میندازی رو خاک کسی که اسمش روت بود و زار می زنی و بعدش میای اینجا و می بینی که من هنوز محکمم. چون خیلی وقته که همه چیز برام تموم شده.<br />
- تو رو خدا كنگره قالی بافان را نگاه كن. انگار می خوان برا همه حكم صادر كنن. برید سر كارتون، اینا به دادگاه مربوطه. حتما باید داد بزنم که برید.<br />
چه خیال می كنند؟ من نه از این عقوبت تعجب كردم و نه از ابریشم انتظار نرمی داشتم. خودم همه را كشتم. با اینكه سر كارگرشان بودم، غرورم را شكستم و از رضا خواستم قالیچه ما را هم آغاز كند. چون او با انگشت زمختش ظریفتر و لطیفتر از من نقش می زد. قالیچه هم سفارشی بود، برای جانمازی مادرم می خواستم و حالا همه تعجب می كنند! در حقیقت این دومین باریست كه رضا می میرد، بار اول من او را كشتم! همان زمانی كه رضا نگاهش را به ابریشم ابریشم باف گره زده بود و به نقش های تازه بافته شده و گاه بافته نشده اش نگاه می کرد و تعریف و تمجید می كرد. پس من فهمیدم كه هرگز نگاهم به مقصود نخواهد رسید. روزها به همین منوال می گذشت و من هر روز بیشتر از دیروز مطمئن می شدم كه رضا متعلق به من نیست. آه چه روزگار سردی. حتی نمی خواهم  به یاد بیاورم. پس چاره ای نداشتم. او را درون خودم كشتم و بعد هم غرورم را، همه آرزوهایم را، جنبش وهیجانات دخترانه ام، همه خواستنی هایم را. حالا قلبم یك گورستان پنهان است. می ترسم هوای سرد این عشق مرده دوباره متلاطمم كند! دوباره مثل همان روزهایی كه كه انتظار دیدنش، شنیدنش، یا حتی دیدن نقش دست هایش را می كشیدم. و بیهوده تلف می شدم و می شوم، اینبار حتی بیهوده تر از قبل. دوباره خاطر تو رضا...یعنی خاطراتت زنده می شود! نه...نه...اجازه نمی دهم. باید كاری بكنم. آه! این هم كه تمام شد، ریشه ها را باید قیچی كرد.<br />
- آهای سولماز قیچی را بیاور.<br />
یك دار تازه می زنم ، یك فرش تازه. شاید انگشتانم از سفر میان چله ها خسته شود، اما دار پابرجاست و خسته هم نمی شود. باید تا می توانم فكرم را مشغول كنم. باید تا می توانم فكرم را مشغول كنم.<br />
<br />
نرگس سپه وند]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "آخرین طرح" نوشته ی نرگس سپه وند]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=26</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:27:49 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=26</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7292078167/akharin_tarh.jpg" border="0" alt="[تصویر:  akharin_tarh.jpg]" /><br />
آخرین طرح<br />
<br />
در اتاق نیمه باز است و یک روسری و کیف مشکی براق گوشه اتاق افتاده. پنجره باز است و هوای زمستانی به اتاق هجوم می آورد. زمزمه ی کسی از گوشه تخت به گوش می رسد. دردی ضعیف پشت کمرش حس می کند و می گوید: داره میاد، بسه. دیگه باید بری این زیر.<br />
-    شیر حموم اعصابمو خرد کرد، کی میخوای درستش کنی؟<br />
-   مدام یادم میره. فردا درستش میکنم.<br />
سارا دستش را از میان دستان سعید بیرون می کشد. حوله روی سرش شل می شود و با عجله گوشیش را از روی میز برمی دارد. می رود جلوی آینه. الو...من حموم بودم. ساعت چند؟...<br />
سعید با خود نجوا می کند: لابد باز میخواد بره آرایشگاه یا خرید. درد پشت کمر بیشتر می شود و روی تخت دراز می کشد. طرح  مثل کرکره مغازه پدرش چشمانش را می پوشاند. هوای زیرزمین خیلی گرم و نمور است. پیراهنش را در می آورد، روی چهار پایه جلوی بوم می نشیند و قلم مو وکاردک را بر می دارد. چشمانش سفر می کنند و چیزی را که آن ها می خواهند سایه می زند. این تنها چیزی ست که به دلیل به آن فکر می کند. خطوط در هم می شکنند، حرکت باله را تعقیب می کنند و در پیوستگی قوس چشم صف می کشند و بی رد پا  به حرکات پر مانند ابرو می رسند که  بالا و بالاتر می رود و بالای آخرین باله می ایستد. از چشم شروع کرده...<br />
صدایی از روی پله ها می آید." راستی سعید جان من میرم بیرون شامم بیا خونه مامان."<br />
 با خود می گوید پروین رفت و بلند می شود.<br />
اما سارا بود! پروین معمولاً تا پله سوم زیر زمین می آمد و می گفت: سعید بابا میگه بیا فروشگاه.<br />
 به دیوار نگاه می کند هیچ طرحی روی دیوار نیست. دوباره سراغ نقاشی کهنه را می گیرد. چکارش کردم؟ هنوز تو زیرزمینه بابام ایناس... نه بوم اونجا نیست، مگه پاره اش نکردم. آره ولی دوباره و دوباره با مداد کشیدمش. مثل دزدها زیر تخت را جستجو می کند. اینجاست اما ناتمومه... یه بار سارا دیدش، دستپاچه گفتم: دارم دخترمونو میکشم. گفت: ببینم. قشنگه اما قیافش قدیمیه عوضش کن به روز بکش. دخترم ! من هنوز سارا رو هم باور نکردم. آه  تا کی طراحی؟ طرح را روی سینه می گذارد، دوباره روی تخت دراز می کشد. به عکس عروسی خودش و سارا کنار کشوی پاتختی خیره می شود. هرگز فکرشو نمی کردم. سارا چه طوری!؟ چه زود اومد تو ی زندگی من. از دوستای پروین بود، همیشه باهاش می اومد خونه مون. مادرم هم  بدش نمی اومد عروسش بشه. من هم چند بار دیدیمش. متوجه زیباییش شده بودم اما هرگز به ازدواج فکر نمی کردم ولی وقتی مادرم پیشنهادش کرد، دیگه دلیلی برای مخالفت نداشتم. سارا خواستنیه. اما دل من چی میخواد؟ فکر می کردم سارا می تونه جانشینش بشه. اما اون مثل طرح های خودم بود یه نقاشی سایه دار. ضمختی و لطافتشو حس می کردم، دل نازکی شو، هیچ کس تو دنیا برام جانشین اون نمیشه. یک دختر متوسط با شال صورتی و کاپشن مشکی تند تند راه می رود. باد به شدت می وزد. سعید در فروشگاه ایستاده و به دختر نگاه می کند. باید از خونواده جاداری باشه...چه ترکیبی چه ابهتی. صورتی خیلی بیشتر از بنفش بهش میاد و دختر اخم می کند، تندتر می رود و از دید سعید محو می شود. این بار دومی است که دختر را می بیند. اما دفعه پیش فقط نگاه نمی کرد. دختر حس کرده یک نفر تعقیبش می کند، زیر چشمی نگاهی می اندازد ولی برنمی گردد. به فروشگاه بزرگ سر راه که می رسد کنار بسته های سویا می ایستد و به شیشه های سس خیره می شود. سرسری چرخی میان قفسه ها می زند و خیلی زود به شیشه نگاه می کند. سعید روبه روی فروشگاه به دیوار تکیه زده و به دختر لبخند می زند. آشغال اونقد اونجا بمون تا علف زیر پات سبز شه. خاک بر سر چقد هم کوتاهه! و به شیشه پشت می کند. یک کالسکه خرید می کشد و میان قفسه ها گم می شود. هر چیزی که می خواهد پیدا می کند شکر رژيمی، بیسکوییت بدون قند مخصوص دیابتی ها با چای مورد علاقه مادربزرگ و... بجز یک چیز. سعید پشت میز صندوق ایستاده، قند توی دلش آب می شود و با تبسم آدامس می جود.<br />
-آقای نوشابه بدون قند هم دارین؟<br />
- بله که داریم.<br />
خریدهای ناخواسته را دنبال خودش می کشد و جرات برگشتن ندارد. پنج کوچه مانده به کوچه مادر بزرگش برسد. او از پیاده رو می رود و سعید با فاصله از مرز بین خیابان و پیاده رو. هر آن قلب دختر می تپد. صلوات نذر می کند و به سعید بد و بیراه می گوید. یک آن قلب دختر آرام می شود و دارد کلید در را می چرخاند که سعید مثل جن ظاهر می شود. کنار دیوار ایستاده.<br />
- ببخشین می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟<br />
دختر متعجب برمی گردد به سمت صدا. سعید او را با نگاه به زیر زمین می آورد شال را بر می دارد و موهای مشکی را پشت شانه ها افشان می کند و دیگر هرگز به یاد نمی آورد که دختر هیچ جوابی نداد، رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. بی اعتنایی های دختر یادش نمی ماند، فقط  بعضی خاطرات. مثل آنروز که میان آن همه عزادار سیاهپوش او سراغ عشقش می گشت. هیچ کس کنار دختر نیست. مشکی پوشیده یک شمع روشن می کند و کنار عکس مادربزرگ می گذارد و به عکس خیره می شود. چشم هایش گریه می کنند و لب هایش لبخند می زنند. از صبح تا حالا هواشو دارم هیچ کس دور و برشو نگرفت، پس نامزدی، چیزی نداره! برم یه تسلیت بگم.<br />
- سلام تسلیت می گم. خیلی خانم مهربونی بودن.<br />
-  ممنونم. مادرجون همیشه دعات می کرد، می گفت: هر چی از فروشگاه می خرم تا خونه برام میاره.<br />
- خواهش میکنم. وظیفم بوده.<br />
و نگاهی به اطراف می اندازد. من میخوام یه چیزی بهتون بگم. ببین من راستش... من مادر جونو مجبور کردم بهت آدرس اشتباهی بده و چیزایی هم که بهت گفته بود دروغ بود. اما اون هیچ وقت دروغ نمی گفت. تقصیر من بود. ببخشین. و پر شالش را می گیرد و غمگین می رود.<br />
سعید همانجا می ماند تا وقتی که او بر می گردد و با هم مادربزرگ را بدرقه می کنند. همانجا  فکر می کند: خدایا اگه اون قبل از من بمیره چیکار کنم. بلند می شود. اما این، اینکه سارا نیست. سارا که این نیست. و کاغذ را پاره می کند. می رود کنار پنجره و سیگاری روشن می کند. صدای دینگ دینگ زنگ می آید.<br />
- سلام. بیا تو.<br />
- سلام داداش. خوبی؟<br />
- خوبم، تو خوبی؟<br />
سعید می نشیند توی هال و تلویزون را روشن می کند. پروین گره روسریش را باز می کند و می گوید:<br />
- سارا کو؟<br />
جوابی نمی شنود و به اتاق خواب می رود. چرا اتاق اینقد بهم ریخته اس، شاید با سارا دعوا کرده. به هال سرک می کشد. هنوز روی مبل افتاده و خاکه سیگارش روی  فرش ها می ریزد. بر می گردد و کاغذ های پاره پاره کف اتاق را جمع می کند. خط های سیاه، منحنی نامعلوم. آها دختر بوده،  فقط چشم ها کاملن. بازم همون نقاشی!<br />
- دنبال چیزی می گردی؟<br />
- نه.<br />
و نگاهی به طرح های دور تا دور دیوار می اندازد؛ از سمت راست دیوار در ورودی، تابلو فصل ها که از پاییز به بهار رسیده تا کنج دیوار از آنجا به بعد عکس های رئال بازار از عطاری تا بازار دست فروشان و بعد تابلوهای چهره. چهره خودش پشت نیمکت ها، زن قشقایی سوار بر اسب، زن شمالی کنار شاخه های لیمو، زن جنوبی با نقاب و آخرین طرح این گوشه زیرزمین، هنوز روی بوم است.<br />
- چیه؟<br />
- سعید این چقدر قشنگه! می تونم مدلشو ببینم؟<br />
- مدل نداره. بش دست نزن، هنوز خشک نشده.<br />
 به جای زخم گوشه لب عکس دختر خیره می شود و می گوید:<br />
- یعنی میگی این طرح همین طوری رفته تو ذهنت.<br />
-  خب آره.<br />
پروین زیر لب چیزی می گوید و کاغذها را توی سطل آشغال کنار میز آرایش سارا می ریزد و پنجره را می بندد.<br />
***<br />
سارا با آرایش ملایم دستمال را روی بینی جا به جا می کند و مقابل پروین می نشیند.<br />
 - دکتر چی گفت:<br />
- این دفعه هیچی نگفت فقط گفت: اگه پرخاشگریش بیشتر شد باید بستری بشه. خدایا شکرت. ولی سعید چرا باید اینطوری بشه؟!<br />
پروین آهی می کشد و به اتاق خیره می شود. در اتاق نیمه باز است و صدای خشن مداد طراحی روی کاغذ شنیده می شود.<br />
<br />
 نرگس سپه وند آبان 86]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7292078167/akharin_tarh.jpg" border="0" alt="[تصویر:  akharin_tarh.jpg]" /><br />
آخرین طرح<br />
<br />
در اتاق نیمه باز است و یک روسری و کیف مشکی براق گوشه اتاق افتاده. پنجره باز است و هوای زمستانی به اتاق هجوم می آورد. زمزمه ی کسی از گوشه تخت به گوش می رسد. دردی ضعیف پشت کمرش حس می کند و می گوید: داره میاد، بسه. دیگه باید بری این زیر.<br />
-    شیر حموم اعصابمو خرد کرد، کی میخوای درستش کنی؟<br />
-   مدام یادم میره. فردا درستش میکنم.<br />
سارا دستش را از میان دستان سعید بیرون می کشد. حوله روی سرش شل می شود و با عجله گوشیش را از روی میز برمی دارد. می رود جلوی آینه. الو...من حموم بودم. ساعت چند؟...<br />
سعید با خود نجوا می کند: لابد باز میخواد بره آرایشگاه یا خرید. درد پشت کمر بیشتر می شود و روی تخت دراز می کشد. طرح  مثل کرکره مغازه پدرش چشمانش را می پوشاند. هوای زیرزمین خیلی گرم و نمور است. پیراهنش را در می آورد، روی چهار پایه جلوی بوم می نشیند و قلم مو وکاردک را بر می دارد. چشمانش سفر می کنند و چیزی را که آن ها می خواهند سایه می زند. این تنها چیزی ست که به دلیل به آن فکر می کند. خطوط در هم می شکنند، حرکت باله را تعقیب می کنند و در پیوستگی قوس چشم صف می کشند و بی رد پا  به حرکات پر مانند ابرو می رسند که  بالا و بالاتر می رود و بالای آخرین باله می ایستد. از چشم شروع کرده...<br />
صدایی از روی پله ها می آید." راستی سعید جان من میرم بیرون شامم بیا خونه مامان."<br />
 با خود می گوید پروین رفت و بلند می شود.<br />
اما سارا بود! پروین معمولاً تا پله سوم زیر زمین می آمد و می گفت: سعید بابا میگه بیا فروشگاه.<br />
 به دیوار نگاه می کند هیچ طرحی روی دیوار نیست. دوباره سراغ نقاشی کهنه را می گیرد. چکارش کردم؟ هنوز تو زیرزمینه بابام ایناس... نه بوم اونجا نیست، مگه پاره اش نکردم. آره ولی دوباره و دوباره با مداد کشیدمش. مثل دزدها زیر تخت را جستجو می کند. اینجاست اما ناتمومه... یه بار سارا دیدش، دستپاچه گفتم: دارم دخترمونو میکشم. گفت: ببینم. قشنگه اما قیافش قدیمیه عوضش کن به روز بکش. دخترم ! من هنوز سارا رو هم باور نکردم. آه  تا کی طراحی؟ طرح را روی سینه می گذارد، دوباره روی تخت دراز می کشد. به عکس عروسی خودش و سارا کنار کشوی پاتختی خیره می شود. هرگز فکرشو نمی کردم. سارا چه طوری!؟ چه زود اومد تو ی زندگی من. از دوستای پروین بود، همیشه باهاش می اومد خونه مون. مادرم هم  بدش نمی اومد عروسش بشه. من هم چند بار دیدیمش. متوجه زیباییش شده بودم اما هرگز به ازدواج فکر نمی کردم ولی وقتی مادرم پیشنهادش کرد، دیگه دلیلی برای مخالفت نداشتم. سارا خواستنیه. اما دل من چی میخواد؟ فکر می کردم سارا می تونه جانشینش بشه. اما اون مثل طرح های خودم بود یه نقاشی سایه دار. ضمختی و لطافتشو حس می کردم، دل نازکی شو، هیچ کس تو دنیا برام جانشین اون نمیشه. یک دختر متوسط با شال صورتی و کاپشن مشکی تند تند راه می رود. باد به شدت می وزد. سعید در فروشگاه ایستاده و به دختر نگاه می کند. باید از خونواده جاداری باشه...چه ترکیبی چه ابهتی. صورتی خیلی بیشتر از بنفش بهش میاد و دختر اخم می کند، تندتر می رود و از دید سعید محو می شود. این بار دومی است که دختر را می بیند. اما دفعه پیش فقط نگاه نمی کرد. دختر حس کرده یک نفر تعقیبش می کند، زیر چشمی نگاهی می اندازد ولی برنمی گردد. به فروشگاه بزرگ سر راه که می رسد کنار بسته های سویا می ایستد و به شیشه های سس خیره می شود. سرسری چرخی میان قفسه ها می زند و خیلی زود به شیشه نگاه می کند. سعید روبه روی فروشگاه به دیوار تکیه زده و به دختر لبخند می زند. آشغال اونقد اونجا بمون تا علف زیر پات سبز شه. خاک بر سر چقد هم کوتاهه! و به شیشه پشت می کند. یک کالسکه خرید می کشد و میان قفسه ها گم می شود. هر چیزی که می خواهد پیدا می کند شکر رژيمی، بیسکوییت بدون قند مخصوص دیابتی ها با چای مورد علاقه مادربزرگ و... بجز یک چیز. سعید پشت میز صندوق ایستاده، قند توی دلش آب می شود و با تبسم آدامس می جود.<br />
-آقای نوشابه بدون قند هم دارین؟<br />
- بله که داریم.<br />
خریدهای ناخواسته را دنبال خودش می کشد و جرات برگشتن ندارد. پنج کوچه مانده به کوچه مادر بزرگش برسد. او از پیاده رو می رود و سعید با فاصله از مرز بین خیابان و پیاده رو. هر آن قلب دختر می تپد. صلوات نذر می کند و به سعید بد و بیراه می گوید. یک آن قلب دختر آرام می شود و دارد کلید در را می چرخاند که سعید مثل جن ظاهر می شود. کنار دیوار ایستاده.<br />
- ببخشین می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟<br />
دختر متعجب برمی گردد به سمت صدا. سعید او را با نگاه به زیر زمین می آورد شال را بر می دارد و موهای مشکی را پشت شانه ها افشان می کند و دیگر هرگز به یاد نمی آورد که دختر هیچ جوابی نداد، رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. بی اعتنایی های دختر یادش نمی ماند، فقط  بعضی خاطرات. مثل آنروز که میان آن همه عزادار سیاهپوش او سراغ عشقش می گشت. هیچ کس کنار دختر نیست. مشکی پوشیده یک شمع روشن می کند و کنار عکس مادربزرگ می گذارد و به عکس خیره می شود. چشم هایش گریه می کنند و لب هایش لبخند می زنند. از صبح تا حالا هواشو دارم هیچ کس دور و برشو نگرفت، پس نامزدی، چیزی نداره! برم یه تسلیت بگم.<br />
- سلام تسلیت می گم. خیلی خانم مهربونی بودن.<br />
-  ممنونم. مادرجون همیشه دعات می کرد، می گفت: هر چی از فروشگاه می خرم تا خونه برام میاره.<br />
- خواهش میکنم. وظیفم بوده.<br />
و نگاهی به اطراف می اندازد. من میخوام یه چیزی بهتون بگم. ببین من راستش... من مادر جونو مجبور کردم بهت آدرس اشتباهی بده و چیزایی هم که بهت گفته بود دروغ بود. اما اون هیچ وقت دروغ نمی گفت. تقصیر من بود. ببخشین. و پر شالش را می گیرد و غمگین می رود.<br />
سعید همانجا می ماند تا وقتی که او بر می گردد و با هم مادربزرگ را بدرقه می کنند. همانجا  فکر می کند: خدایا اگه اون قبل از من بمیره چیکار کنم. بلند می شود. اما این، اینکه سارا نیست. سارا که این نیست. و کاغذ را پاره می کند. می رود کنار پنجره و سیگاری روشن می کند. صدای دینگ دینگ زنگ می آید.<br />
- سلام. بیا تو.<br />
- سلام داداش. خوبی؟<br />
- خوبم، تو خوبی؟<br />
سعید می نشیند توی هال و تلویزون را روشن می کند. پروین گره روسریش را باز می کند و می گوید:<br />
- سارا کو؟<br />
جوابی نمی شنود و به اتاق خواب می رود. چرا اتاق اینقد بهم ریخته اس، شاید با سارا دعوا کرده. به هال سرک می کشد. هنوز روی مبل افتاده و خاکه سیگارش روی  فرش ها می ریزد. بر می گردد و کاغذ های پاره پاره کف اتاق را جمع می کند. خط های سیاه، منحنی نامعلوم. آها دختر بوده،  فقط چشم ها کاملن. بازم همون نقاشی!<br />
- دنبال چیزی می گردی؟<br />
- نه.<br />
و نگاهی به طرح های دور تا دور دیوار می اندازد؛ از سمت راست دیوار در ورودی، تابلو فصل ها که از پاییز به بهار رسیده تا کنج دیوار از آنجا به بعد عکس های رئال بازار از عطاری تا بازار دست فروشان و بعد تابلوهای چهره. چهره خودش پشت نیمکت ها، زن قشقایی سوار بر اسب، زن شمالی کنار شاخه های لیمو، زن جنوبی با نقاب و آخرین طرح این گوشه زیرزمین، هنوز روی بوم است.<br />
- چیه؟<br />
- سعید این چقدر قشنگه! می تونم مدلشو ببینم؟<br />
- مدل نداره. بش دست نزن، هنوز خشک نشده.<br />
 به جای زخم گوشه لب عکس دختر خیره می شود و می گوید:<br />
- یعنی میگی این طرح همین طوری رفته تو ذهنت.<br />
-  خب آره.<br />
پروین زیر لب چیزی می گوید و کاغذها را توی سطل آشغال کنار میز آرایش سارا می ریزد و پنجره را می بندد.<br />
***<br />
سارا با آرایش ملایم دستمال را روی بینی جا به جا می کند و مقابل پروین می نشیند.<br />
 - دکتر چی گفت:<br />
- این دفعه هیچی نگفت فقط گفت: اگه پرخاشگریش بیشتر شد باید بستری بشه. خدایا شکرت. ولی سعید چرا باید اینطوری بشه؟!<br />
پروین آهی می کشد و به اتاق خیره می شود. در اتاق نیمه باز است و صدای خشن مداد طراحی روی کاغذ شنیده می شود.<br />
<br />
 نرگس سپه وند آبان 86]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "قبر یک دلتنگ" نوشته ی امین شیرپور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=25</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:26:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=25</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7278420749/qabre_yek_deltang.jpg" border="0" alt="[تصویر:  qabre_yek_deltang.jpg]" /><br />
این جا همه چیز آرام است، از هوای مطبوع اول بهمن ماه، تا سگ های آبادی. هنوز هم از جاده ی آن طرف رودخانه گاهی ماشینی رد می شود و صدایش توی خلوتی بعد از ظهر می پیچد. هر وقت از کنار جوی آب رد می شوم گیاهان با ساقه ی زردشان خود را بالا می کشند تا نوازششان کنم. شاید باور نکنی اما هنوز هم زیر درخت بلوط مادربزرگ می نشینم و بی هدف ساعت ها به تن لخت درخت ها زل می زنم. آنقدر می مانم که پر زدن دسته دسته پرستو ها را می بینیم. با صدای پارس سگی دنباله ی افکار دور و درازم را می برم و سعی می کنم پاهایم را توی بغلم جمع کنم. بی اختیار یاد آن روزها می افتم. چیزی که یادآوریش لبخند غریبی روی لبم قاب می کند. همین جا بود، نمی دانم یادت باشد یا نه، اما من درست یادم است. نزدیک های ظهر از روی دیوار زمین خورده ی مدرسه می پریدیم و می آمدیم اینجا. زیر همین درخت بلوط. تغذیه هایمان را یکی یکی می خوردیم و پوستشان را زیر ریشه ی بیرون زده ی درخت خاک می کردیم. بعد هم توی همین خاک و خل دراز می کشیدیم و منتظر می شدیم تراکتوری، مینی بوسی چیزی از جاده رد شود. نوبتی اولین ماشینی که رد می شد یا مال من می شد یا مال تو.<br />
هنوز هم می نشینم و منتظر می شوم. فقط خودم جای تو نوبت می گیرم. شاید صدای ماشین فقط از اول تا آخر این جاده توی گوشم بپیچد اما صدای تو کاری به این جاده ندارد. از اول صبح تا آخر شب آن را می شنوم. حتی بیشتر از صدای قارقار کلاغی که چند وقتی است بالای درخت لانه ساخته. دیروز وقتی رفتم آبادی پایین، دیدم مدرسه ریخته. خراب که بود، اما حالا همان خرابه ها را هم کوبیده بودند. میان آن همه خشت و خاک، بزرگترین چیزی که به چشم می آمد تیر چوبی وسط کلاس بود، با آن یادگاری هایی که پوستش را از بالا تا پایین زخم کرده بودند. خودم می دانم باور کردنی نیست، اما صدای بچه ها را شنیدم. شنیدم معلم یکی یکی صدایشان کرد پای تابلو و انشاهایشان را خواندند. خودم دیدم هر کس که ننوشته بود با خط کش کتک خورد. دیدم که روی نیمکت آخر نشسته بودیم. حتی سردم شد، وقتی دیدم بخاری کلاس نفت نداشت و بچه ها می لرزیدند. اما وقتی رفتم داخل حیاط دیدم که همه اش خیال بوده. دور و برم مدرسه ی خراب شده بود، با سکوتی دردآور که مدام توی سرم می پیچید.<br />
بی اختیار رفتم سمت رودخانه و روی سنگی نشستم. بوی خاک خیس خورده و لزجی سنگ های کنار رود، تک و توک شاخه های شکسته ی چنار و شر شر آب، همه و همه من را بیشتر یاد تو انداخت. هنوز هم سنگ چینی که از این سر تا آن سر رود درست کرده بودیم آنجاست. اما جرئت نکردم از روی آن رد شوم. ترسیدم مثل آن وقت ها لیز بخورم و بیفتم توی آب و گریه ام بگیرد. گریه ام بگیرد از اینکه آنجا نیستی تا وقتی مرا از آب می کشی بیرون به من بخندی. ترسیدم که این بار هم نخندی، یعنی نباشی که بخندی. ترسیدم دوباره یک کار را بدون تو انجام دادن بشود همیشه بدون تو بودن... . و من این را نمی خواستم.<br />
همان یکباری که تو را از دست دادم کافی است. 10 سال تمام است که پشیمانم، پشیمانم آن روز دعوایمان شد و گفتم دیگر نمی خواهم تو را ببینم. پشیمانم از اینکه باعث شدم یک عمر تنهایی بکشم. از اینکه تو مجبور شدی از آبادی بروی و من تنهاتر شوم. هر ثانیه ی این 10 سال حس گناه و پشیمانی را عین بغضی توی گلویم با خودم حمل کردم. هرجا که رفتم، هر چیزی که دیدم باعث شد بیشتر بفهمم چه کار اشتباهی کرده ام.<br />
عین همین صدای شر شر آب که پایانی ندارد خاطرات من و تو هم اینجا پایانی ندارد. با نگاهم خرچنگی را دنبال کردم که زیر تکه سنگی پنهان شده بود. و شاید از دست من فرار می کرد؛ شاید می ترسید مثل آن وقت ها پوست سخت سینه اش را بشکافم و دنبال تصویر مردی بگردم که شنیده ام آنجاست. اما من فقط نگاهش کردم، بعد هم از میان زمین هایی که تازه برگ های سبز باقالا از آن ها بیرون می زد گذشتم و رسیدم به پایین تپه. از آن راه باریک و پر شیب بالا آمدم. خسته نشستم همین جا بالای تپه، و زل زدم به زمین هایی که هر گوشه ی آن ها من و تو کنار هم بودیم. داخل زمین یونجه میخ گاو را کوبیده بودیم زمین و خودمان داشتیم با صفحه های پاره ی کتاب موشک می ساختیم. داخل آن یکی زمین داشتیم تخمه های آفتاب گردان را دزدکی می ریختیم توی جیبمان. راستی یادت هست بعضی وقت می رفتیم دنبال کندوی زنبورها؟ هنوز هم که فکر می کنم نمی فهمم چه چیزی از اذیت کردن زنبورها نصیبمان می شد جز جای نیششان که از سر تا پایمان را متورم می کرد. بعدش هم مادربزرگ مجبورمان می کرد با گِل هایی که روی نیش زنبورها زده بودیم یکی دو ساعت روی سیمانیِ جلوی خانه دراز بکشیم. واقعاً هنوز هم نمی فهمم چرا، اما هر چه بود می ارزید. حداقل با هم بودیم.<br />
بعضی وقت ها مثل حالا که نشسته ام روی تپه و تمام دشت جلوی چشمم است دلم می گیرد. من فقط منتظرم تا تو بیایی و کنارم روی این تپه بنشینی و دوباره چند کلمه ای با من حرف بزنی.<br />
<br />
نمی دانم چرا دیگر هیچ بچه ای این اطراف مثل ما بازی نمی کند. می دانم که بچه ها هیچ فرقی نکرده اند و حتماً جایی مشغول بازی هستند، اما نه اینجا. روی این تپه ای که زیر درخت بلوطِ آن، قبر یک دلتنگ است.<br />
<br />
<br />
امین شیرپور – بهمن 1390]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s1.picofile.com/file/7278420749/qabre_yek_deltang.jpg" border="0" alt="[تصویر:  qabre_yek_deltang.jpg]" /><br />
این جا همه چیز آرام است، از هوای مطبوع اول بهمن ماه، تا سگ های آبادی. هنوز هم از جاده ی آن طرف رودخانه گاهی ماشینی رد می شود و صدایش توی خلوتی بعد از ظهر می پیچد. هر وقت از کنار جوی آب رد می شوم گیاهان با ساقه ی زردشان خود را بالا می کشند تا نوازششان کنم. شاید باور نکنی اما هنوز هم زیر درخت بلوط مادربزرگ می نشینم و بی هدف ساعت ها به تن لخت درخت ها زل می زنم. آنقدر می مانم که پر زدن دسته دسته پرستو ها را می بینیم. با صدای پارس سگی دنباله ی افکار دور و درازم را می برم و سعی می کنم پاهایم را توی بغلم جمع کنم. بی اختیار یاد آن روزها می افتم. چیزی که یادآوریش لبخند غریبی روی لبم قاب می کند. همین جا بود، نمی دانم یادت باشد یا نه، اما من درست یادم است. نزدیک های ظهر از روی دیوار زمین خورده ی مدرسه می پریدیم و می آمدیم اینجا. زیر همین درخت بلوط. تغذیه هایمان را یکی یکی می خوردیم و پوستشان را زیر ریشه ی بیرون زده ی درخت خاک می کردیم. بعد هم توی همین خاک و خل دراز می کشیدیم و منتظر می شدیم تراکتوری، مینی بوسی چیزی از جاده رد شود. نوبتی اولین ماشینی که رد می شد یا مال من می شد یا مال تو.<br />
هنوز هم می نشینم و منتظر می شوم. فقط خودم جای تو نوبت می گیرم. شاید صدای ماشین فقط از اول تا آخر این جاده توی گوشم بپیچد اما صدای تو کاری به این جاده ندارد. از اول صبح تا آخر شب آن را می شنوم. حتی بیشتر از صدای قارقار کلاغی که چند وقتی است بالای درخت لانه ساخته. دیروز وقتی رفتم آبادی پایین، دیدم مدرسه ریخته. خراب که بود، اما حالا همان خرابه ها را هم کوبیده بودند. میان آن همه خشت و خاک، بزرگترین چیزی که به چشم می آمد تیر چوبی وسط کلاس بود، با آن یادگاری هایی که پوستش را از بالا تا پایین زخم کرده بودند. خودم می دانم باور کردنی نیست، اما صدای بچه ها را شنیدم. شنیدم معلم یکی یکی صدایشان کرد پای تابلو و انشاهایشان را خواندند. خودم دیدم هر کس که ننوشته بود با خط کش کتک خورد. دیدم که روی نیمکت آخر نشسته بودیم. حتی سردم شد، وقتی دیدم بخاری کلاس نفت نداشت و بچه ها می لرزیدند. اما وقتی رفتم داخل حیاط دیدم که همه اش خیال بوده. دور و برم مدرسه ی خراب شده بود، با سکوتی دردآور که مدام توی سرم می پیچید.<br />
بی اختیار رفتم سمت رودخانه و روی سنگی نشستم. بوی خاک خیس خورده و لزجی سنگ های کنار رود، تک و توک شاخه های شکسته ی چنار و شر شر آب، همه و همه من را بیشتر یاد تو انداخت. هنوز هم سنگ چینی که از این سر تا آن سر رود درست کرده بودیم آنجاست. اما جرئت نکردم از روی آن رد شوم. ترسیدم مثل آن وقت ها لیز بخورم و بیفتم توی آب و گریه ام بگیرد. گریه ام بگیرد از اینکه آنجا نیستی تا وقتی مرا از آب می کشی بیرون به من بخندی. ترسیدم که این بار هم نخندی، یعنی نباشی که بخندی. ترسیدم دوباره یک کار را بدون تو انجام دادن بشود همیشه بدون تو بودن... . و من این را نمی خواستم.<br />
همان یکباری که تو را از دست دادم کافی است. 10 سال تمام است که پشیمانم، پشیمانم آن روز دعوایمان شد و گفتم دیگر نمی خواهم تو را ببینم. پشیمانم از اینکه باعث شدم یک عمر تنهایی بکشم. از اینکه تو مجبور شدی از آبادی بروی و من تنهاتر شوم. هر ثانیه ی این 10 سال حس گناه و پشیمانی را عین بغضی توی گلویم با خودم حمل کردم. هرجا که رفتم، هر چیزی که دیدم باعث شد بیشتر بفهمم چه کار اشتباهی کرده ام.<br />
عین همین صدای شر شر آب که پایانی ندارد خاطرات من و تو هم اینجا پایانی ندارد. با نگاهم خرچنگی را دنبال کردم که زیر تکه سنگی پنهان شده بود. و شاید از دست من فرار می کرد؛ شاید می ترسید مثل آن وقت ها پوست سخت سینه اش را بشکافم و دنبال تصویر مردی بگردم که شنیده ام آنجاست. اما من فقط نگاهش کردم، بعد هم از میان زمین هایی که تازه برگ های سبز باقالا از آن ها بیرون می زد گذشتم و رسیدم به پایین تپه. از آن راه باریک و پر شیب بالا آمدم. خسته نشستم همین جا بالای تپه، و زل زدم به زمین هایی که هر گوشه ی آن ها من و تو کنار هم بودیم. داخل زمین یونجه میخ گاو را کوبیده بودیم زمین و خودمان داشتیم با صفحه های پاره ی کتاب موشک می ساختیم. داخل آن یکی زمین داشتیم تخمه های آفتاب گردان را دزدکی می ریختیم توی جیبمان. راستی یادت هست بعضی وقت می رفتیم دنبال کندوی زنبورها؟ هنوز هم که فکر می کنم نمی فهمم چه چیزی از اذیت کردن زنبورها نصیبمان می شد جز جای نیششان که از سر تا پایمان را متورم می کرد. بعدش هم مادربزرگ مجبورمان می کرد با گِل هایی که روی نیش زنبورها زده بودیم یکی دو ساعت روی سیمانیِ جلوی خانه دراز بکشیم. واقعاً هنوز هم نمی فهمم چرا، اما هر چه بود می ارزید. حداقل با هم بودیم.<br />
بعضی وقت ها مثل حالا که نشسته ام روی تپه و تمام دشت جلوی چشمم است دلم می گیرد. من فقط منتظرم تا تو بیایی و کنارم روی این تپه بنشینی و دوباره چند کلمه ای با من حرف بزنی.<br />
<br />
نمی دانم چرا دیگر هیچ بچه ای این اطراف مثل ما بازی نمی کند. می دانم که بچه ها هیچ فرقی نکرده اند و حتماً جایی مشغول بازی هستند، اما نه اینجا. روی این تپه ای که زیر درخت بلوطِ آن، قبر یک دلتنگ است.<br />
<br />
<br />
امین شیرپور – بهمن 1390]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "هنوز نیمه شب است" نوشته ی امین شیرپور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=24</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:24:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=24</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7257303652/hanuz_nime_shab_ast.jpg" border="0" alt="[تصویر:  hanuz_nime_shab_ast.jpg]" /><br />
آسمان شب بالای سرم سکوت کرده، سیگاری روشن می کنم. صدایش توی سرم می پیچد. یاد آن شب می افتم که یکی از کتاب هایم را گرفته بود و زیر و رویش می کرد. به آرامی کنار تخت قدم می زد و برایم قصیده ی پاییز 1 را می خواند:<br />
" ...کجایت باید یافت؟<br />
در خانه نشسته ای یا بر غله های بی تشویش<br />
می‌رقصد گیسوانت نرم هماهنگ با باد و افشانی گندمزار<br />
صدایی نیست در نشای نیمه کار<br />
سرمست و مدهوش از عطر خشخاش ها..."<br />
به اینجا که می رسید بغضش می ترکید. برمی گردم اما او را نمی بینم، چند وقتی است که رفته.<br />
پکی به سیگار می زنم و از پنجره افق را می بینم. هرچقدر که دود سیگار بیشتر در سینه ام می پیچد خورشید بیشتر بالا می آید و خودش را از پشت آسمانخراش ها به رخم می کشد. دیگر آن دسته ستاره هایی که موقع عشق بازی های نیمه شب بالای سرمان چشمک می زدند معلوم نیستند.<br />
شروع می کرد به گریه کردن. کتاب را ول می کرد روی زمین و خودش را می انداخت روی تخت. از پشت می چسبید به من. گرمی تنش آرامم می کرد اما اشک هایش جای چنگ هایش که پشتم باقی می ماند را می شوراند! پشتم سوز می زد اما برایم مهم نبود. به این چیزهای کوچک عادت کرده بودم. همانطور که گریه می کرد شروع می کرد به بوسیدن گردنم. این خاطره ها دیوانه ام می کند. توی اتاق راه می روم و پک محکمی به سیگار می زنم. روی تخت دراز می کشید و پیچ می خورد دور خودش، درست عین فرشته ها بود. به تخت که نگاه می کنم او را می بینم که آرام خوابیده اما پلک که می زنم باز او نیست.<br />
اعصابم به هم می ریزد. پک محکم دیگری که به سیگار می زنم لبم می سوزد. فوری فیلتر داغش را پس می کشم و آن را از بالکن می اندازم داخل خیابان. دستی به لب خشک و پوسیده ام می کشم.<br />
برمی گشتم سمتش. شانه هایش را می مالیدم و دهانم را سمت گوشش می بردم. زمزمه می کردم: گریه نکن گلم، حیفِ اشک هات که بخوان بریزن.<br />
ملافه را می کشیدم رویش و خودم هم کنارش دراز می کشیدم. سرش را می گذاشتم روی سینه ام. اشک هایش تمام سینه ام را خیس می کرد. هر چه می گفتم گریه نکن گوش نمی داد. موهای خرماییش را ناز می کردم و پیشانیش را می بوسیدم. ادامه ی پاییز را برایش می خواندم:<br />
" ... سیب ها را می‌فشاری با چهره ای صبور<br />
تو لحظه لحظه داری می ‌نگری آخرین قطره های شهد را<br />
ترانه های بهار کجایند؟<br />
کجایند آه"<br />
اشک در چشم هایم جمع می شود. این اتاق امشب چقدر کوچک شده! خورشید لعنتی هم دارد خودش را می کوبد به در و دیوار اتاق. باد سردی که از بالکن می آید تنم را مور مور می کند. پاکت سیگار را برمی دارم تا سیگار دیگری بکشم اما خالی است. خورشید بدبختی دارد بالاتر و بالاتر می آید. حوصله تنها خوابیدن روی تخت را ندارم، در بالکن را می بندم و می روم داخل اتاق پذیرایی. روی کاناپه دراز می کشم تا شاید خوابم ببرد. آه، خدایا؛ این کاناپه چقدر بوی او را می دهد. بوی خاطراتمان را. حاضر بودم این همه سختی که تا الان کشیده بودم را دوباره بکشم اما یک بار دیگر روی همین کاناپه بغل هم می خوابیدیم.<br />
خوابم نمی برَد، حتی با این که خورشید درآمده. فکر و خیال دارد دیوانه ام می کند. سردرد امانم را بریده، تنها چیزی که آرامم می کند بوی عطر اوست که همه جای خانه پیچیده. کلافه شده ام، خیلی زیاد. می نشینم و سرم را میان دست هایم می گیرم. مدام سرم را جلو و عقب می کنم. ته دلم چیزی فریاد می زند:"بسه، بسه، بسه لعنتی". بی فایده است. دلم می خواهد داد و هوار کنم، صندلی را بردارم بزنم زمین و همه چیز را خورد کنم اما حوصله اش را ندارم. حوصله ی هیچ کاری را ندارم. اما اینطور نمی شود. این بدبختی باید تمام شود. می روم داخل حمام تا صورتم را بشورم و قرصی بخورم. آب سردی به صورتم می زنم و چند ثانیه توی آینه به خودم زل می زنم. چشم های پف کرده، موهای شانه نشده و ریش های چندین روزه. قیافه ام اصلاً دیدن ندارد. از کشوی پشت آینه چند بسته قرص بیرون می آورم. یکیشان را بلند می کنم تا خوب نوشته اش را ببینم. دیازپام است. درش را که باز می کنم نگاهم به داخل کشو جلب می شود. به تیغ ریش تراشیم. چند لحظه فکرهایی که به سمتم حمله ور شده اند را سبک و سنگین می کنم. مسکن به دردم نمی خورد. قرص ها را سر جایشان می گذارم و تیغ ریش تراش را بر می دارم. می روم توی وان دراز می کشم. تا حالا داخل وان خالی نشده بودم ، ته دلم می گوید: "مشکلی نیست، خودم پرش می کنم". هنوز هیچی نشده بوی خون را حس می کنم. خسته شده ام، دیگر تاب تحمل کردن ندارم. دوباره ته دلم می گوید: "زندگی بدون هدف و خوشحالی همان بهتر که تمام شود". تیغ را می گذارم روی شاهرگ دست راستم. اینطور اگر ترسیدم و خواستم فرار کنم با دست چپ شانس کمتری دارم. باز فریاد می زند:"بسه ، بسه، تمومش کن لعنتی". تیغ را می کشم. خون بدنم خودش را آزاد می کند. به سرعت از دستم فرار می کند. تمام مچم قرمز شده. یکهو احساس سردی می کنم. تیغ از دستم می افتد کف حمام. چند دقیقه انگار بیهوش می شوم، هیچی یادم نمی آید. حال عجیبی است، نمی خواهم این آرامشی که پیدا کرده ام را از دست بدهم. چشم هایم درست نمی بینند اما می فهمم که وان پر شده از خون. پلک هایم به زور باز مانده اند. صدای قطره قطره چکیدن خونم را می شنوم. شل می شوم و سر می خورم داخل، سرم را به لبه وان تکیه می دهم. خونی که تا چند لحظه قبل تا نزدیک گردنم بود حالا به  بالای لبم رسیده اما نمی ترسم. بالاتر می رود، بالاتر از دماغم. نفس که می کشم دوباره برمی گردد به من. تمام بدنم دوباره پر می شود از خون. خون خودم را دم و بازدم می کنم. اما باز هم نمی ترسم. سرخی خون تا روی چشم هایم می آید، بی اختیار چشم هایم را می بندم. همه چیز تاریک و ساکت می شود.<br />
از جا می پرم، باد در بالکن را به هم می کوبد و وارد می شود. قلبم تند تند می زند، زود مچ دستم را نگاه می کنم. سالم سالم است. بدجوری ترس برم می دارد. بلند می شوم و می روم توی بالکن. به آسمان که نگاه می کنم ماه و دسته ستاره های چشمک زن را می بینم. هنوز نیمه شب است. قلبم هنوز تند می زند. نفس عمیقی می کشم و چند دقیقه ای همانجا می مانم. باد شدیدی می وزد برای همین وقتی برمیگردم داخل در بالکن را محکم می بندم. می روم داخل حمام تا آبی به صورتم بزنم. از توی آینه که خودم را می بینم درست عین خوابم هستم. همان صورت و همان حالت. زل می زنم به خودم و دنبال چیزی که نمی دانم چیست می گردم. چیزی نمانده سرم منفجر شود، بدجوری تیر می کشد. کشوی پشت آینه را باز می کنم. دستم را دراز می کنم تا یک بسته قرص بیاورم اما خشکم می زند. تیغ ریش تراشی توجهم را جلب می کند.<br />
پاورقی:<br />
<br />
1- قصیده پاییز یکی از معروف ترین و زیباترین اشعار جان کِیتس شاعر انگلیسی است.<br />
<br />
امین شیرپور - شهریور 1390]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7257303652/hanuz_nime_shab_ast.jpg" border="0" alt="[تصویر:  hanuz_nime_shab_ast.jpg]" /><br />
آسمان شب بالای سرم سکوت کرده، سیگاری روشن می کنم. صدایش توی سرم می پیچد. یاد آن شب می افتم که یکی از کتاب هایم را گرفته بود و زیر و رویش می کرد. به آرامی کنار تخت قدم می زد و برایم قصیده ی پاییز 1 را می خواند:<br />
" ...کجایت باید یافت؟<br />
در خانه نشسته ای یا بر غله های بی تشویش<br />
می‌رقصد گیسوانت نرم هماهنگ با باد و افشانی گندمزار<br />
صدایی نیست در نشای نیمه کار<br />
سرمست و مدهوش از عطر خشخاش ها..."<br />
به اینجا که می رسید بغضش می ترکید. برمی گردم اما او را نمی بینم، چند وقتی است که رفته.<br />
پکی به سیگار می زنم و از پنجره افق را می بینم. هرچقدر که دود سیگار بیشتر در سینه ام می پیچد خورشید بیشتر بالا می آید و خودش را از پشت آسمانخراش ها به رخم می کشد. دیگر آن دسته ستاره هایی که موقع عشق بازی های نیمه شب بالای سرمان چشمک می زدند معلوم نیستند.<br />
شروع می کرد به گریه کردن. کتاب را ول می کرد روی زمین و خودش را می انداخت روی تخت. از پشت می چسبید به من. گرمی تنش آرامم می کرد اما اشک هایش جای چنگ هایش که پشتم باقی می ماند را می شوراند! پشتم سوز می زد اما برایم مهم نبود. به این چیزهای کوچک عادت کرده بودم. همانطور که گریه می کرد شروع می کرد به بوسیدن گردنم. این خاطره ها دیوانه ام می کند. توی اتاق راه می روم و پک محکمی به سیگار می زنم. روی تخت دراز می کشید و پیچ می خورد دور خودش، درست عین فرشته ها بود. به تخت که نگاه می کنم او را می بینم که آرام خوابیده اما پلک که می زنم باز او نیست.<br />
اعصابم به هم می ریزد. پک محکم دیگری که به سیگار می زنم لبم می سوزد. فوری فیلتر داغش را پس می کشم و آن را از بالکن می اندازم داخل خیابان. دستی به لب خشک و پوسیده ام می کشم.<br />
برمی گشتم سمتش. شانه هایش را می مالیدم و دهانم را سمت گوشش می بردم. زمزمه می کردم: گریه نکن گلم، حیفِ اشک هات که بخوان بریزن.<br />
ملافه را می کشیدم رویش و خودم هم کنارش دراز می کشیدم. سرش را می گذاشتم روی سینه ام. اشک هایش تمام سینه ام را خیس می کرد. هر چه می گفتم گریه نکن گوش نمی داد. موهای خرماییش را ناز می کردم و پیشانیش را می بوسیدم. ادامه ی پاییز را برایش می خواندم:<br />
" ... سیب ها را می‌فشاری با چهره ای صبور<br />
تو لحظه لحظه داری می ‌نگری آخرین قطره های شهد را<br />
ترانه های بهار کجایند؟<br />
کجایند آه"<br />
اشک در چشم هایم جمع می شود. این اتاق امشب چقدر کوچک شده! خورشید لعنتی هم دارد خودش را می کوبد به در و دیوار اتاق. باد سردی که از بالکن می آید تنم را مور مور می کند. پاکت سیگار را برمی دارم تا سیگار دیگری بکشم اما خالی است. خورشید بدبختی دارد بالاتر و بالاتر می آید. حوصله تنها خوابیدن روی تخت را ندارم، در بالکن را می بندم و می روم داخل اتاق پذیرایی. روی کاناپه دراز می کشم تا شاید خوابم ببرد. آه، خدایا؛ این کاناپه چقدر بوی او را می دهد. بوی خاطراتمان را. حاضر بودم این همه سختی که تا الان کشیده بودم را دوباره بکشم اما یک بار دیگر روی همین کاناپه بغل هم می خوابیدیم.<br />
خوابم نمی برَد، حتی با این که خورشید درآمده. فکر و خیال دارد دیوانه ام می کند. سردرد امانم را بریده، تنها چیزی که آرامم می کند بوی عطر اوست که همه جای خانه پیچیده. کلافه شده ام، خیلی زیاد. می نشینم و سرم را میان دست هایم می گیرم. مدام سرم را جلو و عقب می کنم. ته دلم چیزی فریاد می زند:"بسه، بسه، بسه لعنتی". بی فایده است. دلم می خواهد داد و هوار کنم، صندلی را بردارم بزنم زمین و همه چیز را خورد کنم اما حوصله اش را ندارم. حوصله ی هیچ کاری را ندارم. اما اینطور نمی شود. این بدبختی باید تمام شود. می روم داخل حمام تا صورتم را بشورم و قرصی بخورم. آب سردی به صورتم می زنم و چند ثانیه توی آینه به خودم زل می زنم. چشم های پف کرده، موهای شانه نشده و ریش های چندین روزه. قیافه ام اصلاً دیدن ندارد. از کشوی پشت آینه چند بسته قرص بیرون می آورم. یکیشان را بلند می کنم تا خوب نوشته اش را ببینم. دیازپام است. درش را که باز می کنم نگاهم به داخل کشو جلب می شود. به تیغ ریش تراشیم. چند لحظه فکرهایی که به سمتم حمله ور شده اند را سبک و سنگین می کنم. مسکن به دردم نمی خورد. قرص ها را سر جایشان می گذارم و تیغ ریش تراش را بر می دارم. می روم توی وان دراز می کشم. تا حالا داخل وان خالی نشده بودم ، ته دلم می گوید: "مشکلی نیست، خودم پرش می کنم". هنوز هیچی نشده بوی خون را حس می کنم. خسته شده ام، دیگر تاب تحمل کردن ندارم. دوباره ته دلم می گوید: "زندگی بدون هدف و خوشحالی همان بهتر که تمام شود". تیغ را می گذارم روی شاهرگ دست راستم. اینطور اگر ترسیدم و خواستم فرار کنم با دست چپ شانس کمتری دارم. باز فریاد می زند:"بسه ، بسه، تمومش کن لعنتی". تیغ را می کشم. خون بدنم خودش را آزاد می کند. به سرعت از دستم فرار می کند. تمام مچم قرمز شده. یکهو احساس سردی می کنم. تیغ از دستم می افتد کف حمام. چند دقیقه انگار بیهوش می شوم، هیچی یادم نمی آید. حال عجیبی است، نمی خواهم این آرامشی که پیدا کرده ام را از دست بدهم. چشم هایم درست نمی بینند اما می فهمم که وان پر شده از خون. پلک هایم به زور باز مانده اند. صدای قطره قطره چکیدن خونم را می شنوم. شل می شوم و سر می خورم داخل، سرم را به لبه وان تکیه می دهم. خونی که تا چند لحظه قبل تا نزدیک گردنم بود حالا به  بالای لبم رسیده اما نمی ترسم. بالاتر می رود، بالاتر از دماغم. نفس که می کشم دوباره برمی گردد به من. تمام بدنم دوباره پر می شود از خون. خون خودم را دم و بازدم می کنم. اما باز هم نمی ترسم. سرخی خون تا روی چشم هایم می آید، بی اختیار چشم هایم را می بندم. همه چیز تاریک و ساکت می شود.<br />
از جا می پرم، باد در بالکن را به هم می کوبد و وارد می شود. قلبم تند تند می زند، زود مچ دستم را نگاه می کنم. سالم سالم است. بدجوری ترس برم می دارد. بلند می شوم و می روم توی بالکن. به آسمان که نگاه می کنم ماه و دسته ستاره های چشمک زن را می بینم. هنوز نیمه شب است. قلبم هنوز تند می زند. نفس عمیقی می کشم و چند دقیقه ای همانجا می مانم. باد شدیدی می وزد برای همین وقتی برمیگردم داخل در بالکن را محکم می بندم. می روم داخل حمام تا آبی به صورتم بزنم. از توی آینه که خودم را می بینم درست عین خوابم هستم. همان صورت و همان حالت. زل می زنم به خودم و دنبال چیزی که نمی دانم چیست می گردم. چیزی نمانده سرم منفجر شود، بدجوری تیر می کشد. کشوی پشت آینه را باز می کنم. دستم را دراز می کنم تا یک بسته قرص بیاورم اما خشکم می زند. تیغ ریش تراشی توجهم را جلب می کند.<br />
پاورقی:<br />
<br />
1- قصیده پاییز یکی از معروف ترین و زیباترین اشعار جان کِیتس شاعر انگلیسی است.<br />
<br />
امین شیرپور - شهریور 1390]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "زیر ناخن ماه" نوشته ی امین شیرپور]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=23</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:23:37 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=23</guid>
			<description><![CDATA[چند ساعت پیش فکر نمی کردم کارم به اینجا بکشد، بیشتر فکر می کردم بالای سر کسی که معلوم نیست کی به هوش می آید بمانم و از ناراحتی و درماندگی زل بزنم به در و دیوار اتاق. نه اینکه نصف شب توی قبرستان از ترس و سرما به خودم بپیچم.<br />
□<br />
<br />
          توی آبادی همه اصغر و زنش کبری را می شناسند، معلمی که دو سال است از شهر آمده و با زنش توی یکی از خانه های بی استفاده ی کدخدا زندگی می کنند. یادم است دو سال پیش که آمدند کدخدا و کبلایی رحمان تق و تق با عصاهایشان وارد اتاقم شدند و گفتند که بروم استقبال معلم جدید آبادی. کس دیگری نبود که ازش بخواهند، تنها کسی که توی آبادی شهر رفته بود و دیپلم داشت من بودم. در همان مدتی که توی شهر درس می خواندم فهمیدم هیچ کاری را نباید بدون مزد انجام داد. برای همین قبل از اینکه من بگویم "کار دارم" کدخدا دست کرد توی جیبش و خرج یک هفته ی خرد و خوراکم را داد. بعد هم به کبلایی توپید که "اگر تو پاپیچم نشده بودی پول نمی دادم این لندهور برود شهر درس بخواند ". کبلایی رحمان هم گفت :"چه کنم کدخدا، یتیمه، گفتم بره بلکه آدم شه." آن روز صبح اصغر و زنش کبری را دیدم. خودش بیست و پنج شش سالی داشت اما زنش چند سال کمتر. وقتی خانه را نشانشان دادم و نگاه های خیره ی کبری به در و دیوار را دیدم فهمیدم چجور زنی است. آقا معلم مرد خوش شانسی بود، خیلی هم خوش شانس. فردا ظهر که خانه شان دعوت بودم نوبت من بود خیره به در و دیوار نگاه کنم. بیچاره اصغر آقا هنوز چرت می زد! وسط خواب و بیدارش گفت: "دیشب تا صبح دیوار تمیز کردم و فرش تکوندم! هر چی میگم زن خونه ی خودمون که نیست، چرا تمیزش کنیم؟ مگه گوش میده؟ میگه بالاخره یه مدتی که می خوایم توش بمونیم". تمیز کردن خانه همان و ماندنشان توی آبادی همان.<br />
          یک سال که گذشت دیگر همه آن ها را جزو آبادی می دانستند، مخصوصاً کدخدا. البته حق هم داشت، بعد از اینکه زنش چند سال پیش تب کرد و مرد دیگر هیچوقت هیچکسی نبود که برایش دلمه برگ درست کند. آن روز خانه ی کدخدا بودم و حساب و کتاب بدهی ها و مزد کارگرها را حساب می کردم. صدای در که آمد پیرمرد گفت لا اله الا الله و عصایش را زد زیر دستش و رفت سمت در. اول نفهمیدم کی بود، سرم توی دفتر ها بود. دیدم پیرمرد بشقابی که دستش بود را گذاشت روی زمین. نشست و بشقاب را گرفت زیر دماغش. بعد زد زیر گریه. ندیده بودم حتی موقع مرگ زنش هم اینطور گریه کند. هرکاری کردم آرام نشد. از فردا دخترم دخترم گفتن های کدخدا گوش اهل آبادی را کَر کرده بود. کبری عین خواهر من بود، و اصغر هم دامادمان! هر وقت هم که این را برایش می گفتم حرصش می گرفت که چرا نمی گویم "تو مثل برادرمی و کبری عروسمان". تا قبل از اینکه ببینمشان بیشتر وقت ها بیکار بودم، توی خانه یا خواب بودم یا فال ورق می گرفتم. اما بعد ماجرا فرق کرد، من شده بودم مهمان همیشگی خانه شان. اصغر با این که معلم بود اما خوب ورق بازی می کرد، کبری اصلاً بلد نبود. اصغر بهش می گفت: "تو فقط مراقب باش تقلب نکنه، ناکِس خیلی زرنگه". و من پقی می زدم زیر خنده وقتی کبری یکی میزد پس کله ی اصغر و می گفت: "درست حرف بزن، ناکس یعنی چی ناکس". اصغر یک موتور داشت که سه ماه تابستان و سیزده روز اول بهار را با آن می رفتند شهر و  بر می گشتند. وقتی نبودند من عزا می گرفتم. یعنی دست خودم نبود، هیچ چیزی کیف نمی داد. از صبح تا شب باید دراز می کشیدم توی رخت خواب تا دوباره برگردند و زندگی به حالت اولش برگردد. برای آنها هم همینطور بود.<br />
           بعد سیزده که برمی گشتند فقط 2-3 روز طول می کشید تا خاطرات شهر را برایم تعریف کنند. بعد از گرفتن دیپلم دیگر شهر نرفته بودم. هرچقدر اصرار کردند که تابستان همراهشان بروم قبول نکردم. از خنده های کبری می فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه اش است. از اصغر که پرسیدم اول چیزی نگفت اما بعد گفت که"خواهرت میخواد زنت بده". بعد هم می خندید و من نمی فهمیدم به چی می خندد. وقتی نرفتم کبری ناراحت شد. هرچقدر من و اصغر منتش را کشیدیم نشد. تا اینکه نزدیک های عید قبول کردم. یعنی مجبور بودم. گفتم: " حالا کسی رو سراغ دارین یا ول معطلیم؟ "اصغر که یک بند می خندید گفت:" خواهرت مهمون ها رو هم دعوت کرده شادوماد". قرار شد وقتی رفتند و حرف ها را زدند برگردند آبادی، بعد هر سه با هم سوار ابوقراضه ی اسماعیل شویم و برویم خواستگاری. آن اوایل فکر می کردند من نامزدی چیزی دارم؛ به خاطر حلقه ای که همیشه دستم بود. بهشان گفتم که وقتی مادر پدرم مردند این حلقه رسید به خواهر بزرگم معصومه، وقتی معصومه هم مریض بود این رو داد دستم و گفت: "اینو بده به عروست". برای اینکه کبری بفهمد زیر حرفم نمی زنم حلقه را دادم بهش. وقتی رفتند دوباره غصه دار شدم. با اینکه از 3 ماه قبلی کمتر بود اما همین چند روز هم بدون آنها چند سال می گذشت. هر روز صبح کد خدا و کبلایی می آمدند سری می زدند. کد خدا از دخترش می گفت و اینکه چقد دست پخت خوبی دارد. کبلایی هم می گفت بچه های آبادی همه از معلم شان راضی اند. بعد هم کمی من را دلداری می دادند و می رفتند. هر روز صبح تا عصر توی رخت خواب بودم و در و دیوار را نگاه می کردم. یک روز صبح بود که دیدم یکی دارد در می زند. انقدر محکم می زد که نزدیک بود پاشنه ی در را بکند. اعصابم خورد شد و بلند شدم. در را که باز کردم دیدم هادی است. نفس نفس می زد. گفتم "درو کندی، چه مرگته؟ چی شده؟" چند ثانیه نفس کشید و گفت: کدخدا... کدخدا گفت بیاین... . نگران شدم.<br />
          در را بستم و رفتم سمت خانه ی کدخدا. از دور صدای شیون زن ها را شنیدم. بی اختیار گفتم یا امام رضا. از ترس مو به تنم سیخ شد. دویدم. کدخدا نشسته بود روی پوست گوسفندش گوشه ی خانه و گریه کرد. توی آن یکی اتاق شیون و زاری قطع نمی شد. رفتم طرف کبلایی که توی حیاط وایساده بود. پرسیدم"چی شده؟ اینجا چه خبره؟"حرف نمی زد. زل زده بود به عصایی که دستش بود. داد زدم:"چه مرگتونه؟ چرا بهم نمی گین چی شده؟ کی مرده؟" به حرف نمی آمدند. گفتم "کبلایی تو رو به اون کربلایی که رفتی قسمت میدم. بگو چی شده؟ دِ منم آدمم. بگو چی شده" صورت گرفته و غمگینش را آورد بالا. فقط شنیدم گفت کبری.<br />
           دنیا دور سرم چرخید. اگر تیر چوبی داخل حیاط پشتم نبود پخش زمین شده بودم. اشک نشست توی چشمام. گفتم "اصغر، اصغر کجا است؟" گفت:" اصغر زندست، فقط زخمی شده. گفتم ببرنش خونه اش الان هم..." باقی حرفش را نشنیدم، زدم بیرون. وقتی رسیدم دیدم چند نفر بالای سرش بودند و هرکس چیزی میگفت. همه را بیرون کردم و خودم ماندم بالای سرش. تمام تنش زخم و زیلی شده بود. کدخدا و کبلایی دکتر را آورده بودند تا اصغر را ببیند. رفتم بیرون توی حیاط. نشستم روی پله ها و توی حیاط را نگاه می کردم. باد می زد و درخت ها تکان می خوردند. چند تا برگ زرد شده از این سر تا آن سر حیاط می رفتند و می آمدند. دست خودم نبود، بغض کرده بودم و از سرما می لرزیدم. خنده کبری را که دیگر نمی دیدم، خنده ی اصغر را هم شاید. کدخدا گفت چند تا از زن های آبادی جنازه را برده اند بشورند. می دانستم که بعد از ظهر خاکش می کنند. ماندم پیش اصغر، نرفتم قبرستان. اگر قرار بود کبری جایی باشد اینجا بود نه آنجا. دکتر بعد از اینکه تمام زخم ها را باند پیچی کرد آماده شد که برود. پرسیدم "کی به هوش میاد؟" گفت "معلوم نیست." بعد هم رفت.<br />
کبری همه جای خانه بود، توی حیاط داشت رخت ها را پهن می کرد، کنار چراغ نشسته بود و کتاب می خواند. به متکا تکیه داده بود و شال می بافت. اصغر هم بود، داشت برگه ی بچه ها را صحیح می کرد. استکان چایی را هورت می کشید. کبری می گفت "نکن" اما گوش نمی داد. بعد هم به من می گفت " آقا فکر می کنن خیلی بامزه ان" اصغر می خندید و دوباره چای را هورت می کشید. کبری شال نیمه تمام و کامواها را برمی داشت و می رفت توی آن یکی اتاق. اصغر با خنده می گفت: "غلط کردم کبری، جوونی کردم. حالا شام چی داریم خانم؟" وقتی کبری می گفت "زهر مار" من می زدم زیر خنده.<br />
مطمئن نبودم می خندم یا گریه می کنم. زل زده بودم به صورت اصغر. پوست ناسور و زخمیش هنوز جوان بود. می ترسیدم وقتی کبری نباشد پیر شود. می شد، می دانستم. رفتم عکسشان را از روی طاقچه برداشتم. داشتند می خندیدند، مال روز عروسی شان بود. اما حالا کی می خندید؟ وقتی برگشتم و به اصغر نگاه کردم که آش و لاش آنجا خوابیده بود بغضم گرفت. نشستم و دستم را کشیدم روی عکس. شُری اشک هایم ریخت روی قاب. هیچوقت از اینکه پدر و مادرم مرده بودند حس خاصی نداشتم، حتی وقتی معصومه هم مرد. اما کبری برایم فرق داشت، نمی توانستم باور کنم دیگر نیست. تا خوابم برد چشم هایش داشت نگاهم می کرد. همان چشم ها آمدند به خوابم. کبری با لباس سرتاسر سفید وسط دشت پر از گلی وایساده بود. داشت نگاهم می کرد و می خندید که باد شدیدی آمد و همه جا پر شد از خاک و برگ. باد کبری را ذره ذره برد.<br />
بیدار شدم، توی حیاط سر و صدا بود. داشتند آهن غراضه های باقی مانده از موتور را می چپاندند گوشه ی حیاط. بعدش هم در زدند و شام آوردند. هادی بود. بهش گفتم اینجا بماند تا من بروم پیش کدخدا و برگردم. وقتی رفتم دیدم پیرمرد هنوز ناراحت بود. پرسیدم "چطور این اتفاق افتاده؟" تعارف کرد بشینم و چایی بخورم. بعد هم با وسواس و آرامش عجیبی استکان را گذاشت جلوی من. قُلُپ اول را که خورد گفت او هم نمی دانسته چطوری. اما توی قبرستان اسماعیل برایش گفته که وقتی داشته اند می آمده اند آبادی، سر پیچ، حالا یا حواسشان نبوده یا خیلی تند می آمده اند که خورده اند به چند تا سنگ. گفت سنگ ها تا دیشب آنجا نبوده اند. لابد شب از کوه افتاده اند پایین. هیچ حواسم نبود که مشکی پوشیده بود. من که نمی توانستم حرفی بزنم، او هم زل زده بود به گل قالی و ساکت بود. یکهو در باز شد. هادی دوباره نفس نفس می زد و گفت آقا معلم... آقا معلم. وقتی رسیدم دیدم داشت بلند می شد. نگذاشتم، گفتم"اصغر تو نباید بلند شی، دراز بکش." فقط می شنیدم که می گفت کبری. هادی پشت در بود. با اشاره پرسیدم بهش چیزی گفتی؟ سر تکان داد که "نه". خیالم کمی راحت شد. هادی را فرستادم رفت. هنوز داشت می گفت کبری. مجبورش کردم دراز بکشد، بالش را گذاشتم پشتش و چند قاشق سوپ دادم خورد. صورتش عین گچ سفید بود. کدخدا و کبلایی آمده بودند که اگر حالش خوب نیست بفرستند سراغ دکتر. گفتم لازم نیست و ردشان کردم رفتند. اصغر باز داشت بلند می شد. داشت گریه می کرد و می گفت "باید برم سراغ کبری". گفتم "کجا بری سراغش؟ تو حالت خوب نیست، باید استراحت کنی". اما قبول نمی کرد. قسمم می داد، می گفت "کبری زنده است، باید برم سراغش" به خدا خودش بهم گفت. گفت که کبری آمده به خوابش، با لباس سفید وسط دشت پر از گلی بوده. بهش گفته"اصغر بیا سراغم، تا ماه هست و دیر نشده بیا سراغم". هر کاری می کردم قبول نمی کرد. من را کنار می زد و می خواست برود. جلوی در وایساده بودم و باهاش حرف می زدم. می گفت "کبری زنده است، به خدا خیالاتی نشدم. من دیدمش". با گریه التماسم می کرد. مجبور شدم قبول کنم، اما گفتم " با هم می ریم". چراغ نفتی و بیلچه را برداشتم. آرام تا قبرستان رفتیم، وقتی رسیدیم خیس اشک شده بود. تمام طول راه بی صدا گریه کرده بود. چراغ دستم بود و میان قبرها می گشتم. هیچکدامشان نبود. اصغر پیدایش کرد. خاکش هنوز نرم بود. اصغر داشت با دست خاک را کنار می زد. اطراف را نگاه کردم و مطمئن شدم که کسی نباشد. به اصغر گفتم چراغ را بگیرد تا من بِکَنم. ترس برم داشته بود، بدجور می لرزیدم. زیر لب فاتحه ای خواندم. کندم. بی صدا گریه کردم و کندم. اصغر هم مثل من بود. به زور چراغ را گرفته بود و زیر لب نمی دانم داشت چی می گفت. خوب که کندم بیلچه را کنار گذاشتم. با دست خاک را کنار زدم، او هم چراغ را گذاشت روی کپه ی خاک و کمکم کرد. خاک رفته بود زیر ناخن هام. حواسم به دست های لرزان و زخمی اصغر بود تا اینکه سفیدی کفن معلوم شد. ترسیدم و برگشتم عقب. تنم یخ کرد، هیچ چی جز استغفراله نمی توانستم بگویم. اصغر را نگاه کردم که داشت با دست هایش خاک را از قبر می انداخت بیرون. رنگش عین گچ سفید شده بود اما هنوز داشت ادامه می داد. دوباره اطراف را نگاه کردم، خیلی تاریک شده بود. دست خودم نبود، بدجوری می ترسیدم. وقتی خوب سفیدی کفن را دیدم چهاردست و پا برگشتم عقب. عقب و عقب تر رفتم. اصغر خم شده بود داخل قبر. فقط می دیدم هر چند ثانیه یک بار مشتی خاک از داخل پرت می شود بیرون. پاهایم را بغل کردم و منتظر شدم. خودم هم نمی دانستم منتظر چی. فقط خدا خدا می کردم زودتر تمام شود. هیچوقت انقدر سردم نشده بود. دیدم اصغر خاک نمی ریزد بیرون. آب دهانم را قورت دادم و آرام گفتم "اصغر، چی شد؟" جواب نداد. با ترس و لرز رفتم نزدیک. اصغر پشت کپه ی خاک دراز به دراز افتاده بود روی زمین. هر چه تکانش دادم فایده نداشت. عین یخ سرد و سفید شده بود. پشتم به قبر بود. وقتی برگشتم دیدم کفن پاره است. انگشت های کبری از کفن زده بود بیرون، نوک انگشت هاش خاک و خون با هم قاطی شده بودند. نگاه که کردم دیدم تازه داشت صبح می شد و ماه رفته بود.<br />
<br />
<br />
امین شیرپور – آذر 1390]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چند ساعت پیش فکر نمی کردم کارم به اینجا بکشد، بیشتر فکر می کردم بالای سر کسی که معلوم نیست کی به هوش می آید بمانم و از ناراحتی و درماندگی زل بزنم به در و دیوار اتاق. نه اینکه نصف شب توی قبرستان از ترس و سرما به خودم بپیچم.<br />
□<br />
<br />
          توی آبادی همه اصغر و زنش کبری را می شناسند، معلمی که دو سال است از شهر آمده و با زنش توی یکی از خانه های بی استفاده ی کدخدا زندگی می کنند. یادم است دو سال پیش که آمدند کدخدا و کبلایی رحمان تق و تق با عصاهایشان وارد اتاقم شدند و گفتند که بروم استقبال معلم جدید آبادی. کس دیگری نبود که ازش بخواهند، تنها کسی که توی آبادی شهر رفته بود و دیپلم داشت من بودم. در همان مدتی که توی شهر درس می خواندم فهمیدم هیچ کاری را نباید بدون مزد انجام داد. برای همین قبل از اینکه من بگویم "کار دارم" کدخدا دست کرد توی جیبش و خرج یک هفته ی خرد و خوراکم را داد. بعد هم به کبلایی توپید که "اگر تو پاپیچم نشده بودی پول نمی دادم این لندهور برود شهر درس بخواند ". کبلایی رحمان هم گفت :"چه کنم کدخدا، یتیمه، گفتم بره بلکه آدم شه." آن روز صبح اصغر و زنش کبری را دیدم. خودش بیست و پنج شش سالی داشت اما زنش چند سال کمتر. وقتی خانه را نشانشان دادم و نگاه های خیره ی کبری به در و دیوار را دیدم فهمیدم چجور زنی است. آقا معلم مرد خوش شانسی بود، خیلی هم خوش شانس. فردا ظهر که خانه شان دعوت بودم نوبت من بود خیره به در و دیوار نگاه کنم. بیچاره اصغر آقا هنوز چرت می زد! وسط خواب و بیدارش گفت: "دیشب تا صبح دیوار تمیز کردم و فرش تکوندم! هر چی میگم زن خونه ی خودمون که نیست، چرا تمیزش کنیم؟ مگه گوش میده؟ میگه بالاخره یه مدتی که می خوایم توش بمونیم". تمیز کردن خانه همان و ماندنشان توی آبادی همان.<br />
          یک سال که گذشت دیگر همه آن ها را جزو آبادی می دانستند، مخصوصاً کدخدا. البته حق هم داشت، بعد از اینکه زنش چند سال پیش تب کرد و مرد دیگر هیچوقت هیچکسی نبود که برایش دلمه برگ درست کند. آن روز خانه ی کدخدا بودم و حساب و کتاب بدهی ها و مزد کارگرها را حساب می کردم. صدای در که آمد پیرمرد گفت لا اله الا الله و عصایش را زد زیر دستش و رفت سمت در. اول نفهمیدم کی بود، سرم توی دفتر ها بود. دیدم پیرمرد بشقابی که دستش بود را گذاشت روی زمین. نشست و بشقاب را گرفت زیر دماغش. بعد زد زیر گریه. ندیده بودم حتی موقع مرگ زنش هم اینطور گریه کند. هرکاری کردم آرام نشد. از فردا دخترم دخترم گفتن های کدخدا گوش اهل آبادی را کَر کرده بود. کبری عین خواهر من بود، و اصغر هم دامادمان! هر وقت هم که این را برایش می گفتم حرصش می گرفت که چرا نمی گویم "تو مثل برادرمی و کبری عروسمان". تا قبل از اینکه ببینمشان بیشتر وقت ها بیکار بودم، توی خانه یا خواب بودم یا فال ورق می گرفتم. اما بعد ماجرا فرق کرد، من شده بودم مهمان همیشگی خانه شان. اصغر با این که معلم بود اما خوب ورق بازی می کرد، کبری اصلاً بلد نبود. اصغر بهش می گفت: "تو فقط مراقب باش تقلب نکنه، ناکِس خیلی زرنگه". و من پقی می زدم زیر خنده وقتی کبری یکی میزد پس کله ی اصغر و می گفت: "درست حرف بزن، ناکس یعنی چی ناکس". اصغر یک موتور داشت که سه ماه تابستان و سیزده روز اول بهار را با آن می رفتند شهر و  بر می گشتند. وقتی نبودند من عزا می گرفتم. یعنی دست خودم نبود، هیچ چیزی کیف نمی داد. از صبح تا شب باید دراز می کشیدم توی رخت خواب تا دوباره برگردند و زندگی به حالت اولش برگردد. برای آنها هم همینطور بود.<br />
           بعد سیزده که برمی گشتند فقط 2-3 روز طول می کشید تا خاطرات شهر را برایم تعریف کنند. بعد از گرفتن دیپلم دیگر شهر نرفته بودم. هرچقدر اصرار کردند که تابستان همراهشان بروم قبول نکردم. از خنده های کبری می فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه اش است. از اصغر که پرسیدم اول چیزی نگفت اما بعد گفت که"خواهرت میخواد زنت بده". بعد هم می خندید و من نمی فهمیدم به چی می خندد. وقتی نرفتم کبری ناراحت شد. هرچقدر من و اصغر منتش را کشیدیم نشد. تا اینکه نزدیک های عید قبول کردم. یعنی مجبور بودم. گفتم: " حالا کسی رو سراغ دارین یا ول معطلیم؟ "اصغر که یک بند می خندید گفت:" خواهرت مهمون ها رو هم دعوت کرده شادوماد". قرار شد وقتی رفتند و حرف ها را زدند برگردند آبادی، بعد هر سه با هم سوار ابوقراضه ی اسماعیل شویم و برویم خواستگاری. آن اوایل فکر می کردند من نامزدی چیزی دارم؛ به خاطر حلقه ای که همیشه دستم بود. بهشان گفتم که وقتی مادر پدرم مردند این حلقه رسید به خواهر بزرگم معصومه، وقتی معصومه هم مریض بود این رو داد دستم و گفت: "اینو بده به عروست". برای اینکه کبری بفهمد زیر حرفم نمی زنم حلقه را دادم بهش. وقتی رفتند دوباره غصه دار شدم. با اینکه از 3 ماه قبلی کمتر بود اما همین چند روز هم بدون آنها چند سال می گذشت. هر روز صبح کد خدا و کبلایی می آمدند سری می زدند. کد خدا از دخترش می گفت و اینکه چقد دست پخت خوبی دارد. کبلایی هم می گفت بچه های آبادی همه از معلم شان راضی اند. بعد هم کمی من را دلداری می دادند و می رفتند. هر روز صبح تا عصر توی رخت خواب بودم و در و دیوار را نگاه می کردم. یک روز صبح بود که دیدم یکی دارد در می زند. انقدر محکم می زد که نزدیک بود پاشنه ی در را بکند. اعصابم خورد شد و بلند شدم. در را که باز کردم دیدم هادی است. نفس نفس می زد. گفتم "درو کندی، چه مرگته؟ چی شده؟" چند ثانیه نفس کشید و گفت: کدخدا... کدخدا گفت بیاین... . نگران شدم.<br />
          در را بستم و رفتم سمت خانه ی کدخدا. از دور صدای شیون زن ها را شنیدم. بی اختیار گفتم یا امام رضا. از ترس مو به تنم سیخ شد. دویدم. کدخدا نشسته بود روی پوست گوسفندش گوشه ی خانه و گریه کرد. توی آن یکی اتاق شیون و زاری قطع نمی شد. رفتم طرف کبلایی که توی حیاط وایساده بود. پرسیدم"چی شده؟ اینجا چه خبره؟"حرف نمی زد. زل زده بود به عصایی که دستش بود. داد زدم:"چه مرگتونه؟ چرا بهم نمی گین چی شده؟ کی مرده؟" به حرف نمی آمدند. گفتم "کبلایی تو رو به اون کربلایی که رفتی قسمت میدم. بگو چی شده؟ دِ منم آدمم. بگو چی شده" صورت گرفته و غمگینش را آورد بالا. فقط شنیدم گفت کبری.<br />
           دنیا دور سرم چرخید. اگر تیر چوبی داخل حیاط پشتم نبود پخش زمین شده بودم. اشک نشست توی چشمام. گفتم "اصغر، اصغر کجا است؟" گفت:" اصغر زندست، فقط زخمی شده. گفتم ببرنش خونه اش الان هم..." باقی حرفش را نشنیدم، زدم بیرون. وقتی رسیدم دیدم چند نفر بالای سرش بودند و هرکس چیزی میگفت. همه را بیرون کردم و خودم ماندم بالای سرش. تمام تنش زخم و زیلی شده بود. کدخدا و کبلایی دکتر را آورده بودند تا اصغر را ببیند. رفتم بیرون توی حیاط. نشستم روی پله ها و توی حیاط را نگاه می کردم. باد می زد و درخت ها تکان می خوردند. چند تا برگ زرد شده از این سر تا آن سر حیاط می رفتند و می آمدند. دست خودم نبود، بغض کرده بودم و از سرما می لرزیدم. خنده کبری را که دیگر نمی دیدم، خنده ی اصغر را هم شاید. کدخدا گفت چند تا از زن های آبادی جنازه را برده اند بشورند. می دانستم که بعد از ظهر خاکش می کنند. ماندم پیش اصغر، نرفتم قبرستان. اگر قرار بود کبری جایی باشد اینجا بود نه آنجا. دکتر بعد از اینکه تمام زخم ها را باند پیچی کرد آماده شد که برود. پرسیدم "کی به هوش میاد؟" گفت "معلوم نیست." بعد هم رفت.<br />
کبری همه جای خانه بود، توی حیاط داشت رخت ها را پهن می کرد، کنار چراغ نشسته بود و کتاب می خواند. به متکا تکیه داده بود و شال می بافت. اصغر هم بود، داشت برگه ی بچه ها را صحیح می کرد. استکان چایی را هورت می کشید. کبری می گفت "نکن" اما گوش نمی داد. بعد هم به من می گفت " آقا فکر می کنن خیلی بامزه ان" اصغر می خندید و دوباره چای را هورت می کشید. کبری شال نیمه تمام و کامواها را برمی داشت و می رفت توی آن یکی اتاق. اصغر با خنده می گفت: "غلط کردم کبری، جوونی کردم. حالا شام چی داریم خانم؟" وقتی کبری می گفت "زهر مار" من می زدم زیر خنده.<br />
مطمئن نبودم می خندم یا گریه می کنم. زل زده بودم به صورت اصغر. پوست ناسور و زخمیش هنوز جوان بود. می ترسیدم وقتی کبری نباشد پیر شود. می شد، می دانستم. رفتم عکسشان را از روی طاقچه برداشتم. داشتند می خندیدند، مال روز عروسی شان بود. اما حالا کی می خندید؟ وقتی برگشتم و به اصغر نگاه کردم که آش و لاش آنجا خوابیده بود بغضم گرفت. نشستم و دستم را کشیدم روی عکس. شُری اشک هایم ریخت روی قاب. هیچوقت از اینکه پدر و مادرم مرده بودند حس خاصی نداشتم، حتی وقتی معصومه هم مرد. اما کبری برایم فرق داشت، نمی توانستم باور کنم دیگر نیست. تا خوابم برد چشم هایش داشت نگاهم می کرد. همان چشم ها آمدند به خوابم. کبری با لباس سرتاسر سفید وسط دشت پر از گلی وایساده بود. داشت نگاهم می کرد و می خندید که باد شدیدی آمد و همه جا پر شد از خاک و برگ. باد کبری را ذره ذره برد.<br />
بیدار شدم، توی حیاط سر و صدا بود. داشتند آهن غراضه های باقی مانده از موتور را می چپاندند گوشه ی حیاط. بعدش هم در زدند و شام آوردند. هادی بود. بهش گفتم اینجا بماند تا من بروم پیش کدخدا و برگردم. وقتی رفتم دیدم پیرمرد هنوز ناراحت بود. پرسیدم "چطور این اتفاق افتاده؟" تعارف کرد بشینم و چایی بخورم. بعد هم با وسواس و آرامش عجیبی استکان را گذاشت جلوی من. قُلُپ اول را که خورد گفت او هم نمی دانسته چطوری. اما توی قبرستان اسماعیل برایش گفته که وقتی داشته اند می آمده اند آبادی، سر پیچ، حالا یا حواسشان نبوده یا خیلی تند می آمده اند که خورده اند به چند تا سنگ. گفت سنگ ها تا دیشب آنجا نبوده اند. لابد شب از کوه افتاده اند پایین. هیچ حواسم نبود که مشکی پوشیده بود. من که نمی توانستم حرفی بزنم، او هم زل زده بود به گل قالی و ساکت بود. یکهو در باز شد. هادی دوباره نفس نفس می زد و گفت آقا معلم... آقا معلم. وقتی رسیدم دیدم داشت بلند می شد. نگذاشتم، گفتم"اصغر تو نباید بلند شی، دراز بکش." فقط می شنیدم که می گفت کبری. هادی پشت در بود. با اشاره پرسیدم بهش چیزی گفتی؟ سر تکان داد که "نه". خیالم کمی راحت شد. هادی را فرستادم رفت. هنوز داشت می گفت کبری. مجبورش کردم دراز بکشد، بالش را گذاشتم پشتش و چند قاشق سوپ دادم خورد. صورتش عین گچ سفید بود. کدخدا و کبلایی آمده بودند که اگر حالش خوب نیست بفرستند سراغ دکتر. گفتم لازم نیست و ردشان کردم رفتند. اصغر باز داشت بلند می شد. داشت گریه می کرد و می گفت "باید برم سراغ کبری". گفتم "کجا بری سراغش؟ تو حالت خوب نیست، باید استراحت کنی". اما قبول نمی کرد. قسمم می داد، می گفت "کبری زنده است، باید برم سراغش" به خدا خودش بهم گفت. گفت که کبری آمده به خوابش، با لباس سفید وسط دشت پر از گلی بوده. بهش گفته"اصغر بیا سراغم، تا ماه هست و دیر نشده بیا سراغم". هر کاری می کردم قبول نمی کرد. من را کنار می زد و می خواست برود. جلوی در وایساده بودم و باهاش حرف می زدم. می گفت "کبری زنده است، به خدا خیالاتی نشدم. من دیدمش". با گریه التماسم می کرد. مجبور شدم قبول کنم، اما گفتم " با هم می ریم". چراغ نفتی و بیلچه را برداشتم. آرام تا قبرستان رفتیم، وقتی رسیدیم خیس اشک شده بود. تمام طول راه بی صدا گریه کرده بود. چراغ دستم بود و میان قبرها می گشتم. هیچکدامشان نبود. اصغر پیدایش کرد. خاکش هنوز نرم بود. اصغر داشت با دست خاک را کنار می زد. اطراف را نگاه کردم و مطمئن شدم که کسی نباشد. به اصغر گفتم چراغ را بگیرد تا من بِکَنم. ترس برم داشته بود، بدجور می لرزیدم. زیر لب فاتحه ای خواندم. کندم. بی صدا گریه کردم و کندم. اصغر هم مثل من بود. به زور چراغ را گرفته بود و زیر لب نمی دانم داشت چی می گفت. خوب که کندم بیلچه را کنار گذاشتم. با دست خاک را کنار زدم، او هم چراغ را گذاشت روی کپه ی خاک و کمکم کرد. خاک رفته بود زیر ناخن هام. حواسم به دست های لرزان و زخمی اصغر بود تا اینکه سفیدی کفن معلوم شد. ترسیدم و برگشتم عقب. تنم یخ کرد، هیچ چی جز استغفراله نمی توانستم بگویم. اصغر را نگاه کردم که داشت با دست هایش خاک را از قبر می انداخت بیرون. رنگش عین گچ سفید شده بود اما هنوز داشت ادامه می داد. دوباره اطراف را نگاه کردم، خیلی تاریک شده بود. دست خودم نبود، بدجوری می ترسیدم. وقتی خوب سفیدی کفن را دیدم چهاردست و پا برگشتم عقب. عقب و عقب تر رفتم. اصغر خم شده بود داخل قبر. فقط می دیدم هر چند ثانیه یک بار مشتی خاک از داخل پرت می شود بیرون. پاهایم را بغل کردم و منتظر شدم. خودم هم نمی دانستم منتظر چی. فقط خدا خدا می کردم زودتر تمام شود. هیچوقت انقدر سردم نشده بود. دیدم اصغر خاک نمی ریزد بیرون. آب دهانم را قورت دادم و آرام گفتم "اصغر، چی شد؟" جواب نداد. با ترس و لرز رفتم نزدیک. اصغر پشت کپه ی خاک دراز به دراز افتاده بود روی زمین. هر چه تکانش دادم فایده نداشت. عین یخ سرد و سفید شده بود. پشتم به قبر بود. وقتی برگشتم دیدم کفن پاره است. انگشت های کبری از کفن زده بود بیرون، نوک انگشت هاش خاک و خون با هم قاطی شده بودند. نگاه که کردم دیدم تازه داشت صبح می شد و ماه رفته بود.<br />
<br />
<br />
امین شیرپور – آذر 1390]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "شب پیاده" نوشته ی ستاره اسلامی زاده]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=22</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:22:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=22</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7257382682/shabe_piyade.jpg" border="0" alt="[تصویر:  shabe_piyade.jpg]" /><br />
تا یک هفته بعد از آن شب، هر وقت داداشم می آمد دنبالم می خواستم لب باز کنم و همه چیز را به داداش بگویم. از سر خیابان تا خانه که تقریبا بیست دقیقه راه می آمدیم هربار می خواستم یک جوری سر صحبت را باز کنم و به او بگویم. من و داداش رابطه خوبی با هم داشتیم. می توانستم هر قصه و شکایت و درد دلی را پیشش بگویم. هرچند که این یک سالی که توی مطب کار می کردم، همه حرف هام شده بود شکایت از مریض ها که خارج نوبت وقت می خواهند و تلفنی نوبت می گیرند و نمی آیند و دکتر تا ساعت نه، نه ونیم مریض می بیند و... اما تا یک هفته بعد از آن شب هر بار خواستم بگویم نتوانستم. نمی دانستم عکس العمل داداش چیست. لابد در جا خشکش می زد و داد می زد و می گفت: "احمق چرا تا حالا نگفتی؟ می خواستی بذاری یه هفته دیگه بگی ، الان داری می گی که یارو از مرز هم رد شده؟". یک هفته فرصت زیادی بود. او می توانست تا هر جایی که دلش خواست ، برود. فرصت داشت که توی شهر گم شود یا دورتر . هرچه دورتر. مطمئن نبودم که به اینجا برنمی گردد هرچند دلیلی هم برای برنگشتنش نداشتم. دو شب اول بعد از آن شب توانستم داداش را قانع کنم که از خیابان بالایی برویم،گفتم:"تاریکه می ترسم."<br />
گفت :" بیا بریم ، من می ترسم! ، پس من اینجا دسته بیلم؟"<br />
-    آخه این خیابون یه طرفش  کوهه ، یه طرفش هم این فضای سبز جلو خونه ها مثل جنگله ،آدمو می ترسونه "<br />
-    " بیا دیگه مسخره بازی در نیار ، این همه از این خیابون رفتیم حالا یادت افتاده که میترسی؟"<br />
-    " آخه اینقدر کم نوره همش فکر می کنم الان یه کسی از بین درختا می آد بیرون."<br />
-    " بیا دیگه اینقدر چرت و پرت نگو "<br />
 و خودش رفت سمت خیابان فردوسی . اما من قبول نکردم. دویدم سمت خیابان بالایی. داد زد گفت:"کجا می ری دیوونه ؟". توی راه همش غر می زد که از این خیابون راهمون طولانی تر می شه. شب بعد هم با کلی خواهش و التماس دوباره از خیابان بالایی رفتیم. توی راه کلی باهاش حرف زدم که:" خیابون خلوته و ممکنه کسی باهامون در گیر بشه، گفتم:" دزدی چیزی خدایی نکرده" و تصویرش دوباره آمد، تصویر مردی که پشت رل نشسته بود و من در نور چراغ های ماشین که به چشمم می خورد فقط می توانستم شبحش را ببینم، شبح مردی را که می دانستم در روشنی چراغ های ماشین می تواند به وضوح من را ببیند که ترسیده ام . چراغ ماشین را انداخت توی چشمم وایستاد. تصویری که آنقدر بهش فکر کرده بودم که با خودم می گفتم شاید همش خیال بوده. گفتم:" دزدی چیزی خدایی نکرده"<br />
-    "دزد کجا بود؟ یعنی می گی من از پس یه دزد پیزوری هم برنمی آم ؟ من خودم ده تا شونو حریفم "<br />
-    " خوب شاید چاقویی اسلحه ای باهاش باشه"<br />
-    " خوب منم دارم"<br />
-    "خدا مرگم بده تو چاقو داری؟ یه وقت ازت نگیرنش جریمت کنن؟" خندید وگفت: "اینو! بهشون می گم باهاش خیار پوس می کنم جرمه ؟"<br />
 چند بار می خواستم به او بگویم. نمی دانستم چطوری بگویم. از کجا شروع می کردم. وقتی همه چیز فقط توی چند دقیقه اتفاق افتاده بود. و من نتوانسته بودم درست تصمیم بگیرم. اگر آن شب بابا یا مامان یا داداش خانه بودند، مطمئنم همه چیز فرق می کرد. مطمئنم از ترس و فشار عصبی که داشتم همان موقعی که رسیدم خانه بلند بلند همه چیز را می گفتم و شک ندارم که موقع گفتنش گریه می کردم اما آن شب  هیچ کس خانه نبود و اصلا به خاطر همین هم بود که این خیابان لعنتی را که یک طرفش به کوه می خورد یک طرفش به جنگل لعنتی فضای سبز جلوی خانه ها، پیاده و تنها آمدم وگرنه بابا که اجازه نمی داد که ساعت نه، نه و نیم شب خودم تنهایی از سر خیابان تا خانه بیایم. هر شب حمید را می فرستاد دنبالم. او هم وقت هایی که خودش سر حال بود و می خواست به بهانه ای از خانه بیرون بیاید تا سیگار بکشد، خوش اخلاق بود. گاهی هم که حوصله نداشت از همه چیز ایراد می گرفت، می گفت:" آخه اینم کاره که تو داری شیفت بعد از ظهر؟ "یا می گفت:" گندش بزنن این محله رو که یه ماشین از این خیابونش رد نمیشه، آخر دنیاست." گاهی هم  که بابا شیفت شب بود و خانه نبود زنگ می زد می گفت :"خودت بیا، مگه محله مسکونی نیست همه تو خیابونن." من هم می آمدم. و بهش نمی گفتم که می ترسم. از فضای ساکت سمت راست و چپم می ترسیدم. کوه مانع می شود که انعکاس نوری از آن طرف بتابد و خیابان با وجود چراغ برق هایی که ردیف هم روبروی کوه دارد همیشه نیمه تاریک و برای من ترس آور بود. آن شب همه خانه عمو دعوت بودیم ولی من نمی توانستم از دکتر مرخصی بگیرم. بابا سفارش کرده بود که به دکتر بگویم من را تا خانه برساند. اما من سر همین خیابان از ماشین پیاده شده بودم. اگر آن شب کسی خانه بود حتمن گفته بودم.گفتنش حتی یک روز بعد برایم سخت و غیر ممکن شده بود. اصلن نمی دانستم از کجا شروع کنم اگر  به حمید می گفتم مطمئنم در جا خشکش می زد و سرم داد می زد و صداش توی کوه می پیچید. مثل جمعه هایی که از همین کوه تپه ای بالا می رفتیم و قتی آن بالا می رسیدیم دیگر اصلا نمی خواستم تکان بخورم. همان جا می نشستم و او داد می زد:"تکون بخور تنبل" و صدایش توی کوه می پیچید. کوه تپه ای روبروی خانه ارتفاع زیادی ندارد و بالا رفتن از آن آدم را خسته نمی کند، اما آن بالا که می رسیدیم دلم می خواست همان جا روی آن تابی که با چند تا سرسره و وسیله دیگر آن بالا گذاشته اند، بشینم و طلوع آفتاب را نگاه کنم. همان جا روی همان تابی که پشت به شهر و رو به طلوع آفتاب است. همان جا بنشینم و به صدای جیر جیر زنجیر تاب و پرنده کوچکی که رد می شود و جیغ می کشد و به  خش خش باد که بین صخره ها می پیچد، گوش دهم و سردی آن را که به صورتم می خورد حس کنم و به آن کوه های دوری نگاه کنم که خورشید از پشت آنها طلوع می کند. اما حمید از این طرف به آن طرف می دود و ورزش می کند و وقتی به من می رسد داد می زند:" تکون بخور تنبل" و صدایش توی کوه می پیچد... حتمن اگر می گفتم می گفت :" حالا داری می گی؟ یارو الان از مرز هم رد شده. "حتمن تا آن موقع دور شده بود؛ خیلی دور. هیچ دلیلی نداشت که برگردد. مرتب این جمله را با خودم تکرار می کردم و برای یک لحظه باورم می شد که هیچ دلیلی وجود ندارد که برگردد. و در آن یک لحظه یک دفعه همه ترس و اضطرابم از بین می رفت و انقدر آرام می شدم که احساس می کردم می خواهم بعد از بی خوابی های زیاد، همان جا وسط آن خیابان بلند کم نور توی سرمای زمستان بخوابم. و یا از ذوقم گریه کنم یا بلند بخندم و با خودم بگویم :"عجب احمقی بودم ها ،که می خواستم به حمید بگم." و یا در آن لحظه احساس می کردم که روی آن تاب زنگ زده رو به طلوع خورشید نشسته ام و پرنده ای جیغ می کشد و رد می شود. اما لحظه بعد می فهمیدم که هیچ دلیلی پیدا نکرده ام که برنمی گردد.  وقتی از کنار کوچه های فرعی سمت راست می گذشتیم، احساس می کردم که سر کوچه بعدی ایستاده است و طوری ایستاده که توی تاریک روشن کوچه من فقط شبحش را می بینم و می بینم که زل زده به ما که رد می شویم و زیر نور چراغ برق سر کوچه کنار خیابان صورتم را دیده و دیده که رنگم مثل گچ پریده و دیده که حمید بی خیال کنارم راه می رود و فهمیده که من هنوز چیزی به حمید نگفته ام و بعد... اما بعد می خواهد چه کار کند؟ ذهنم کار نمی کرد، شاید از ترس، از سرمای دی ماه. مثل همان موقع که نتوانسته بودم بفهمم می خواهد چکار کند. آن شب تقریباً پنج دقیقه ای از سر خیابان آمده بودم که دیدمش. از روبرو می آمد و چراغ ماشین را مثل دوتا چشم روشن مورب و به طرز اغراق آمیزی بزرگ، انداخت توی چشمم و ایستاد. فقط چند ثانیه بود. من از ترس مات شدم فقط چند ثانیه برای تصمیم گرفتن وقت داشتم. سمت چپم کوه بود و برای رسیدن به خانه های سمت راستم و احتمالن در یکی از خانه ها را کوبیدن باید از فضای سبز جلوی خانه رد می شدم. در این صورت او می توانست قبل از رسیدن من به در، به من برسد. فقط چند ثانیه وقت برای تصمیم گیری بود. او داشت توی چشم های من نگاه می کرد و من هم داشتم به چشم هایش نگاه می کردم اما نمی دیدمش. یک آن صدای دستگیره در را شنیدم که باز شد. شاید صدای دستگیره در به همراه صدای بارانی که می بارید توی کوه پیچیده بود شاید هم من نتوانسته بودم هیچ تصمیمی بگیرم و ناخود آگاه برگشتم و شروع کردم به دویدن. چند متر رفتم ؟ بیست متر، سی متر؟ نمی دانم. متوجه شدم که هیچ صدایی پشت سرم نمی آید. هیچ صدایی نبود جز صدای نم نم یکنواخت باران. و صدای پا و نفس های خودم. هیچ کس در آن باران و سرما و در آن خیابان خلوت نبود.<br />
یک آن برگشتم و نگاه کردم. دیدم او هم دارد در خلاف جهت من می دود. همان لحظه ای که من صدای دستگیره در را شنیده بودم او هم در خلاف جهت من شروع کرده بود به دویدن. ایستادم. چراغ های ماشین روشن بود و در ماشین باز مانده بود. و او داشت دور می شد، به نظرم آمد لنگ لنگ می دود. اهمیت ندادم. سر پیچ که رسید ، هنوز داشت می دوید و دیگر نتوانستم ببینمش. نفس راحتی کشیدم. هر چند نمی توانستم بفهمم که چرا ماشین را گذاشته بود و می دوید. با خودم گفتم هیچ آدم عاقلی ماشینش را وسط جاده که نمی گذارد. حتمن همین حالا برمی گردد. شاید هم دیوانه است! صبر می کنم حتمن می آید ماشینش را برمی دارد و می رود. من هم جایی می ایستم که من را نبیند. بین همین درخت ها. حتمن زود برمی گردد. بعد می روم. رفتم پشت شاخه های بی برگ درخت های توت جلوی یکی از خانه ها قایم شدم. سه چهار دقیقه  گذشت. هیچ خبری نبود. برنگشت. گربه ای جلوی در خانه چمباته زده بود. دهن دره ای کرد و با صدای خفیفی نالید. ماشین را از بین شاخه ها می دیدم که همانطور با چراغ های روشن و در باز آنجا بود. "خیال نداره برگرده؟"   <br />
بلند شدم و راه افتادم. به نظرم می آمد که از پشت پیچ پیدایش می شود. لنگ لنگ. به ماشین رسیدم. پژو 206 مشکی با صندلی های چرم سفید. داخل ماشین را نگاه کردم؛ سوئیچ روی ماشین بود و خون روی تکیه گاه صندلی راننده چرم سفید را سرخ کرده بود. دست کشیدم، تازه بود. جیغم از گلوی خشکم بیرون نیامد. فکر کردم برای همین برنگشته. چون وسط جاده افتاده و نمی توانست حرکت کند. نشستم پشت رل و دور زدم و فکر می کردم که می بینمش که وسط جاده افتاده و نیمه جان است. دیدمش زیر بغل کسی را گرفته بود که به نظر می رسید مرده و داشت او را به طرف کوه می کشید. من ایستادم و چراغ های روشن ماشین درست روی آنها بود. او را نگاه می کردم، او من را نمی دید. در نور چراغ ماشین فقط می توانست شبح من را پشت رل ببیند. اما حتما ماشینش را می شناخت و می دانست که من پشت رل نشسته ام. ماشینی که حالا دیگر مطمئنم مال او نبود و مال آن آدم فلک زده ای بود که دراز به دراز افتاده بود و گردنش آویزان بود. حتمن در لحظه ای که به من رسیده بود یک آن فهمیده بود که فرار کردن با ماشین کسی که مرده و جا گذاشتن جسد وسط جاده بر اثر هولی که داشت و احتمالن جا گذاشتن مدرکی پیش مقتول که ثابت می کرد او قاتل است یعنی مرگ. و می دانست که من راهم را کج می کنم و به طرف شبحی که پشت رل دیده بودم نمی روم. و او فرصت داشت تا مدرکی را که احتمالن ثابت می کرد او قاتل است بردارد و در خلاف جهت من دوید لنگ لنگ.<br />
کاش می توانستم همه جزییات صورتش را به خاطر بیاورم اما تنها چیزهایی که یادم مانده این بود که زیر باران سر و صورتش کامل خیس بود و ته ریش داشت و کاپشنش شاید خاکستری بود اما حداقل خوب می توانم چشم هایش را به خاطر بیاورم. از چشم هایش خون نمی بارید و در عوض چیزی توی چشم هایش بود که من با وجود همه ترسی که داشتم فهمیدم. یک بار سنگین. باری که به ناچار برگشته بود تا آن را حمل کند. در حالی که زخمی بود و پیاده و لنگ لنگ. من توی چشم هایش نگاه می کردم و او من را نمی دید. و در برابر دو چشم روشنی که به وضوح او را می دید هیچ کاری نمی توانست بکند. همه سنگینی باری که حمل می کرد توی چشم هایش جمع شده بود و من سنگینی نگاهش را حس کردم. سنگینی غم نگاهش را.<br />
دنده عقب گرفتم و او همانطور مات من ماشین را نگاه می کرد. تا تقاطع اولین کوچه دور زدم توی کوچه و  از خیابان بالایی دور زدم و رسیدم سر کوچه ای که انتهایش چند قدم پایین تر در خیابان خلوت، خانه ما آنجا است. پیچیدم توی کوچه. تا آخر کوچه پایین آمدم. ماشین را خاموش کردم؛ سوئیچ را در آوردم. یک لحظه با خودم فکر کردم شاید هنوز نمرده است. "برمی گردند هر دو با هم. لنگ لنگ می آن . میرن بیمارستان. میگن چیزی نشده. یه دعوای دوستانه بود. پس باید سوئیچ بذارم. آره شاید هنوز زنده اس. شاید دوست بودند، شاید رفیق چند ساله شاید برادر. "<br />
کاش می توانستم بفهمم سر چی درگیری بینشان پیش آمده بود. کاش در آن لحظه ای که داشتم دنده عقب می گرفتم سرم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و بهش می گفتم. "می شه ازت بپرسم سر چی؟ شاید می گفت سر پول. یا می گفت:"مسئله ناموسیه آبجی تو دخالت نکن" یا ... سرچی ؟ این سوالی بود که تا مدت های زیادی توی خواب و بیداری توی خانه و خیابان و مطب از ذهنم می گذشت. مثل مگس مزاحمی حتی در آن لحظه ای که داشت خوابم می برد از کنار گوشم رد می شد و می گفت سر چی؟  و هر دفعه جوابش به یک شکل در ذهنم می آمد و دست آخر هم در حالی که دنده عقب می گرفتم سرم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و می پرسیدم سر چی؟ و او می گفت سر هر چی.  <br />
هنوز سوئیچ توی دستم بود پس باید سوئیچ را می گذاشتم که برمی گشتند؟ نه این اصلن امکان نداشت خودم دیده بودم که مرده. نور چراغ ماشین را روی آن دو نفر انداخته بودم. درست روبروی آنها .خودم دیدم که گردنش آویزان بود و مرده بود. پس باید سوئیچ را برمی داشتم؟<br />
" ممکنه اون برگرده و با ماشین فرار کنه ."<br />
 سوئیچ را گذاشتم روی ماشین. شاید با خودم فکر کرده بودم اگر قرار نبود سوئیچ روی ماشین باشد من هم الان توی کوچه نبودم و داشتم می رفتم سمت دکه پلیس توی خیابان فردوسی. سوئیچ را گذاشتم روی ماشین و با عجله دویدم توی خیابان خلوت. می دانستم اگر پشت سرم را نگاه کنم او را می بینم با زخمی که داشت و باری که حمل می کرد نمی توانست دور تر از این رفته باشد. می دانستم اگر نگاه کنم تردید می کنم. آن وقت شاید بر می گشتم سوار ماشین می شدم و می رفتم سراغ پلیس. گرچه شاید وقتی از او دور شده بودم همین فکر را با خودش کرده بود و از آنجایی که نمی توانست جای دوری برود همان دور و بر ها پنهان شده بود و وقتی من را دیده بود که از توی کوچه بیرون آمدم و دویدم توی خانه باز هم نتوانسته بود مطمئن شود که من پلیس را خبر نمی کنم و تا ساعتی منتظر مانده بود. و بعد دیگر مطمئن شده بود که من پلیس را خبر نکرده ام و دوباره سراغ مقتول رفته بود. شاید هم همان موقع از آنجا دور شده بود و همین حالا هم دارد دور می شود...دور... .<br />
با عجله در را باز کردم. بابا و مامان و حمید هنوز نیامده بودند. ساعت از ده گذشته بود و بعید بود به این زودی برگردند. پالتویم خونی بود. جایی که تکیه داده بودم به صندلی. شستمش و نشستم کنار بخاری.<br />
"یعنی الان باید زنگ بزنم به پلیس ؟ پلیس می گه : الان داری زنگ می زنی؟ اگه می خواستی زنگ بزنی پس چرا سوئیچو گذاشتی روی ماشین؟ می دونی تا الان ممکنه فرار کرده باشه. می دونی ممکنه اونی رو که کشته تا حالا خاک کرده باشه و خانوادش حتی ندونن که مرده ؟ سر چی کشته بودش؟ سرچی ؟<br />
-    سر هر چی.<br />
-     خودش گفت سر هر چی ؟ پس باهاش حرف زدی ؟<br />
-    نه من نمی شناختمش .<br />
-    پس چرا بهش کمک کردی؟ تو فراریش دادی، بگو برای چی ؟<br />
-    آخه...<br />
-    آخه چی ؟<br />
-    چشماش...<br />
-     چشماش چی ؟ خون ازش می بارید ؟<br />
-     نه ...<br />
-    نه؟ دستاش چی ؟ خونی بود مگه نه؟ وقتی دستتو گذاشتی روی رل خونی شده بود ؟<br />
-    یه کم...<br />
-     خوب ... الان دیگه فرار کرده. لااقل بگو ماشینش چه مدلی بود . نمره شو برداشتی دیگه نه ؟ ...<br />
-    نه من نمرشو برنداشتم. 206 بود با صندلی های چرم سفید.<br />
-    میدونی چند تا ماشین 206 توی این شهر هست ؟ که صندلی هاشون چرم سفیده؟<br />
-    نه<br />
-     ببریدش. تو همدستشی . تو کمکش کردی...<br />
"اگه برگرده و ماشینو نبینه چی ؟ من احمق چرا ماشینو نیاوردم توی خیابون خلوت؟ اگه منو ندیده باشه که از توی کدوم کوچه بیرون اومده باشم حالا نمی دونه ماشین کجاست. شاید ماشین گشت اومد توی این خیابون. ممکنه گیر بیفته، اگه ماشینو نبینه. اما اگه ببینه شاید تا یه جایی بتونه خودشو برسونه. اگه ماشینو نبینه سوئیچ روی ماشین به چه دردش می خوره. یعنی اعدامش می کنن؟... آره اعدامش می کنن اعدامش می کنن... هر جایی هم که بره آخرش گیر می افته. اگه موقع اعدامش اونجا باشم چی؟ نمی تونم توی چشماش با اون سنگینی نگاه کنم. شاید بهم بگه لاله چرا کمکم نکردی؟ دیدی حالا دارن اعدامم می کنن. شاید اونوقت بهش گفتم که من ماشینو توی کوچه گذاشته بودم تو ندیدی. یادم باشه توی چشماش نگاه نکنم. وگرنه تا ابد از ذهنم پاک نمی شه...<br />
اگه اسکلت مقتول بیاد به خوابم و بگه لاله چرا کمکم نکردی؟ خونم پامال شد. اونوقت چی جوابشو بدم. یادم باشه که توی حفره خالی چشماش نگاه نکنم وگرنه تا ابد از ذهنم پاک نمی شه. سرمو بندازم پایین بگم ، آخه تو توی کمرش زده بودی. نامرد بودی از پشت سرش اومدی. حقت بود.<br />
-    تو خبر نداری. و جای چند ضربه ای رو که روی استخونای کمرشه بهم نشون می ده. تو اصلن می دونی سر چی بود؟<br />
-     سر چی بود؟<br />
-     سر هرچی.<br />
یک ساعت گذشت. نفهمیدم چطوری. با خودم می گفتم حالا دیگه برای هر کاری که از دستم بر می آمده دیر شده. و اینطوری خودم را قانع می کردم. چون تردید برایم کشنده تر از تصمیم غلطی بود که می توانستم بگیرم. نمی دانستم الان پشت در بسته خانه ما چه می گذرد و نمی خواستم که بدانم. شاید او از بردن مقتول به جای بالاتری از کوه پشیمان شده بود، شاید برگشته بود و ماشین را پیدا کرده و به جای نامعلومی رفته بود. شاید رسیده بود بالای کوه و با آهن پاره های مانده از وسیله های پارک کوچک، داشت زمین باران خورده نرم را به راحتی چال می کرد تا جسد را همان جا خاک کند و در این صورت هیچ کس دیگر نمی فهمید که مقتول بیچاره کجا رفته و هیچ کس نمی دانست که دیگر برنمی گردد و شاید خانواده اش عکسش را به عنوان گمشده توی روز نامه ها بارها چاپ می کردند تا آن روزنامه ها بر اثر مرور زمان زرد و پوسیده می شد. و هیچ خبری از او نمی آمد.<br />
با اینکه کنار بخاری نشسته بودم سردم بود و عرق می کردم و یک لحظه دلهره ام قطع نمی شد. یعنی من، دختر یکی یک دانه بابا، که اجازه نمی داد از سر خیابان تا خانه را تنها بیایم، با او روبرو شده بودم و به او کمک کردم که فرار کند؟<br />
آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که فکر می کردم همه خیال بوده. یک لحظه  با خودم فکر می کردم که شاید آن چیزی که مرد می کشید اصلن جسد نبوده اما بعد به وضوح یادم می آمد که سرش آویزان بود و نشان می داد که بی جان است. بابا و مامان و حمید از خانه عمو برگشتند. برای اینکه با آنها روبرو نشوم و آنها متوجه پریشانی من نشوند رفتم توی اتاق دراز کشیدم و وانمود کردم که خوابم. حتمن رنگم پریده بود و چشم هایم باد کرده بودند. تا صبح بیدار بودم و با چشم های باز کابوس می دیدم. صد بار، صد بار ... می خواستم بروم توی کوچه را ببینم که ماشین آنجاست یا نه. اما می ترسیدم، می ترسیدم از بودن و نبودن ماشین... می خواستم در بی خبری بمانم. اما بالاخره دم صبح رفتم توی کوچه را دیدم. ساعت شش و نیم بود و هوا روشن شده بود اما ابرهای بارانی آسمان را تاریک کرده بود. کوچه را دیدم. ماشین آنجا نبود. دیگر نمی توانستم مطمئن باشم که خود آن مرد ماشین را برداشته یا یک نفر که خیال کرده از خوش شانسی به ماشینی در جای خلوت خورده که سوئیچ روی آن است. باران  نم نم می بارید و آسمان غرش می کرد و من ایستاده بودم و به جای خالی ماشین نگاه می کردم و چشم هایم بر اثر گریه های دیشب می سوخت. حسی داشتم مثل دلتنگی غیر قابل تحمل. دلتنگی که قرار نیست هیچ وقت تمام شود.<br />
صخره های کوه کم کم پیدا می شد و طوری سر جایش بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برگشتم و دلم می خواست تا ابد بخوابم.<br />
بعد از آن شب هر بار با حمید از این خیابان می گذشتیم، احساس می کردم توی کوچه بعدی می بینمش که ایستاده و ما را نگاه می کند، یا صدای پایی از پشت سرمان می شنیدم فکر می کردم که او از پشت سر به ما نزدیک می شود. ولی همیشه به کوچه آخر می رسیدیم و او آنجا نبود.<br />
و شب های زیادی خواب می دیدم که همینطور که دنده عقب می رفتم و از او دور می شدم سرم را از پنجره بیرون می آوردم و می گفتم "سر چی ؟ "<br />
و او هر بار یک جواب می داد و خیلی وقت ها می گفت "سر هر چی... "<br />
این بار که با داداش رفتیم کوه وقتی روی آن تاب نشستم باید زیر پایم را هم نگاه کنم. شاید خاک در یک قسمت بر آمده بود، آنوقت می فهمم که او آن شب همین آهن پاره الاکلنگ شکسته را برداشته و او را همین جا خاک کرده. حتما صدای ضربه هایش به خاک توی دل کوه پیچیده. یادم باشد که آن دور ها را هم نگاه کنم، جایی که خورشید از آنجا طلوع می کند. شاید او را ببینم که با زخمی که داشت و باری که حمل می کرد سر کوه هفتم رسیده است و در این صورت نمی دانم تصویر آن دو چشم روشن ثابت را یادش می آید که از او دور می شد؟یا نه...<br />
<br />
<br />
<br />
ستاره اسلامی زاده - دی 90]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7257382682/shabe_piyade.jpg" border="0" alt="[تصویر:  shabe_piyade.jpg]" /><br />
تا یک هفته بعد از آن شب، هر وقت داداشم می آمد دنبالم می خواستم لب باز کنم و همه چیز را به داداش بگویم. از سر خیابان تا خانه که تقریبا بیست دقیقه راه می آمدیم هربار می خواستم یک جوری سر صحبت را باز کنم و به او بگویم. من و داداش رابطه خوبی با هم داشتیم. می توانستم هر قصه و شکایت و درد دلی را پیشش بگویم. هرچند که این یک سالی که توی مطب کار می کردم، همه حرف هام شده بود شکایت از مریض ها که خارج نوبت وقت می خواهند و تلفنی نوبت می گیرند و نمی آیند و دکتر تا ساعت نه، نه ونیم مریض می بیند و... اما تا یک هفته بعد از آن شب هر بار خواستم بگویم نتوانستم. نمی دانستم عکس العمل داداش چیست. لابد در جا خشکش می زد و داد می زد و می گفت: "احمق چرا تا حالا نگفتی؟ می خواستی بذاری یه هفته دیگه بگی ، الان داری می گی که یارو از مرز هم رد شده؟". یک هفته فرصت زیادی بود. او می توانست تا هر جایی که دلش خواست ، برود. فرصت داشت که توی شهر گم شود یا دورتر . هرچه دورتر. مطمئن نبودم که به اینجا برنمی گردد هرچند دلیلی هم برای برنگشتنش نداشتم. دو شب اول بعد از آن شب توانستم داداش را قانع کنم که از خیابان بالایی برویم،گفتم:"تاریکه می ترسم."<br />
گفت :" بیا بریم ، من می ترسم! ، پس من اینجا دسته بیلم؟"<br />
-    آخه این خیابون یه طرفش  کوهه ، یه طرفش هم این فضای سبز جلو خونه ها مثل جنگله ،آدمو می ترسونه "<br />
-    " بیا دیگه مسخره بازی در نیار ، این همه از این خیابون رفتیم حالا یادت افتاده که میترسی؟"<br />
-    " آخه اینقدر کم نوره همش فکر می کنم الان یه کسی از بین درختا می آد بیرون."<br />
-    " بیا دیگه اینقدر چرت و پرت نگو "<br />
 و خودش رفت سمت خیابان فردوسی . اما من قبول نکردم. دویدم سمت خیابان بالایی. داد زد گفت:"کجا می ری دیوونه ؟". توی راه همش غر می زد که از این خیابون راهمون طولانی تر می شه. شب بعد هم با کلی خواهش و التماس دوباره از خیابان بالایی رفتیم. توی راه کلی باهاش حرف زدم که:" خیابون خلوته و ممکنه کسی باهامون در گیر بشه، گفتم:" دزدی چیزی خدایی نکرده" و تصویرش دوباره آمد، تصویر مردی که پشت رل نشسته بود و من در نور چراغ های ماشین که به چشمم می خورد فقط می توانستم شبحش را ببینم، شبح مردی را که می دانستم در روشنی چراغ های ماشین می تواند به وضوح من را ببیند که ترسیده ام . چراغ ماشین را انداخت توی چشمم وایستاد. تصویری که آنقدر بهش فکر کرده بودم که با خودم می گفتم شاید همش خیال بوده. گفتم:" دزدی چیزی خدایی نکرده"<br />
-    "دزد کجا بود؟ یعنی می گی من از پس یه دزد پیزوری هم برنمی آم ؟ من خودم ده تا شونو حریفم "<br />
-    " خوب شاید چاقویی اسلحه ای باهاش باشه"<br />
-    " خوب منم دارم"<br />
-    "خدا مرگم بده تو چاقو داری؟ یه وقت ازت نگیرنش جریمت کنن؟" خندید وگفت: "اینو! بهشون می گم باهاش خیار پوس می کنم جرمه ؟"<br />
 چند بار می خواستم به او بگویم. نمی دانستم چطوری بگویم. از کجا شروع می کردم. وقتی همه چیز فقط توی چند دقیقه اتفاق افتاده بود. و من نتوانسته بودم درست تصمیم بگیرم. اگر آن شب بابا یا مامان یا داداش خانه بودند، مطمئنم همه چیز فرق می کرد. مطمئنم از ترس و فشار عصبی که داشتم همان موقعی که رسیدم خانه بلند بلند همه چیز را می گفتم و شک ندارم که موقع گفتنش گریه می کردم اما آن شب  هیچ کس خانه نبود و اصلا به خاطر همین هم بود که این خیابان لعنتی را که یک طرفش به کوه می خورد یک طرفش به جنگل لعنتی فضای سبز جلوی خانه ها، پیاده و تنها آمدم وگرنه بابا که اجازه نمی داد که ساعت نه، نه و نیم شب خودم تنهایی از سر خیابان تا خانه بیایم. هر شب حمید را می فرستاد دنبالم. او هم وقت هایی که خودش سر حال بود و می خواست به بهانه ای از خانه بیرون بیاید تا سیگار بکشد، خوش اخلاق بود. گاهی هم که حوصله نداشت از همه چیز ایراد می گرفت، می گفت:" آخه اینم کاره که تو داری شیفت بعد از ظهر؟ "یا می گفت:" گندش بزنن این محله رو که یه ماشین از این خیابونش رد نمیشه، آخر دنیاست." گاهی هم  که بابا شیفت شب بود و خانه نبود زنگ می زد می گفت :"خودت بیا، مگه محله مسکونی نیست همه تو خیابونن." من هم می آمدم. و بهش نمی گفتم که می ترسم. از فضای ساکت سمت راست و چپم می ترسیدم. کوه مانع می شود که انعکاس نوری از آن طرف بتابد و خیابان با وجود چراغ برق هایی که ردیف هم روبروی کوه دارد همیشه نیمه تاریک و برای من ترس آور بود. آن شب همه خانه عمو دعوت بودیم ولی من نمی توانستم از دکتر مرخصی بگیرم. بابا سفارش کرده بود که به دکتر بگویم من را تا خانه برساند. اما من سر همین خیابان از ماشین پیاده شده بودم. اگر آن شب کسی خانه بود حتمن گفته بودم.گفتنش حتی یک روز بعد برایم سخت و غیر ممکن شده بود. اصلن نمی دانستم از کجا شروع کنم اگر  به حمید می گفتم مطمئنم در جا خشکش می زد و سرم داد می زد و صداش توی کوه می پیچید. مثل جمعه هایی که از همین کوه تپه ای بالا می رفتیم و قتی آن بالا می رسیدیم دیگر اصلا نمی خواستم تکان بخورم. همان جا می نشستم و او داد می زد:"تکون بخور تنبل" و صدایش توی کوه می پیچید. کوه تپه ای روبروی خانه ارتفاع زیادی ندارد و بالا رفتن از آن آدم را خسته نمی کند، اما آن بالا که می رسیدیم دلم می خواست همان جا روی آن تابی که با چند تا سرسره و وسیله دیگر آن بالا گذاشته اند، بشینم و طلوع آفتاب را نگاه کنم. همان جا روی همان تابی که پشت به شهر و رو به طلوع آفتاب است. همان جا بنشینم و به صدای جیر جیر زنجیر تاب و پرنده کوچکی که رد می شود و جیغ می کشد و به  خش خش باد که بین صخره ها می پیچد، گوش دهم و سردی آن را که به صورتم می خورد حس کنم و به آن کوه های دوری نگاه کنم که خورشید از پشت آنها طلوع می کند. اما حمید از این طرف به آن طرف می دود و ورزش می کند و وقتی به من می رسد داد می زند:" تکون بخور تنبل" و صدایش توی کوه می پیچد... حتمن اگر می گفتم می گفت :" حالا داری می گی؟ یارو الان از مرز هم رد شده. "حتمن تا آن موقع دور شده بود؛ خیلی دور. هیچ دلیلی نداشت که برگردد. مرتب این جمله را با خودم تکرار می کردم و برای یک لحظه باورم می شد که هیچ دلیلی وجود ندارد که برگردد. و در آن یک لحظه یک دفعه همه ترس و اضطرابم از بین می رفت و انقدر آرام می شدم که احساس می کردم می خواهم بعد از بی خوابی های زیاد، همان جا وسط آن خیابان بلند کم نور توی سرمای زمستان بخوابم. و یا از ذوقم گریه کنم یا بلند بخندم و با خودم بگویم :"عجب احمقی بودم ها ،که می خواستم به حمید بگم." و یا در آن لحظه احساس می کردم که روی آن تاب زنگ زده رو به طلوع خورشید نشسته ام و پرنده ای جیغ می کشد و رد می شود. اما لحظه بعد می فهمیدم که هیچ دلیلی پیدا نکرده ام که برنمی گردد.  وقتی از کنار کوچه های فرعی سمت راست می گذشتیم، احساس می کردم که سر کوچه بعدی ایستاده است و طوری ایستاده که توی تاریک روشن کوچه من فقط شبحش را می بینم و می بینم که زل زده به ما که رد می شویم و زیر نور چراغ برق سر کوچه کنار خیابان صورتم را دیده و دیده که رنگم مثل گچ پریده و دیده که حمید بی خیال کنارم راه می رود و فهمیده که من هنوز چیزی به حمید نگفته ام و بعد... اما بعد می خواهد چه کار کند؟ ذهنم کار نمی کرد، شاید از ترس، از سرمای دی ماه. مثل همان موقع که نتوانسته بودم بفهمم می خواهد چکار کند. آن شب تقریباً پنج دقیقه ای از سر خیابان آمده بودم که دیدمش. از روبرو می آمد و چراغ ماشین را مثل دوتا چشم روشن مورب و به طرز اغراق آمیزی بزرگ، انداخت توی چشمم و ایستاد. فقط چند ثانیه بود. من از ترس مات شدم فقط چند ثانیه برای تصمیم گرفتن وقت داشتم. سمت چپم کوه بود و برای رسیدن به خانه های سمت راستم و احتمالن در یکی از خانه ها را کوبیدن باید از فضای سبز جلوی خانه رد می شدم. در این صورت او می توانست قبل از رسیدن من به در، به من برسد. فقط چند ثانیه وقت برای تصمیم گیری بود. او داشت توی چشم های من نگاه می کرد و من هم داشتم به چشم هایش نگاه می کردم اما نمی دیدمش. یک آن صدای دستگیره در را شنیدم که باز شد. شاید صدای دستگیره در به همراه صدای بارانی که می بارید توی کوه پیچیده بود شاید هم من نتوانسته بودم هیچ تصمیمی بگیرم و ناخود آگاه برگشتم و شروع کردم به دویدن. چند متر رفتم ؟ بیست متر، سی متر؟ نمی دانم. متوجه شدم که هیچ صدایی پشت سرم نمی آید. هیچ صدایی نبود جز صدای نم نم یکنواخت باران. و صدای پا و نفس های خودم. هیچ کس در آن باران و سرما و در آن خیابان خلوت نبود.<br />
یک آن برگشتم و نگاه کردم. دیدم او هم دارد در خلاف جهت من می دود. همان لحظه ای که من صدای دستگیره در را شنیده بودم او هم در خلاف جهت من شروع کرده بود به دویدن. ایستادم. چراغ های ماشین روشن بود و در ماشین باز مانده بود. و او داشت دور می شد، به نظرم آمد لنگ لنگ می دود. اهمیت ندادم. سر پیچ که رسید ، هنوز داشت می دوید و دیگر نتوانستم ببینمش. نفس راحتی کشیدم. هر چند نمی توانستم بفهمم که چرا ماشین را گذاشته بود و می دوید. با خودم گفتم هیچ آدم عاقلی ماشینش را وسط جاده که نمی گذارد. حتمن همین حالا برمی گردد. شاید هم دیوانه است! صبر می کنم حتمن می آید ماشینش را برمی دارد و می رود. من هم جایی می ایستم که من را نبیند. بین همین درخت ها. حتمن زود برمی گردد. بعد می روم. رفتم پشت شاخه های بی برگ درخت های توت جلوی یکی از خانه ها قایم شدم. سه چهار دقیقه  گذشت. هیچ خبری نبود. برنگشت. گربه ای جلوی در خانه چمباته زده بود. دهن دره ای کرد و با صدای خفیفی نالید. ماشین را از بین شاخه ها می دیدم که همانطور با چراغ های روشن و در باز آنجا بود. "خیال نداره برگرده؟"   <br />
بلند شدم و راه افتادم. به نظرم می آمد که از پشت پیچ پیدایش می شود. لنگ لنگ. به ماشین رسیدم. پژو 206 مشکی با صندلی های چرم سفید. داخل ماشین را نگاه کردم؛ سوئیچ روی ماشین بود و خون روی تکیه گاه صندلی راننده چرم سفید را سرخ کرده بود. دست کشیدم، تازه بود. جیغم از گلوی خشکم بیرون نیامد. فکر کردم برای همین برنگشته. چون وسط جاده افتاده و نمی توانست حرکت کند. نشستم پشت رل و دور زدم و فکر می کردم که می بینمش که وسط جاده افتاده و نیمه جان است. دیدمش زیر بغل کسی را گرفته بود که به نظر می رسید مرده و داشت او را به طرف کوه می کشید. من ایستادم و چراغ های روشن ماشین درست روی آنها بود. او را نگاه می کردم، او من را نمی دید. در نور چراغ ماشین فقط می توانست شبح من را پشت رل ببیند. اما حتما ماشینش را می شناخت و می دانست که من پشت رل نشسته ام. ماشینی که حالا دیگر مطمئنم مال او نبود و مال آن آدم فلک زده ای بود که دراز به دراز افتاده بود و گردنش آویزان بود. حتمن در لحظه ای که به من رسیده بود یک آن فهمیده بود که فرار کردن با ماشین کسی که مرده و جا گذاشتن جسد وسط جاده بر اثر هولی که داشت و احتمالن جا گذاشتن مدرکی پیش مقتول که ثابت می کرد او قاتل است یعنی مرگ. و می دانست که من راهم را کج می کنم و به طرف شبحی که پشت رل دیده بودم نمی روم. و او فرصت داشت تا مدرکی را که احتمالن ثابت می کرد او قاتل است بردارد و در خلاف جهت من دوید لنگ لنگ.<br />
کاش می توانستم همه جزییات صورتش را به خاطر بیاورم اما تنها چیزهایی که یادم مانده این بود که زیر باران سر و صورتش کامل خیس بود و ته ریش داشت و کاپشنش شاید خاکستری بود اما حداقل خوب می توانم چشم هایش را به خاطر بیاورم. از چشم هایش خون نمی بارید و در عوض چیزی توی چشم هایش بود که من با وجود همه ترسی که داشتم فهمیدم. یک بار سنگین. باری که به ناچار برگشته بود تا آن را حمل کند. در حالی که زخمی بود و پیاده و لنگ لنگ. من توی چشم هایش نگاه می کردم و او من را نمی دید. و در برابر دو چشم روشنی که به وضوح او را می دید هیچ کاری نمی توانست بکند. همه سنگینی باری که حمل می کرد توی چشم هایش جمع شده بود و من سنگینی نگاهش را حس کردم. سنگینی غم نگاهش را.<br />
دنده عقب گرفتم و او همانطور مات من ماشین را نگاه می کرد. تا تقاطع اولین کوچه دور زدم توی کوچه و  از خیابان بالایی دور زدم و رسیدم سر کوچه ای که انتهایش چند قدم پایین تر در خیابان خلوت، خانه ما آنجا است. پیچیدم توی کوچه. تا آخر کوچه پایین آمدم. ماشین را خاموش کردم؛ سوئیچ را در آوردم. یک لحظه با خودم فکر کردم شاید هنوز نمرده است. "برمی گردند هر دو با هم. لنگ لنگ می آن . میرن بیمارستان. میگن چیزی نشده. یه دعوای دوستانه بود. پس باید سوئیچ بذارم. آره شاید هنوز زنده اس. شاید دوست بودند، شاید رفیق چند ساله شاید برادر. "<br />
کاش می توانستم بفهمم سر چی درگیری بینشان پیش آمده بود. کاش در آن لحظه ای که داشتم دنده عقب می گرفتم سرم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و بهش می گفتم. "می شه ازت بپرسم سر چی؟ شاید می گفت سر پول. یا می گفت:"مسئله ناموسیه آبجی تو دخالت نکن" یا ... سرچی ؟ این سوالی بود که تا مدت های زیادی توی خواب و بیداری توی خانه و خیابان و مطب از ذهنم می گذشت. مثل مگس مزاحمی حتی در آن لحظه ای که داشت خوابم می برد از کنار گوشم رد می شد و می گفت سر چی؟  و هر دفعه جوابش به یک شکل در ذهنم می آمد و دست آخر هم در حالی که دنده عقب می گرفتم سرم را از پنجره ماشین بیرون می آوردم و می پرسیدم سر چی؟ و او می گفت سر هر چی.  <br />
هنوز سوئیچ توی دستم بود پس باید سوئیچ را می گذاشتم که برمی گشتند؟ نه این اصلن امکان نداشت خودم دیده بودم که مرده. نور چراغ ماشین را روی آن دو نفر انداخته بودم. درست روبروی آنها .خودم دیدم که گردنش آویزان بود و مرده بود. پس باید سوئیچ را برمی داشتم؟<br />
" ممکنه اون برگرده و با ماشین فرار کنه ."<br />
 سوئیچ را گذاشتم روی ماشین. شاید با خودم فکر کرده بودم اگر قرار نبود سوئیچ روی ماشین باشد من هم الان توی کوچه نبودم و داشتم می رفتم سمت دکه پلیس توی خیابان فردوسی. سوئیچ را گذاشتم روی ماشین و با عجله دویدم توی خیابان خلوت. می دانستم اگر پشت سرم را نگاه کنم او را می بینم با زخمی که داشت و باری که حمل می کرد نمی توانست دور تر از این رفته باشد. می دانستم اگر نگاه کنم تردید می کنم. آن وقت شاید بر می گشتم سوار ماشین می شدم و می رفتم سراغ پلیس. گرچه شاید وقتی از او دور شده بودم همین فکر را با خودش کرده بود و از آنجایی که نمی توانست جای دوری برود همان دور و بر ها پنهان شده بود و وقتی من را دیده بود که از توی کوچه بیرون آمدم و دویدم توی خانه باز هم نتوانسته بود مطمئن شود که من پلیس را خبر نمی کنم و تا ساعتی منتظر مانده بود. و بعد دیگر مطمئن شده بود که من پلیس را خبر نکرده ام و دوباره سراغ مقتول رفته بود. شاید هم همان موقع از آنجا دور شده بود و همین حالا هم دارد دور می شود...دور... .<br />
با عجله در را باز کردم. بابا و مامان و حمید هنوز نیامده بودند. ساعت از ده گذشته بود و بعید بود به این زودی برگردند. پالتویم خونی بود. جایی که تکیه داده بودم به صندلی. شستمش و نشستم کنار بخاری.<br />
"یعنی الان باید زنگ بزنم به پلیس ؟ پلیس می گه : الان داری زنگ می زنی؟ اگه می خواستی زنگ بزنی پس چرا سوئیچو گذاشتی روی ماشین؟ می دونی تا الان ممکنه فرار کرده باشه. می دونی ممکنه اونی رو که کشته تا حالا خاک کرده باشه و خانوادش حتی ندونن که مرده ؟ سر چی کشته بودش؟ سرچی ؟<br />
-    سر هر چی.<br />
-     خودش گفت سر هر چی ؟ پس باهاش حرف زدی ؟<br />
-    نه من نمی شناختمش .<br />
-    پس چرا بهش کمک کردی؟ تو فراریش دادی، بگو برای چی ؟<br />
-    آخه...<br />
-    آخه چی ؟<br />
-    چشماش...<br />
-     چشماش چی ؟ خون ازش می بارید ؟<br />
-     نه ...<br />
-    نه؟ دستاش چی ؟ خونی بود مگه نه؟ وقتی دستتو گذاشتی روی رل خونی شده بود ؟<br />
-    یه کم...<br />
-     خوب ... الان دیگه فرار کرده. لااقل بگو ماشینش چه مدلی بود . نمره شو برداشتی دیگه نه ؟ ...<br />
-    نه من نمرشو برنداشتم. 206 بود با صندلی های چرم سفید.<br />
-    میدونی چند تا ماشین 206 توی این شهر هست ؟ که صندلی هاشون چرم سفیده؟<br />
-    نه<br />
-     ببریدش. تو همدستشی . تو کمکش کردی...<br />
"اگه برگرده و ماشینو نبینه چی ؟ من احمق چرا ماشینو نیاوردم توی خیابون خلوت؟ اگه منو ندیده باشه که از توی کدوم کوچه بیرون اومده باشم حالا نمی دونه ماشین کجاست. شاید ماشین گشت اومد توی این خیابون. ممکنه گیر بیفته، اگه ماشینو نبینه. اما اگه ببینه شاید تا یه جایی بتونه خودشو برسونه. اگه ماشینو نبینه سوئیچ روی ماشین به چه دردش می خوره. یعنی اعدامش می کنن؟... آره اعدامش می کنن اعدامش می کنن... هر جایی هم که بره آخرش گیر می افته. اگه موقع اعدامش اونجا باشم چی؟ نمی تونم توی چشماش با اون سنگینی نگاه کنم. شاید بهم بگه لاله چرا کمکم نکردی؟ دیدی حالا دارن اعدامم می کنن. شاید اونوقت بهش گفتم که من ماشینو توی کوچه گذاشته بودم تو ندیدی. یادم باشه توی چشماش نگاه نکنم. وگرنه تا ابد از ذهنم پاک نمی شه...<br />
اگه اسکلت مقتول بیاد به خوابم و بگه لاله چرا کمکم نکردی؟ خونم پامال شد. اونوقت چی جوابشو بدم. یادم باشه که توی حفره خالی چشماش نگاه نکنم وگرنه تا ابد از ذهنم پاک نمی شه. سرمو بندازم پایین بگم ، آخه تو توی کمرش زده بودی. نامرد بودی از پشت سرش اومدی. حقت بود.<br />
-    تو خبر نداری. و جای چند ضربه ای رو که روی استخونای کمرشه بهم نشون می ده. تو اصلن می دونی سر چی بود؟<br />
-     سر چی بود؟<br />
-     سر هرچی.<br />
یک ساعت گذشت. نفهمیدم چطوری. با خودم می گفتم حالا دیگه برای هر کاری که از دستم بر می آمده دیر شده. و اینطوری خودم را قانع می کردم. چون تردید برایم کشنده تر از تصمیم غلطی بود که می توانستم بگیرم. نمی دانستم الان پشت در بسته خانه ما چه می گذرد و نمی خواستم که بدانم. شاید او از بردن مقتول به جای بالاتری از کوه پشیمان شده بود، شاید برگشته بود و ماشین را پیدا کرده و به جای نامعلومی رفته بود. شاید رسیده بود بالای کوه و با آهن پاره های مانده از وسیله های پارک کوچک، داشت زمین باران خورده نرم را به راحتی چال می کرد تا جسد را همان جا خاک کند و در این صورت هیچ کس دیگر نمی فهمید که مقتول بیچاره کجا رفته و هیچ کس نمی دانست که دیگر برنمی گردد و شاید خانواده اش عکسش را به عنوان گمشده توی روز نامه ها بارها چاپ می کردند تا آن روزنامه ها بر اثر مرور زمان زرد و پوسیده می شد. و هیچ خبری از او نمی آمد.<br />
با اینکه کنار بخاری نشسته بودم سردم بود و عرق می کردم و یک لحظه دلهره ام قطع نمی شد. یعنی من، دختر یکی یک دانه بابا، که اجازه نمی داد از سر خیابان تا خانه را تنها بیایم، با او روبرو شده بودم و به او کمک کردم که فرار کند؟<br />
آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که فکر می کردم همه خیال بوده. یک لحظه  با خودم فکر می کردم که شاید آن چیزی که مرد می کشید اصلن جسد نبوده اما بعد به وضوح یادم می آمد که سرش آویزان بود و نشان می داد که بی جان است. بابا و مامان و حمید از خانه عمو برگشتند. برای اینکه با آنها روبرو نشوم و آنها متوجه پریشانی من نشوند رفتم توی اتاق دراز کشیدم و وانمود کردم که خوابم. حتمن رنگم پریده بود و چشم هایم باد کرده بودند. تا صبح بیدار بودم و با چشم های باز کابوس می دیدم. صد بار، صد بار ... می خواستم بروم توی کوچه را ببینم که ماشین آنجاست یا نه. اما می ترسیدم، می ترسیدم از بودن و نبودن ماشین... می خواستم در بی خبری بمانم. اما بالاخره دم صبح رفتم توی کوچه را دیدم. ساعت شش و نیم بود و هوا روشن شده بود اما ابرهای بارانی آسمان را تاریک کرده بود. کوچه را دیدم. ماشین آنجا نبود. دیگر نمی توانستم مطمئن باشم که خود آن مرد ماشین را برداشته یا یک نفر که خیال کرده از خوش شانسی به ماشینی در جای خلوت خورده که سوئیچ روی آن است. باران  نم نم می بارید و آسمان غرش می کرد و من ایستاده بودم و به جای خالی ماشین نگاه می کردم و چشم هایم بر اثر گریه های دیشب می سوخت. حسی داشتم مثل دلتنگی غیر قابل تحمل. دلتنگی که قرار نیست هیچ وقت تمام شود.<br />
صخره های کوه کم کم پیدا می شد و طوری سر جایش بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برگشتم و دلم می خواست تا ابد بخوابم.<br />
بعد از آن شب هر بار با حمید از این خیابان می گذشتیم، احساس می کردم توی کوچه بعدی می بینمش که ایستاده و ما را نگاه می کند، یا صدای پایی از پشت سرمان می شنیدم فکر می کردم که او از پشت سر به ما نزدیک می شود. ولی همیشه به کوچه آخر می رسیدیم و او آنجا نبود.<br />
و شب های زیادی خواب می دیدم که همینطور که دنده عقب می رفتم و از او دور می شدم سرم را از پنجره بیرون می آوردم و می گفتم "سر چی ؟ "<br />
و او هر بار یک جواب می داد و خیلی وقت ها می گفت "سر هر چی... "<br />
این بار که با داداش رفتیم کوه وقتی روی آن تاب نشستم باید زیر پایم را هم نگاه کنم. شاید خاک در یک قسمت بر آمده بود، آنوقت می فهمم که او آن شب همین آهن پاره الاکلنگ شکسته را برداشته و او را همین جا خاک کرده. حتما صدای ضربه هایش به خاک توی دل کوه پیچیده. یادم باشد که آن دور ها را هم نگاه کنم، جایی که خورشید از آنجا طلوع می کند. شاید او را ببینم که با زخمی که داشت و باری که حمل می کرد سر کوه هفتم رسیده است و در این صورت نمی دانم تصویر آن دو چشم روشن ثابت را یادش می آید که از او دور می شد؟یا نه...<br />
<br />
<br />
<br />
ستاره اسلامی زاده - دی 90]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کوتاه "بخت بیدار" نوشته ی ستاره اسلامی زاده]]></title>
			<link>http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=21</link>
			<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:20:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.mehransw.ir/showthread.php?tid=21</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7317726020/bakhte_bidar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  bakhte_bidar.jpg]" /><br />
حریر گفته دم صبح. هنوز آفتاب نزده. وقتی خروس سه بار از نزدیک خواند. سنگ پشت در خانه را بر می دارم و آرام در را باز می کنم که صدا ندهد و بقیه را بیدار کند. همین که پایم را بیرون می گذارم صدای خروس از دور می آید اما این از دور می خواند، حریر گفته خروسی که از نزدیک بخواند. سگ زرده، سرش را گذاشته روی دست هایش؛ رد که می شوم بلند می شود. یک بار پارس می کند. چند قدم می آید جلو و بر می گردد سر جایش. اما سگ سیاهه کسی را نمی شناسد. به همه پارس می کند. خدا کند آنجا نباشد. خروس خواند. صدایش نزدیک بود. یک بار. شکر خدا که سگ سیاهه نیستش. حریر گفته شاخه ای که از باغ بیرون و توی گذر باشد. همین شاخه ی بالای سرم خوب است اما دستم بهش نمی رسد. باید بروم روی سنگ چین ها بایستم. حالا دستم می رسد. چقدر هوا خنک است. اما تکان نمی خورد و باد نمی آید. همین هوا تا نزدیک ظهر که از سر زمین بر می گردیم جهنم می شود. چرا خروس ساکت شد؟ گوش می خوابانم. فقط صدای خفه ی گاو از توی آغل خانه روبرو می آید. می ترسم کسی از خانه روبرو بیاید بیرون. در را که باز کند من را بالای این سنگ چین ها می بیند. لابد فکر می کند می خواهم زرد آلو بچینم از باغ. خروس از ته گلویش خواند" الحمد لله". شد دوبار. بخوان تا کسی نیامده. لابلای درخت ها سایه انداخته. به  نظرم آمد سایه ای رد شد و برگ ها تکان خوردند. بسم الله. بسم الله. نباید نگاه کنم که هول کنم. بر می گردم آن پایین را نگاه می کنم. از این بالا که آبادی هست، ماشین یک ذره شده و توی زردی گندم ها پیداست. امروز چه زود شروع کردند به کار. حالا شد سه بار. نخ کاغذ را می بندم به شاخه و از سنگ چین ها پایین می آیم و می روم سمت خانه. کاغذ بین برگ ها گم شده و پیدا نیست و اصلن باد نمی آید. نزدیک خانه که می رسم، می بینم دود از خانه بلند شده. مادرم آتش درست می کند که نان بپزد.<br />
ساعت هشت نشده، همه توی تراکتور نشسته ایم که برویم سر زمین ها. تراکتور که با سر و صدا و تق و لق از سرازیری آبادی پایین می رود به آن شاخه نگاه می کنم. کاغذ بین برگ ها پنهان شده. توی فکرم که نکند بچه ها از سنگ چین ها بالا بروند و کاغذ را ببینند. اگر پسر صاحب باغ  ببیندش، ازش نمی گذرند تا ته و توی قضیه را در نیاورد. لابد می رود به مادرش نشان می دهد او هم می فهمد که این از کاغذ های حریر است. می رود زیر پای حریر می نشیند تا ازش در بیاورد که کاغذ مال کیست. دهنش هم که چفت و بست ندارد چو می اندازد توی آبادی که...<br />
آخ. باز هم تراکتور را انداخت روی سنگ ها. من و مادر پیاده می شویم و با بقیه خداحافظی می کنیم. مادر  فلاسک آب و کلاه حصیری اش را دستش گرفته و جلو تر می رود. نصف زمین را هم هنوز پاک نکرده ایم. روبروی مان بوته های زرد نخود و پشت سرمان دسته هایی است که چیده ایم. دست کش هایم را دستم می کنم. من و مادر با فاصله از هم می نشینیم و شروع می کنیم به چیدن. اینجا دور از آبادی تا چشم کار می کند زمین است و نخود و گندم زیر تیغه آفتاب. توی دلم آشوب است آن بالا بین دو کوه که سبز می زند، روی آن شاخه که در گذر است نمی دانم کاغذم هنوز آنجاست یا نه. وقتی او از زیر شاخه می گذرد باد کاغذ را تکان می دهد یا نه. پریروز وقتی از سر زمین بر می گشتیم، خواهرش هم توی تراکتور نشسته بود. ازش احوال اسفن را پرسیدم. گفت همین امروز و فرداست که بیاید. اما دیروز  نیامده بود سر زمین. مادر و آن یکی برادرش هم نیامده بودند. ماشالله نصف زمین را پاک کرده اند. اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم بفهمم کی سر زمین آن ها کار می کند. چند نفر هستند. خدا کند اسفن هم با آنها باشد...<br />
آفتاب رسیده به وسط آسمان و گرما آدم را هلاک می کند. انگشت هایم درد گرفته و گرسنه ام و خوابم می آید؛ آخر صبح زود بیدار شدم. خیلی زود وقتی هوا هنوز تاریک بود و از ترس اینکه آفتاب بزند و خوابم برده باشد دیگر نخوابیدم. آخر حریر گفته بود آفتاب نزده، وقتی خروس سه بار خواند. حالا دیگر باید تراکتور از آن پایین پیدایش بشود. همین جا دراز می کشم روی زمین و صورتم در خاک داغ فرو می رود. آفتاب از بین روزنه های کلاه حصیری به صورتم می خورد. مادرم می گوید" چی شده؟ حالت بده؟" " نه. خوابم می آد، خیلی خوابم می آد" "پاشو یه لیوان آب بخور. حالت بد نشه." "نه آب نمی خورم، می خوام بخوابم. وقتی بهرام اومد صدام کن." اگر امروز اسفن هم آمده باشد سر زمین بر گشتنی تراکتور از زیر طلسم رد می شود. یا جد سادات کاری کن همان موقع که از آنجا می گذریم باد تکانش بدهد. شاید هم صبح که اسفن از آنجا رد شده باشد. خدا کند...<br />
اما امروز که با تراکتور از آنجا رد می شویم اگر اسفن هم آمده باشد نکند طلسم به کس دیگری بگیرد. مثلن به لیلا دختر عیسی، نکند مهر لیلا به دل اسفن بیافتد. باید از حریر می پرسیدم. طلسم که توی گذر است همه هم از آنجا رد می شوند... نه، حریر کارش را بلد است. طلسم را برای من نوشته ، حتمن برای من اثر می کند نه کس دیگری. حریر می گوید بستن طلسم ها کار از ما بهترانه. یک وقت دیدی از ما بهتران من و لیلا را با هم اشتباه گرفت. باید بروم از حریر بپرسم، نه از آذر می پرسم. حریر گوش هایش سنگین است. ده بار حرفی می زنی آخرش هم چیز دیگری جواب می دهد. دیروز دم غروب رفتم خانه اش. لب حوض نشسته بود. آستین هایش را بالا زده بود و دست های تکیده و چروکیده اش را می شست. آذر هم داشت برایش قلیان چاق می کرد. رفتم نشستم توی ایوان. کمرش خم شده و همانطور راه می رود و همیشه قصه ی بی سر و ته روستایی را می گوید که خانواده اش آنجا هستند و هنوز هم امیدوار است که به آنجا برگردد؛ نشست توی ایوان و آذر قلیان را داد دستش. گفتم" حریر طلسم رو نوشتی؟" پک زد به قلیان و گونه هایش چال شد؛ گفت" آره؛ قد بلند، چار شونه، همه ی برادرام قد بلند بودند. ماشالله هر کدوم هفت پسر دارند؛ اسب سوار، شکارچی". سرش را تکان داد و دوباره به قلیان پک زد. توی دلم گفتم باز شروع کرد. آذر آمد نشست کنار ما و قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت. به من اشاره کرد که" زیاد به حرف هایش گوش نکن." " پشت کوه چنار؛ روستای میرزا، کوه چنار خو رفتی؟" "نه نرفتم" "آره همون جاست نزدیک چال زیت علی. اون سال که سرمایی اومد جون چهل نفر از آبادیو گرفت؛ برادرام هفت روز و هفت شب دنبالم گشتن" گریه کرد و چشمش را با گوشه ی روسری اش پاک کرد. آذر بهش گفت" حریر خودتو ناراحت نکن دیگه، گذشته. این بنده خدا اومده دنبال طلسم که براش نوشتی." حریر نشنید و پک زد به قلیان و آه کشید. بالاخره آذر بهش فهماند که طلسم را بدهد. حریر با دست های لرزانش گره گوشه ی روسری اش را باز کرد و کاغذ را داد به من. " گره اش می زنی به شاخه ی درختی که توی گذره، دم صبح. وقتی خروس سه بار نزدیک خوند. وقتی از اونجا بگذره و باد بیاد تکونش بده، از ما بهترون طلسم رو می بنده، مهرتو می ندازه به دلش؛ اما کاغذ و باز نکن، اگه بازش کنی طلسم باطل می شه" گفتم" دستت درد نکنه حریر" دو هزار تومانی را دادم دستش. بوسیدش و گذاشتش روی پیشانی و گره اش زد به روسریش.<br />
آذر صدام کرد و رفتم توی اتاق. گفت:<br />
- حریر دیگه پیر شده، حواسش به طلسم ها نیست یه وقت دیدی اثر نکرد.<br />
- نه حریر کارشو بلده .پارسال یادت نیست برا پسر زری طلسم نوشت از دم مرگ بر گشت.<br />
- برا خودت گفتم یه وقت هم دیدی جابجا نوشته باشه حواس که نداره دیگه<br />
- می گی چی کار کنم؟<br />
-  برو همون کاریو بکن که حریر گفت اما اگه اثر نکرد خودم یکی بهترشو برات سراغ دارم. اما خرج داره<br />
-  هرچی باشه! اما الان هیچی ندارم<br />
- چرا داری، پس این النگو چیه دستت؟<br />
- نه، این نه، مادرم اگه بفهمه می کشم؛ تازه این نازکه، فک می کنی قیمتش چقدره؟<br />
-  طلسم من مثل هر طلسم دیگه ای نیست. ده تومن هم قیمتشه؛ اگه الان هم نداری النگوتو پیشم امانت بذار هر وقت آوردی پست می دم.<br />
- باشه؛ قبول؛ فقط مادرم نفهمه آذر.<br />
یک کاغذ به من داد با چهل دانه فلفل سیاه و چهل دانه چوب نازک انار. گفت" حالا کی هست؟ اسفنه؟ " دلم هوری ریخت پایین، یک دستی زد اما من هیچی نگفتم. گفت" زیاد دلتو بهش خوش نکن. اون دیگه رفته دانشگاه فردا پس فردا هم همونجا می مونه و زن می گیره، به خیالت می آد سراغ دخترای آبادی؟"<br />
انگار یک پارچ آب یخ ریختن روی سرم. اما هیچ به روی خودم نیاوردم. گفتم" کی گفته اسفنه؟ خیال ورت داشته، تازه دخترای آبادی هم از سرش زیادن"<br />
صدای تراکتور بهرام می آید که از پایین جاده نزدیک می شود. جلدی بلند می شوم و می نشینم. توی آیینه ی کوچکم نگاه می کنم. رد عرق روی کرمی که صبح زده ام و صورتم را عین گچ سفید کرده، آمده پایین. دستمال را خیس می کنم و می کشم به صورتم. اگر می شد روسری ام را مثل نواری دور کلاه می بستم و موهایم را می ریختم دور صورتم چقدر بهم می آمد. شاید اسفن هم اینطوری خوشش بیاید اما حیف که وقتی توی تراکتور بهرام می نشینیم ده بیست نفر دیگر هم چپیده اند توی تراکتور که مجبور نباشند توی تیغ آفتاب تا آبادی پیاده بروند. من و مادر و از آن طرف عیسی و دختر هاش می رسیم سر جاده و سوار تراکتور می شویم. دو مرد و یک زن می بینم. غلط نکنم خودش است. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. تراکتور می ایستد و اسفن خواهر و برادرش سوار می شوند. اسفن است. تازه از شهر برگشته. هیچ چیز تغییر نکرده به جز اینکه هزار ماشالله آب گشته زیر پوستش. همه شروع می کنند به سوال پرسیدن از اسفن .<br />
- کی اومدی اسفن؟<br />
- دیشب اومدم امروز صبح هم آوردنم نخود بچینم. اگه می دونستم نمی اومدم تا یه هفته دیگه!<br />
- امتحاناتت تموم شده به سلامتی؟<br />
- آره<br />
- قبول شدی؟<br />
- آره الحمدلله، اما یه ساله دیگه ترم تابستونی می گیرم تا آخر تابستون هم نمی آم.<br />
می گویم" یعنی دلت برا آبادی تنگ نمی شه؟"<br />
- نه دلتنگی نداره همش کار و زحمته<br />
- حتا یه ذره؟<br />
- نه اصلن.<br />
توی صدای تراکتور همه دارند با هم حرف می زنند اما من نمی فهمم چی می گویند. اسفن گفت که اصلن دلش تنگ نمی شود.<br />
می گویم لابد خسته و گرما زده است برای همین گفت که دلش تنگ نمی شود. اسفن دم تراکتور نشسته و کلاهش را بر می دارد و دست می برد توی موهایش. حرفی نمی زند و دارد پایین جاده را نگاه می کند. گفت که دلش تنگ نمی شود. اما من خیلی دلم تنگ است. فکر می کنم دارم بین این همه آدم که دم کرده اند خفه می شوم. اگر موقعی که تراکتور از کنار درخت می گذرد باد طلسم را تکان دهد دیگر تمام است. طلسم می بندد. آن وقت هر جا برود بر می گردد همین جا ، پیش من.<br />
وقتی تراکتور از کنار باغ می گذرد کاغذ را نمی بینم، باد هم نمی آید. اما از اینکه طلسم همان جا بین برگ ها جا خوش کرده دلم قرص می شود بالاخره که از آن جا رد می شود...<br />
پاییز شده، برگ های باغ زردآلو یک دست زرد شده اند. دم غروب است و نمی دانم چرا هیچ کس توی آبادی نیست. حتا هیچ صدایی نمی آید. نه صدای گاو و گوسفندی، نه صدای بچه ها که همیشه پای آن چنار بزرگ بازی می کردند. هیچی. انگار که خاک مرده پاشیده اند روی آبادی. فکری ام که نکند برگ ها بریزند و طلسم روی شاخه را همه ببینند. اسفن دارد از پایین می آید. همین که می رسد زیر شاخه طلسم باد تندی می آید و همه برگ ها می ریزند. یا جد سادات اسفن طلسم را دید. برمی گردم روی تپه را نگاه می کنم. جمعیت زیادی روی تپه نشسته اند. اسفن طلسم را برداشته و دارد بازش می کند. " اسفن؛ اسفن ارواح خاک آقام نخونش. " سگ سیاهه نمی دانم از کجا پیدایش شده. سرش را بالا گرفته رو به من و پارس می کند. نمی گذارد بروم طرف اسفن ." اسفندیار سر جدت بازش نکن، بازش کنی طلسم باطل می شه."<br />
"اسفن؛ اسفندیار" سگ سیاهه می پرد پایم را گاز می گیرد...<br />
خدا را شکر اگر سگ سیاهه پایم را گاز نمی گرفت از خواب نمی پریدم . صورتم عرق کرده و قلبم هنوز دارد تند می زند.<br />
مادرم بیدار شده، نماز می خواند؛ هوا گرگ و میش است و صدای پارس سگی می آید. نمی دانم چرا بهش گفتم" ارواح خاک آقام" چرا اینطوری قسمش دادم؟ مگر خاک آقای من برای اسفن عزیزه؟ خنده ام می گیرد.<br />
دم غروبی که از سر زمین بر می گردیم؛ توی سایه روشن می بینم روی تخته سنگ های تپه یک نفر نشسته است. خوب که نگاه می کنم! می بینم اسفن است. قند توی دلم آب می شود. امروز صبح سر زمین نیامده بود؛ گفتم حتمن بعد از ظهر می آید. بعد از ظهر هم نیامد. اما حالا خودش آمد. و کمی بالاتر نشسته. از آنجا که نشسته حیاط خانه ما پیداست. آمده مرا ببیند. خدایا شکرت. طلسم اثر کرده. لابد امروز هم برای همین نیامده بود سر زمین. حتمن از صبح آمده روی تپه. توی حیاط را نگاه کرده دیده من نیستم برگشته. الان حتمن دارد مرا نگاه می کند. نمی دانم چه کار کنم. می نشینم لب حوض. اصلن به روی خودم نمی آورم که فهمیده ام. همینطوری که دارم دست و صورتم را می شورم. صدای خنده اش را می شنوم. دلم هوری ریخت پایین. به من می خندد؟ خوب که نگاه می کنم می بینم دستش را کنار گوشش گرفته. و انگار که دارد حرف می زند. نه... خوب نگاه می کنم، میبینم چیزی کوچکی دستش است و انگار دارد از رویش می خواند. دوباره صدای خنده اش بلند می شود. بیست دقیقه می گذرد. همین طور نشسته و گاهی صدای خنده اش می آید. هوا دیگر تاریک شده. بند دلم پاره شده. نکند طلسم را برداشته و اسم من را تویش دیده. می روم بیرون خانه، توی تاریکی به زحمت می بینم که اسفن هنوز آن جا نشسته. به نظرم چیزی می گوید.گوش می دهم می بینم چه می گوید. هیچ معلوم نیست فقط زمزمه ای توی تاریکی پایین می آید و می شود بغض و می نشیند توی گلوی من. مطمئنم طلسم را برداشته و اسم من را لابد حریر آنجا نوشته ...<br />
 مادرم صدایم می کند که بروم شام بخورم می گویم"می خوام آب گرم کنم برم حموم، حالا نمی خورم." می روم توی هیزم خانه، و چند تا چوب می گذارم توی آتشدان. نفت می ریزم و روشنش می کنم.<br />
طلسم آذر قبلش خوانده ام. یک پیاز بزرگ می آورم و پوستش را می کنم و دانه های فلفل سیاه را به اسم اسفن پسر زهرا و یا انیس القلوب با چوب های نازک انار فرو می کنم داخل پیاز تا چهل دانه. اشک پیاز، چشمم را می سوزاند؛ پیاز با این چوب های اناری که ازش بیرون زدند شبیه سر شیطان شده. توی کاغذ نوشته" پیاز را در آتش بینداز، طوری که حرارت ببیند و نسوزد وگرنه اثر عظیم پیدا نشود." پیاز را می گذارم نزدیک چوب های سرخ آتش.<br />
بلند می شوم می روم سر تپه را نگاه می کنم. اسفن از آنجا رفته؛ برمی گردم توی هیزم خانه. بوی چوب سوخته و بوی عجیبی از سوختن پیاز می آید. پیاز را با چوب هل می دهم زیر آتش که بسوزد و تمام شود.<br />
<br />
<br />
ستاره اسلامی زاده - بهمن 90]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://s2.picofile.com/file/7317726020/bakhte_bidar.jpg" border="0" alt="[تصویر:  bakhte_bidar.jpg]" /><br />
حریر گفته دم صبح. هنوز آفتاب نزده. وقتی خروس سه بار از نزدیک خواند. سنگ پشت در خانه را بر می دارم و آرام در را باز می کنم که صدا ندهد و بقیه را بیدار کند. همین که پایم را بیرون می گذارم صدای خروس از دور می آید اما این از دور می خواند، حریر گفته خروسی که از نزدیک بخواند. سگ زرده، سرش را گذاشته روی دست هایش؛ رد که می شوم بلند می شود. یک بار پارس می کند. چند قدم می آید جلو و بر می گردد سر جایش. اما سگ سیاهه کسی را نمی شناسد. به همه پارس می کند. خدا کند آنجا نباشد. خروس خواند. صدایش نزدیک بود. یک بار. شکر خدا که سگ سیاهه نیستش. حریر گفته شاخه ای که از باغ بیرون و توی گذر باشد. همین شاخه ی بالای سرم خوب است اما دستم بهش نمی رسد. باید بروم روی سنگ چین ها بایستم. حالا دستم می رسد. چقدر هوا خنک است. اما تکان نمی خورد و باد نمی آید. همین هوا تا نزدیک ظهر که از سر زمین بر می گردیم جهنم می شود. چرا خروس ساکت شد؟ گوش می خوابانم. فقط صدای خفه ی گاو از توی آغل خانه روبرو می آید. می ترسم کسی از خانه روبرو بیاید بیرون. در را که باز کند من را بالای این سنگ چین ها می بیند. لابد فکر می کند می خواهم زرد آلو بچینم از باغ. خروس از ته گلویش خواند" الحمد لله". شد دوبار. بخوان تا کسی نیامده. لابلای درخت ها سایه انداخته. به  نظرم آمد سایه ای رد شد و برگ ها تکان خوردند. بسم الله. بسم الله. نباید نگاه کنم که هول کنم. بر می گردم آن پایین را نگاه می کنم. از این بالا که آبادی هست، ماشین یک ذره شده و توی زردی گندم ها پیداست. امروز چه زود شروع کردند به کار. حالا شد سه بار. نخ کاغذ را می بندم به شاخه و از سنگ چین ها پایین می آیم و می روم سمت خانه. کاغذ بین برگ ها گم شده و پیدا نیست و اصلن باد نمی آید. نزدیک خانه که می رسم، می بینم دود از خانه بلند شده. مادرم آتش درست می کند که نان بپزد.<br />
ساعت هشت نشده، همه توی تراکتور نشسته ایم که برویم سر زمین ها. تراکتور که با سر و صدا و تق و لق از سرازیری آبادی پایین می رود به آن شاخه نگاه می کنم. کاغذ بین برگ ها پنهان شده. توی فکرم که نکند بچه ها از سنگ چین ها بالا بروند و کاغذ را ببینند. اگر پسر صاحب باغ  ببیندش، ازش نمی گذرند تا ته و توی قضیه را در نیاورد. لابد می رود به مادرش نشان می دهد او هم می فهمد که این از کاغذ های حریر است. می رود زیر پای حریر می نشیند تا ازش در بیاورد که کاغذ مال کیست. دهنش هم که چفت و بست ندارد چو می اندازد توی آبادی که...<br />
آخ. باز هم تراکتور را انداخت روی سنگ ها. من و مادر پیاده می شویم و با بقیه خداحافظی می کنیم. مادر  فلاسک آب و کلاه حصیری اش را دستش گرفته و جلو تر می رود. نصف زمین را هم هنوز پاک نکرده ایم. روبروی مان بوته های زرد نخود و پشت سرمان دسته هایی است که چیده ایم. دست کش هایم را دستم می کنم. من و مادر با فاصله از هم می نشینیم و شروع می کنیم به چیدن. اینجا دور از آبادی تا چشم کار می کند زمین است و نخود و گندم زیر تیغه آفتاب. توی دلم آشوب است آن بالا بین دو کوه که سبز می زند، روی آن شاخه که در گذر است نمی دانم کاغذم هنوز آنجاست یا نه. وقتی او از زیر شاخه می گذرد باد کاغذ را تکان می دهد یا نه. پریروز وقتی از سر زمین بر می گشتیم، خواهرش هم توی تراکتور نشسته بود. ازش احوال اسفن را پرسیدم. گفت همین امروز و فرداست که بیاید. اما دیروز  نیامده بود سر زمین. مادر و آن یکی برادرش هم نیامده بودند. ماشالله نصف زمین را پاک کرده اند. اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم بفهمم کی سر زمین آن ها کار می کند. چند نفر هستند. خدا کند اسفن هم با آنها باشد...<br />
آفتاب رسیده به وسط آسمان و گرما آدم را هلاک می کند. انگشت هایم درد گرفته و گرسنه ام و خوابم می آید؛ آخر صبح زود بیدار شدم. خیلی زود وقتی هوا هنوز تاریک بود و از ترس اینکه آفتاب بزند و خوابم برده باشد دیگر نخوابیدم. آخر حریر گفته بود آفتاب نزده، وقتی خروس سه بار خواند. حالا دیگر باید تراکتور از آن پایین پیدایش بشود. همین جا دراز می کشم روی زمین و صورتم در خاک داغ فرو می رود. آفتاب از بین روزنه های کلاه حصیری به صورتم می خورد. مادرم می گوید" چی شده؟ حالت بده؟" " نه. خوابم می آد، خیلی خوابم می آد" "پاشو یه لیوان آب بخور. حالت بد نشه." "نه آب نمی خورم، می خوام بخوابم. وقتی بهرام اومد صدام کن." اگر امروز اسفن هم آمده باشد سر زمین بر گشتنی تراکتور از زیر طلسم رد می شود. یا جد سادات کاری کن همان موقع که از آنجا می گذریم باد تکانش بدهد. شاید هم صبح که اسفن از آنجا رد شده باشد. خدا کند...<br />
اما امروز که با تراکتور از آنجا رد می شویم اگر اسفن هم آمده باشد نکند طلسم به کس دیگری بگیرد. مثلن به لیلا دختر عیسی، نکند مهر لیلا به دل اسفن بیافتد. باید از حریر می پرسیدم. طلسم که توی گذر است همه هم از آنجا رد می شوند... نه، حریر کارش را بلد است. طلسم را برای من نوشته ، حتمن برای من اثر می کند نه کس دیگری. حریر می گوید بستن طلسم ها کار از ما بهترانه. یک وقت دیدی از ما بهتران من و لیلا را با هم اشتباه گرفت. باید بروم از حریر بپرسم، نه از آذر می پرسم. حریر گوش هایش سنگین است. ده بار حرفی می زنی آخرش هم چیز دیگری جواب می دهد. دیروز دم غروب رفتم خانه اش. لب حوض نشسته بود. آستین هایش را بالا زده بود و دست های تکیده و چروکیده اش را می شست. آذر هم داشت برایش قلیان چاق می کرد. رفتم نشستم توی ایوان. کمرش خم شده و همانطور راه می رود و همیشه قصه ی بی سر و ته روستایی را می گوید که خانواده اش آنجا هستند و هنوز هم امیدوار است که به آنجا برگردد؛ نشست توی ایوان و آذر قلیان را داد دستش. گفتم" حریر طلسم رو نوشتی؟" پک زد به قلیان و گونه هایش چال شد؛ گفت" آره؛ قد بلند، چار شونه، همه ی برادرام قد بلند بودند. ماشالله هر کدوم هفت پسر دارند؛ اسب سوار، شکارچی". سرش را تکان داد و دوباره به قلیان پک زد. توی دلم گفتم باز شروع کرد. آذر آمد نشست کنار ما و قوری را از روی سماور برداشت و چای ریخت. به من اشاره کرد که" زیاد به حرف هایش گوش نکن." " پشت کوه چنار؛ روستای میرزا، کوه چنار خو رفتی؟" "نه نرفتم" "آره همون جاست نزدیک چال زیت علی. اون سال که سرمایی اومد جون چهل نفر از آبادیو گرفت؛ برادرام هفت روز و هفت شب دنبالم گشتن" گریه کرد و چشمش را با گوشه ی روسری اش پاک کرد. آذر بهش گفت" حریر خودتو ناراحت نکن دیگه، گذشته. این بنده خدا اومده دنبال طلسم که براش نوشتی." حریر نشنید و پک زد به قلیان و آه کشید. بالاخره آذر بهش فهماند که طلسم را بدهد. حریر با دست های لرزانش گره گوشه ی روسری اش را باز کرد و کاغذ را داد به من. " گره اش می زنی به شاخه ی درختی که توی گذره، دم صبح. وقتی خروس سه بار نزدیک خوند. وقتی از اونجا بگذره و باد بیاد تکونش بده، از ما بهترون طلسم رو می بنده، مهرتو می ندازه به دلش؛ اما کاغذ و باز نکن، اگه بازش کنی طلسم باطل می شه" گفتم" دستت درد نکنه حریر" دو هزار تومانی را دادم دستش. بوسیدش و گذاشتش روی پیشانی و گره اش زد به روسریش.<br />
آذر صدام کرد و رفتم توی اتاق. گفت:<br />
- حریر دیگه پیر شده، حواسش به طلسم ها نیست یه وقت دیدی اثر نکرد.<br />
- نه حریر کارشو بلده .پارسال یادت نیست برا پسر زری طلسم نوشت از دم مرگ بر گشت.<br />
- برا خودت گفتم یه وقت هم دیدی جابجا نوشته باشه حواس که نداره دیگه<br />
- می گی چی کار کنم؟<br />
-  برو همون کاریو بکن که حریر گفت اما اگه اثر نکرد خودم یکی بهترشو برات سراغ دارم. اما خرج داره<br />
-  هرچی باشه! اما الان هیچی ندارم<br />
- چرا داری، پس این النگو چیه دستت؟<br />
- نه، این نه، مادرم اگه بفهمه می کشم؛ تازه این نازکه، فک می کنی قیمتش چقدره؟<br />
-  طلسم من مثل هر طلسم دیگه ای نیست. ده تومن هم قیمتشه؛ اگه الان هم نداری النگوتو پیشم امانت بذار هر وقت آوردی پست می دم.<br />
- باشه؛ قبول؛ فقط مادرم نفهمه آذر.<br />
یک کاغذ به من داد با چهل دانه فلفل سیاه و چهل دانه چوب نازک انار. گفت" حالا کی هست؟ اسفنه؟ " دلم هوری ریخت پایین، یک دستی زد اما من هیچی نگفتم. گفت" زیاد دلتو بهش خوش نکن. اون دیگه رفته دانشگاه فردا پس فردا هم همونجا می مونه و زن می گیره، به خیالت می آد سراغ دخترای آبادی؟"<br />
انگار یک پارچ آب یخ ریختن روی سرم. اما هیچ به روی خودم نیاوردم. گفتم" کی گفته اسفنه؟ خیال ورت داشته، تازه دخترای آبادی هم از سرش زیادن"<br />
صدای تراکتور بهرام می آید که از پایین جاده نزدیک می شود. جلدی بلند می شوم و می نشینم. توی آیینه ی کوچکم نگاه می کنم. رد عرق روی کرمی که صبح زده ام و صورتم را عین گچ سفید کرده، آمده پایین. دستمال را خیس می کنم و می کشم به صورتم. اگر می شد روسری ام را مثل نواری دور کلاه می بستم و موهایم را می ریختم دور صورتم چقدر بهم می آمد. شاید اسفن هم اینطوری خوشش بیاید اما حیف که وقتی توی تراکتور بهرام می نشینیم ده بیست نفر دیگر هم چپیده اند توی تراکتور که مجبور نباشند توی تیغ آفتاب تا آبادی پیاده بروند. من و مادر و از آن طرف عیسی و دختر هاش می رسیم سر جاده و سوار تراکتور می شویم. دو مرد و یک زن می بینم. غلط نکنم خودش است. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. تراکتور می ایستد و اسفن خواهر و برادرش سوار می شوند. اسفن است. تازه از شهر برگشته. هیچ چیز تغییر نکرده به جز اینکه هزار ماشالله آب گشته زیر پوستش. همه شروع می کنند به سوال پرسیدن از اسفن .<br />
- کی اومدی اسفن؟<br />
- دیشب اومدم امروز صبح هم آوردنم نخود بچینم. اگه می دونستم نمی اومدم تا یه هفته دیگه!<br />
- امتحاناتت تموم شده به سلامتی؟<br />
- آره<br />
- قبول شدی؟<br />
- آره الحمدلله، اما یه ساله دیگه ترم تابستونی می گیرم تا آخر تابستون هم نمی آم.<br />
می گویم" یعنی دلت برا آبادی تنگ نمی شه؟"<br />
- نه دلتنگی نداره همش کار و زحمته<br />
- حتا یه ذره؟<br />
- نه اصلن.<br />
توی صدای تراکتور همه دارند با هم حرف می زنند اما من نمی فهمم چی می گویند. اسفن گفت که اصلن دلش تنگ نمی شود.<br />
می گویم لابد خسته و گرما زده است برای همین گفت که دلش تنگ نمی شود. اسفن دم تراکتور نشسته و کلاهش را بر می دارد و دست می برد توی موهایش. حرفی نمی زند و دارد پایین جاده را نگاه می کند. گفت که دلش تنگ نمی شود. اما من خیلی دلم تنگ است. فکر می کنم دارم بین این همه آدم که دم کرده اند خفه می شوم. اگر موقعی که تراکتور از کنار درخت می گذرد باد طلسم را تکان دهد دیگر تمام است. طلسم می بندد. آن وقت هر جا برود بر می گردد همین جا ، پیش من.<br />
وقتی تراکتور از کنار باغ می گذرد کاغذ را نمی بینم، باد هم نمی آید. اما از اینکه طلسم همان جا بین برگ ها جا خوش کرده دلم قرص می شود بالاخره که از آن جا رد می شود...<br />
پاییز شده، برگ های باغ زردآلو یک دست زرد شده اند. دم غروب است و نمی دانم چرا هیچ کس توی آبادی نیست. حتا هیچ صدایی نمی آید. نه صدای گاو و گوسفندی، نه صدای بچه ها که همیشه پای آن چنار بزرگ بازی می کردند. هیچی. انگار که خاک مرده پاشیده اند روی آبادی. فکری ام که نکند برگ ها بریزند و طلسم روی شاخه را همه ببینند. اسفن دارد از پایین می آید. همین که می رسد زیر شاخه طلسم باد تندی می آید و همه برگ ها می ریزند. یا جد سادات اسفن طلسم را دید. برمی گردم روی تپه را نگاه می کنم. جمعیت زیادی روی تپه نشسته اند. اسفن طلسم را برداشته و دارد بازش می کند. " اسفن؛ اسفن ارواح خاک آقام نخونش. " سگ سیاهه نمی دانم از کجا پیدایش شده. سرش را بالا گرفته رو به من و پارس می کند. نمی گذارد بروم طرف اسفن ." اسفندیار سر جدت بازش نکن، بازش کنی طلسم باطل می شه."<br />
"اسفن؛ اسفندیار" سگ سیاهه می پرد پایم را گاز می گیرد...<br />
خدا را شکر اگر سگ سیاهه پایم را گاز نمی گرفت از خواب نمی پریدم . صورتم عرق کرده و قلبم هنوز دارد تند می زند.<br />
مادرم بیدار شده، نماز می خواند؛ هوا گرگ و میش است و صدای پارس سگی می آید. نمی دانم چرا بهش گفتم" ارواح خاک آقام" چرا اینطوری قسمش دادم؟ مگر خاک آقای من برای اسفن عزیزه؟ خنده ام می گیرد.<br />
دم غروبی که از سر زمین بر می گردیم؛ توی سایه روشن می بینم روی تخته سنگ های تپه یک نفر نشسته است. خوب که نگاه می کنم! می بینم اسفن است. قند توی دلم آب می شود. امروز صبح سر زمین نیامده بود؛ گفتم حتمن بعد از ظهر می آید. بعد از ظهر هم نیامد. اما حالا خودش آمد. و کمی بالاتر نشسته. از آنجا که نشسته حیاط خانه ما پیداست. آمده مرا ببیند. خدایا شکرت. طلسم اثر کرده. لابد امروز هم برای همین نیامده بود سر زمین. حتمن از صبح آمده روی تپه. توی حیاط را نگاه کرده دیده من نیستم برگشته. الان حتمن دارد مرا نگاه می کند. نمی دانم چه کار کنم. می نشینم لب حوض. اصلن به روی خودم نمی آورم که فهمیده ام. همینطوری که دارم دست و صورتم را می شورم. صدای خنده اش را می شنوم. دلم هوری ریخت پایین. به من می خندد؟ خوب که نگاه می کنم می بینم دستش را کنار گوشش گرفته. و انگار که دارد حرف می زند. نه... خوب نگاه می کنم، میبینم چیزی کوچکی دستش است و انگار دارد از رویش می خواند. دوباره صدای خنده اش بلند می شود. بیست دقیقه می گذرد. همین طور نشسته و گاهی صدای خنده اش می آید. هوا دیگر تاریک شده. بند دلم پاره شده. نکند طلسم را برداشته و اسم من را تویش دیده. می روم بیرون خانه، توی تاریکی به زحمت می بینم که اسفن هنوز آن جا نشسته. به نظرم چیزی می گوید.گوش می دهم می بینم چه می گوید. هیچ معلوم نیست فقط زمزمه ای توی تاریکی پایین می آید و می شود بغض و می نشیند توی گلوی من. مطمئنم طلسم را برداشته و اسم من را لابد حریر آنجا نوشته ...<br />
 مادرم صدایم می کند که بروم شام بخورم می گویم"می خوام آب گرم کنم برم حموم، حالا نمی خورم." می روم توی هیزم خانه، و چند تا چوب می گذارم توی آتشدان. نفت می ریزم و روشنش می کنم.<br />
طلسم آذر قبلش خوانده ام. یک پیاز بزرگ می آورم و پوستش را می کنم و دانه های فلفل سیاه را به اسم اسفن پسر زهرا و یا انیس القلوب با چوب های نازک انار فرو می کنم داخل پیاز تا چهل دانه. اشک پیاز، چشمم را می سوزاند؛ پیاز با این چوب های اناری که ازش بیرون زدند شبیه سر شیطان شده. توی کاغذ نوشته" پیاز را در آتش بینداز، طوری که حرارت ببیند و نسوزد وگرنه اثر عظیم پیدا نشود." پیاز را می گذارم نزدیک چوب های سرخ آتش.<br />
بلند می شوم می روم سر تپه را نگاه می کنم. اسفن از آنجا رفته؛ برمی گردم توی هیزم خانه. بوی چوب سوخته و بوی عجیبی از سوختن پیاز می آید. پیاز را با چوب هل می دهم زیر آتش که بسوزد و تمام شود.<br />
<br />
<br />
ستاره اسلامی زاده - بهمن 90]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
